کانون فرهنگی و هنری امام رضا(ع) بوشهر برگزار می کند:
ختم دسته جمعی قرآن کریم در روز نیمه شعبان با نیت سلامتی و تعجیل در ظهور امام زمان(عج)
علاقه مندان و منتظران آن حضرت جهت ثبت نام می توانند به سایت اینترنتی زیر مراجعه نمایند:
کانون فرهنگی و هنری امام رضا(ع) بوشهر برگزار می کند:
ختم دسته جمعی قرآن کریم در روز نیمه شعبان با نیت سلامتی و تعجیل در ظهور امام زمان(عج)
علاقه مندان و منتظران آن حضرت جهت ثبت نام می توانند به سایت اینترنتی زیر مراجعه نمایند:
بهائی پژوهی
سلام بر اربعین!

سلام بر ستارههای سوخته بر اندام دشت!
سلام بر بدنهای چاک چاک!
سلام بر خورشیدهای بر نیزه!
سلام بر مظلومیت بر خاک مانده.
سلام بر اربعین!
سلام بر لحظههای غریب وصال!
سلام بر لحظهای که تو را از عطر خوش بهشتیات باز شناختم!
سلام بر پیراهنی که بوی غربت مادر را میدهد!
سلام بر اجساد مطهری که غریب، بر خاک رها شدند!
سلام بر حنجره خشک و تشنه علی اصغر!
سلام بر خیمههای سوخته، بر بدنهای جدا شده از سر، معصومیت خاکستر شده، سلام بر تو برادر!
چهل وادی دویدم منازل صبر را.
چهل وادی کشیدم بر دوش خود رنج را.
چهل وادی فرو خوردم بغض را.
چهل وادی ویران شدم در خویشتن؛
خراب گشتم برادر، در خرابههای شام.
فرو ریختم برادر، در گریههای شبانه سه ساله.
زینت پدر را زیر خندههای خویش به تاراج بردند.
حرمت فرزندانت را نادیده گرفتند.
چهل وادی صبر کردم، برادر! صبر کردم؛ صبری جمیل برادر؛ «ما رأیت إلاّ جمیلا».
پروانهسان سوختم بر گرد خیمه سجاد.
شعلهها را درآویختم تا جگرگوشهات را از هیمه آتش بیرون کشیدم.
ذره ذره آب شدم تا کودک هراسانت را از تاریکیها بیرون کشیدم.
هزاران بار مرگ چشیدم تا ضجههای داغدیده طفلان را آرام کردم.
هزاران بار بغض فرو خوردم تا از پس دروازههای نامردی گذشتم.
ایستادم، برادر؛ همانگونه که سزاوار خواهر چون تویی است.
ایستادم؛ سربلند، در اوج شکستگی.
ایستادم و یک به یک پردههای نیرنگشان را چون تار عنکبوتی سست، پاره کردم.
ایستادم و مصیبت حنجرههای خشک را به گوشهای غفلتزده رساندم. ایستادم و چشمهای کور را به سوختگی خیام، باز کردم.
ایستادم و انگشتهای ظلم را در جامهای به خون آلوده شکستم.
چه کسی میتوانست بعد از این همه رسوایی، صدای حقیقت را بر خاک ترکخورده کربلا نشنود؟!
چه کسی میتوانست بعد از این رسوایی تظلم را نبیند؟! چه کسی میتوانست بعد از این، مظلومیت تو را انکار کند؟! من آمدم برادر؛ با یک دنیا حرفهای ناگفته، با کمری شکسته و گیسوانی به سپیدی نشسته.
من آمدم؛ با دلی داغدیده و اندوهی فراوان و با قلبی سوخته.
حالا منم و تو و رنج چهل روز اسارت که بیش از چهل سال، مرا در هم شکست.
آرام بخواب، برادر! در آرامشی ابدی که خون سرخ تو و یارانت، تا قیامت بر صحنه تاریخ نقش بسته است.
باران رضایی
تبیان

شوقی افندی ملقب به شوقی ربانی (1314-1377/1336ش) فرزند
ارشد دختر عبدالبهاء بود که بنا به وصیت وی، در رساله ای موسوم
به الواح و وصایا به جانشینی وی منصوب شده بود.
جانشینی شوقی افندی نیز، مانند موارد قبل، سبب مشاجرات و انشعابات
دیگری در میان بهائیان شد.
در واقع، عبدالبهاء نسبت به آن چه پدرش تعیین کرده بود،تجدیدنظر کرد و
برادرش ،محمد علی افندی ،راکه باید بعد از او به رهبری بهائیان می رسید کنار
گذاشت و سلسله ولایت امرالله را تأسیس نمود که نخستین آنها شوقی بود و
پس از آن باید در نسل ذکور وی ادامه می یافت (عبدالبهاء. الواح و وصایا، ص 11-16)
شوقی به یاری مادرش به ریاست رسید، ولی گروهی او را نپذیرفتند ، برخی از
آنان آیین بهائی را رها کردند که از آن جمله اند : (عبدالحسین آیتی، فضل الله
صبحی (مهتدی) و حسن نیکو، و برخی دیگر نسبت به اعتبار وصیت نامه تردید
کردند.
شوقی ، به رسم معهود اسلاف خود، به بدگویی و ناسزا به مخالفان پرداخت و
آنان کتابهایی در پاسخ او و مشتمل بر گزارش دوران وابستگی شان به آیین
بهائی و مشاهدات خود نگاشتند، چون کشف الحیل عبدالحسین آیتی، خاطرات
صبحی و فلسفه نیکو.
شوقی،بر خلاف نیای خود، تحصیلات رسمی داشت و در دانشگاه امریکایی
بیروت و سپس در آکسفورد تحصیل کرده بود. تحصیلات او در این شهر، به سبب
درگذشت عبدالبهاء ناتمام ماند.
نقش اساسی او در تاریخ بهائی، توسعه تشکیلات اداری و جهانی این آیین بود
و این فرایند به ویژه در دهه شصت میلادی، در اروپا و امریکا سرعت بیشتری
گرفت و ساختمان معبدهای قاره ای بهائی موسوم به مشرق الاذکار به اتمام
رسید.
تشکیلات بهائی، که شوقی افندی به آن « نظم اداری امرالله » نام داد، زیر نظر
مرکز اداری و روحانی بهائیان واقع در شهر حیفاکه به "بیت العدل اعظم الهی"
موسوم است اداره می گردد.
در زمان حیات شوقی افندی، حکومت اسرائیل در فلسطین اشغالی تأسیس
شد. تأسیس این حکومت با مخالفت همه کشورهای اسلامی روبرو شد و به
ویژه رفتار صهیونیستها با مسلمانان عواطف و احساسات عموم مسلمانان را
جریحه دارکرد،اما شوقی ،علاو بر مکتوبات حاکی از موافقت او و بهائیان با
تأسیس دولت اسرائیل ،بعد از استقرار این دولت، با رئیس جمهور اسرائیل دیدار
کرد و «مراتب دوستی بهائیان را نسبت به کشور اسرائیل بیان و آمال و ادعیه
آنان را برای ترقی سعادت اسرائیل» اظهار داشت. (مجله اخبار امری، تیر 1333).
او هم چنین در پیام تبریک نوروز 1329، خطاب به بهائیان اعلام کرد که «مصداق
وعده الهی به ابناء خلیل و وراث کلیم ، ظاهر و باهر و دولت اسرائیل در ارض
اقدس مستقر» شده است.
در همین پیام، به پیوند استوار دولت اسرائیل با مرکز بین المللی جامعه بهائی
اشاره شده است .(شوقی افندی، توقیعات مبارکه، ص 290)
موارد متعدد دیگر از ارتباط رهبران بهائی با حکومت اسرائیل، و تلاش های آنان
برای به رسمیت شناخته شدن آیین بهائی از سوی این حکومت، در مجلات اخبار
امری بهائیان و توقیعات مبارکه شوقی افندی گزارش شده است.
شوقی چند کتاب به فارسی و انگلیسی نوشت:
"قرن بدیع":
اصل این کتاب به انگلیسی است و در چهار جلد نوشته شده و مشتمل بر تاریخ
باب و بهاء تا صدمین سال اعلان ادعای باب، توقیعات مبارکه، مجموعه دستخط
های شوقی به مناسبت های گوناگون است در شش جلد به فارسی.
" دور بهائی":
این کتاب به انگلیسی نوشته شده و مروری است بر تاریخ بهائیت و پیش بینی
آینده آن طبق نظر عبدالبهاء و ترجمه کتاب تاریخ نبیل زرندی به انگلیسی (در باره
این کتاب، محیط طباطبائی، سال 3، ش 9، ص 706).
بنابه تصریح عبدالبهاء در الواح و وصایا، پس از وی بیست و چهار تن از فرزندان
ذکورش، نسل بعد از نسل، با لقب ولی امرالله باید رهبری بهائیان را به عهده
می گرفتند و هر یک باید جانشین خود را تعیین می کرد «نا بعد از صعودش
اختلاف حاصل نگردد» (عبدالبهاء، مفاوضات، ص 45-46)، لیکن شوقی افندی،
نخستین فرد از این سلسله عقیم بود و طبعاً بعد از وفاتش ،در 1337ش ، دوران
دیگری از دو دستگی و انشعاب و سرگشتگی در میان بهائیان ظاهر شد ولی
سرانجام همسر شوقی افندی ، روحیه ماکسول، و تعدادی از گروه 27 نفری
منتخب شوقی افندی، ملقب به «ایادیان امرالله» اکثریت بهائیان را به خود جلب
و مخالفان خویش را طرد و «بیت العدل» را در 1342ش/1964 تأسیس کردند.
از گروه «ایادیان امر الله » در زمان نگارش این مقاله تنها سه نفر یعنی روحیه
ماکسول و دو تن دیگر در قید حیاتند و با کمک افراد منتخب بیت العدل که
به «مشاورین قاره ای» معروف اند رهبری اکثر بهائیان را به عهده دارند. طبق
آمارهای بهائیان، جمعیت بهائیان در جهان، در 1371/1992 ، 5 میلیون نفر تخمین
زده می شود.
انشعاب دیگری که به موازات رهبری روحیه ماکسول شکل گرفت،
انشعاب «ریمی » بود. از آن جا که طبق پیش بینی عبدالبهاء رئیس دانمی «بیت
العدل» باید «ولی امر اللله» باشد و «بیت العدل» بدون ولی امر صلاحیت رهبری
ندارد.
چارلز میس ریمی ادعا کرد که جانشین شوقی و ولی امر است.
او دلایلی نیز بر جانشینی خود ارائه و به توطئه قتل شوقی و از بین بردن وصیت
نامه وی اشاره کرد.
ریمی طرفدارانی در میان بهائیان پیدا کرد و گروه دیگری با عنوان «بهائیان
ارتدکس» پدید آورد. این گروه امروزه در امریکا ،هندوستان ، استرالیا و چند کشور
دیگر پراکنده اند.
عده دیگری از بهائیان نیز پس از مرگ شوقی به رهبری جوانی از بهائیان
خراسان، به نام جمشید معانی، روی آوردند. این جوان خود را «سماءالله» نامید
و طرفداران او در اندونزی، هند، پاکستان و امریکا پراکنده اند.
توجه : پرفسور محمود صدری استاد دانشگاه تگزاس

فرازهایى از رفتارهاى روشنگرانه و ظلمستیزانه امام كاظم(علیه السلام) را در این زمینه ذكر مینماییم:
امام كاظم(علیهالسلام) با تربیت افرادى شایسته، و تأثیرگذارى مثبت بر افكار و اندیشههاى برخى از كارگزاران حكومتى، از وجود آنان در پیشبرد اهداف الهى خویش سود مىجست. على بن یقطین از جمله عوامل نفوذى امام در نظام حكومتى هارون بود كه تا مقام نخستوزیرى راه یافته بود. او به لطف خداوند و یارى رهنمودهاى امام و بصیرت و تیزهوشى خویش، كارهاى مهمى را به نفع شیعیان انجام مىداد.
یادآورى نظرات حضرت كاظم(علیهالسلام) به طور غیرمحسوس در جلسات داخلى هیأت حاكمه، گزارش اخبار داخلى و تصمیمات حكومت غاصب به امام، ارسال كمكهاى مالى به امام و شیعیان، تشكیل گروههاى حجّ از شیعیان بىبضاعت، و خدمات ا جتماعى و ادارى به یاران امام هفتم، برخى از دستاوردهاى نفوذ على بن یقطین در حكومت هارون بود.
مسیّب بن زهیر نیز از شیعیان مخلصى بود كه در ظاهر، در سمت جانشین سندى بن شاهك، به فرماندهى نیروهاى نظامى هارون منصوب شده بود. او علاوه بر رساندن پیامهاى امام از داخل زندان به دوستان و شیعیان حضرت موسى بن جعفر(علیهماالسلام) معجزات و كراماتى نیز از آن حضرت نقل مىكرد كه در بیدارى برخى افراد تأثیر داشته است.(1) حاكم رى و برخى از كارگزاران حكومتى نیز در شبكه نفوذى حضرت كاظم(علیهالسلام) انجام وظیفه مىكردند.
حمایت از مبارزان راه حق
حسین بن على بن حسن المثنى بن الامام الحسن المجتبى(علیهالسلام) معروف به «شهید فخّ» از افرادى است كه در زمان امامت حضرت كاظم(علیهالسلام) بر اثر ستمهاى فرماندار مدینه به علویین به ستوه آمد و بر علیه حكومت هادى عباسى به قیام مسلحانه روى آورد.
حسین قبل از قیام پرشور خویش، شبانه به محضر امام هفتم(علیهالسلام) آمد و امام ضمن سفارشاتى به وى فرمود: تو شهید خواهى شد، ضربهها را محكم و نیكو بزن! این مردم فاسقاند، و در ظاهر ایمان دارند و در باطن خود نفاق و شك را پنهان مىسازند، «اِنّا للهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ.»(2)
بعد از شهادت حسین بن على(علیهماالسلام)، و سایر شهداى فخّ، حضرت موسى بن جعفر (علیهماالسلام) فرمود: «به خدا سوگند! حسین در حالى از دنیا رفت كه مسلمان و نیكوكار و روزهدار و آمر به معروف و ناهى از منكر بود.»
آن حضرت اگر احساس مىكرد كسانى كه به نظام حكومتى داخل مىشوند، نمىتوانند به نفع اهل حق و شیعیان عمل نمایند، آنان را از همكارى با طاغوت نهى كرده، از عواقب وخیم آن برحذر مىداشت.
زیاد بن ابى سلمه از یاران امام كاظم(علیهالسلام) بود، ولى بدون اطلاع آن حضرت در دستگاه خلافت عباسى مشغول به كار شده بود. او روزى به محضر امام هفتم آمد. حضرت از او پرسید: اى زیاد! آیا تو در امور دولتى اشتغال دارى؟ گفت: بلى.
امام فرمود: چرا با حكومت ستمگران همكارى مىكنى و به شغل آزاد نمىپردازى؟

زیاد گفت: سرورم! مخارج من زیاد است؛ چرا كه من فردى اجتماعى هستم و خانهام پر رفت و آمد است و افراد تحت تكفل دارم و هیچگونه پشتوانه اقتصادى هم ندارم. درآمد من منحصر به همین شغل دولتى است. امام كاظم(علیهالسلام) فرمود: اى زیاد! اگر از كوه بلندى سقوط كنم و بدنم قطعه قطعه شود، در نزد من بهتر است از این كه با ستمگران همراهى و همكارى نمایم، مگر این كه غصهاى را از دل مؤمنى برطرف نموده، یا مؤمن گرفتارى را نجات داده، یا مؤمن بدهكارى را از زیر بار بدهى رها سازم. (3)
صفوان بن مهران جمّال یكى دیگر از دوستان امام موسى بن جعفر(علیهماالسلام) مىباشد. او شترهاى متعددى داشت و آنان را در اختیار كاروانهاى تجارتى و زیارتى قرار داده و از اجاره آنان امرار معاش مىكرد. او مىگوید: روزى امام كاظم(علیهالسلام) را زیارت كردم. امام به من فرمود: صفوان تمام كارها و رفتار تو مورد پسند ماست، جز یك عمل تو! عرضه داشتم: فدایت شوم كدام عمل؟ فرمود: شترانت را به این مرد ستمگر (هارون)كرایه دادهاى. عرض كردم: به خدا سوگند! من آن را براى فسق و فجور و شكار و لهو كرایه ندادهام، بلكه براى زیارت بیت الله اجاره دادهام. من هیچگونه علاقهاى به آن مرد ندارم و غلامان خود را به همراه كاروان زیارتى هارون فرستادهام تا به غیر از عمل حج در كار دیگرى به كار گرفته نشوند.
امام فرمود: اى صفوان! آیا كرایه تو هنوز به عهده آنان هست یا پرداختهاند؟ گفتم: بلى، هنوز كرایه نگرفتهام. فرمود: صفوان! آیا دوست دارى كه هارون و یارانش تا زمانى كه كرایهات را نپرداختهاند، زنده بمانند تا برگشته و بدهى تو را بپردازند؟ گفتم: بلى. امام كاظم فرمود: «فَمَنْ أَحَبَّ بَقاءَهُمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ مَنْ كانَ مِنْهُمْ كانَ وَرَدَ النّار(4)؛ هر كس بقاى ستمگران را (و لو چند روزى) دوست داشته باشد، از آنان محسوب مىشود و هر كس از آنان محسوب شود، داخل آتش(جهنم) خواهد شد.»
امام كاظم(علیه السلام) با این كه بسیار صبور و بردبار بود و به خاطر كظم غیظ و فرو خوردن خشم خود به «كاظم» معروف شده بود، اما در مقابل افراد جسورى كه مىخواستند براى اربابان ستمگر خود خوشخدمتى كنند و پا را از گلیم خویش فراتر نهند و به حریم مقدس امامت و ولایت تعرض روا دارند، هیچگونه امان نمىداد و با اراده قاطع و با صلابت كامل برخورد مىكرد و همفكران آنان را تا ابد پشیمان مىنمود.
على بن یقطین مىگوید: هارون الرشید مرد ساحرى را دعوت كرده بود تا در جلسهاى با حضور خلیفه و دیگران با كارهاى سحرآمیز و خارقالعاده خویش حضرت موسى بن جعفر(علیهماالسلام) را خوار و شرمنده سازد. هنگامى كه غذا را آوردند، آن مرد ساحر جادویى را به كار برد كه وقتى خادم امام مىخواست براى حضرت كاظم(علیهالسلام) نان بردارد و نزد حضرت بگذارد، نان از دست او مىپرید و دور مىشد. هارون از این عمل ساحر آنچنان خوشحال شده و به وجد آمده بود كه در پوست خود نمىگنجید و به شدّت مىخندید. امام وقتى احساس كرد كه این نقشه براى اهانت به حجت خدا طراحى شده است، با صلابت و قاطعیت تمام سر مبارك خویش را بلند كرده و به عكس شیرى كه روى پرده كشیده شده بود اشاره نمود كه: «یا اَسَدَ اللهِ خُذْ عَدُوَّ اللهِ؛ اى شیر خدا بگیر دشمن خدا را!»
آن تصویر به صورت شیر درندهاى مجسم شد و در یك لحظه آن مرد ساحر را درید و به كام مرگ فرستاد و سپس به جاى خود برگشت. هارون نیز از ترس غش كرد و به رو افتاد. هنگامى كه به هوش آمد از امام استدعا كرد كه آن مرد را دوباره زنده كند و از شكم شیر بیرون آورد. امام فرمود: اگر عصاى حضرت موسى(علیهالسلام) ریسمانها و سایر لوازم ساحران را برگردانده بود، این تصویر نیز آن مرد را كه بلعیده برمىگرداند. (5)
پینوشتها:
1- معجم رجال الحدیث، ج19، ص 179.
2- مقاتل الطالبین، ص449.
3- الكافى، ج5، ص110.
4- معجم رجال الحدیث، ج10، ص133.
5- المناقب، ج4، ص300.
شهادت غم انگيز حضرت فاطمه صغري و يا رقيه عليها سلام، دختر امام حسين(ع) چنين است:
عصر روز سه شنبه در خرابه در كنار حضرت زينب(س) نشسته بود. جمعي از كودكان شامي را ديد كه در رفت و آمد هستند.
پرسيد: عمه جان! اينان كجا مي روند؟ حضرت زينب(س)فرمود: عزيزم اين ها به خانه هايشان مي روند. پرسيد: عمه! مگر ما خانه نداريم؟ فرمودند: چرا عزيزم، خانه ما در مدينه است. تا نام مدينه را شنيد، خاطرات زيباي همراهي با پدر در ذهن او آمد.
بلافاصله پرسيد: عمه! پدرم كجاست؟ فرمود: به سفر رفته. طفل ديگر سخن نگفت، به گوشه خرابه رفته زانوي غم بغل گرفت و با غم و اندوه به خواب رفت. پاسي از شب گذشت. ظاهراً در عالم رؤيا پدر را ديد. سراسيمه از خواب بيدار شد، مجدداً سراغ پدر را از عمه گرفت و بهانه جويي نمود، به گونه اي كه با صداي ناله و گريه او تمام اهل خرابه به شيون و ناله پرداختند.
خبر را به يزيد رساندند، دستور داد سر بريده پدرش را برايش ببرند. رأس مطهر سيد الشهدا را در ميان طَبَق جاي داده، وارد خرابه كردند و مقابل اين دختر قرار دادند. سرپوش طبق را كنار زد، سر مطهر سيد الشهدا را ديد، سر را برداشت و د رآغوش كشيد.
بر پيشاني و لبهاي پدر بوسه زد و آه و ناله اش بلند تر شد، گفت: پدر جان چه كسي صورت شما را به خونت رنگين كرد؟ پدر جان چه كسي رگهاي گردنت را بريده؟ پدر جان «مَن ذَالَّذي أَيتَمَني علي صِغَرِ سِنِّيِ» چه كسي مرا در كودكي يتيم كرد؟ پدر جان يتيم به چه كسي پناه ببرد تا بزرگ بشود؟ پدر جان كاش خاك را بالش زير سرم قرار مي دادم، ولي محاسنت را خضاب شده به خونت نمي ديدم.
دختر خردسال حسين(ع) آن قدر شيرين زباني كرد و با سر پدر ناله نمود تا خاموش شد. همه خيال كردند به خواب رفته. وقتي به سراغ او آمدند، از دنيا رفته بود. شبانه غساله آوردند، او را غسل دادند و در همان خرابه مدفون نمودند.

عصر ظهور در کلام امام باقر عليهالسلام
امام پنجم عليهالسلام در مورد استقامت و استوارى ياران حضرت مهدى عليهالسلام به آيهاى از قرآن استناد کرد و در تفسير آيه «هنگامى که نخستين وعده فرا رسد، گروهى از بندگان پيکارجوىِ خود را بر ضد شما برمىانگيزيم [تا شما را سخت درهم کوبند و براى به دست آوردن مجرمان [خانهها را جستجو مىکنند و اين وعدهاى است قطعى.» فرمود: «اين بندگان پيکارجو و مقاوم که به طرفدارى از حق به پا مىخيزند، همان حضرت قائم و ياران وفادار او هستند.»
عباس افندی (1260-1340) ملقب به عبدالبهاء، پسر ارشد میرزا حسینعلی
است و نزد بهائیان جانشین وی محسوب می گردد.
بحران جانشینی بهاءالله تا حدود زیادی یادآور بحران جانشینی سید کاظم رشتی
و سید علی محمد باب است.کانون اصلی بحران، مناقشه رهبری میان عباس
افندی و برادرش ،محمد علی بود .
منشأ این مناقشات صدور «لوح عهدی» ازسوی میرزا حسینعلی بود که در آن
جانشین خود را عباس افندی (و به تعبیر او : غصن اعظم) و بعد از او محمد علی
افندی (غصن اکبر) معین کرده بود. او در این لوح، ضمن تأکید بر این که به (انزال
آیات ) اشتغال داشته ،پیروانش را به دوری از کینه و نزاع و سخنان ناروا
فراخوانده و توصیه کرده بود که زبان را به گفتار زشت نیالایند؛ و گویا به
یادمنازعات گوناگون گذشته خود و برادرش ، عبارت قرآن «عفا الله عما سلف »
(خدا آن چه راکه پیش از این روی داد می بخشد ) را افزوده بود. (نوری، مجموعه
الواح مبارکه، ص 39-403) .
هر چند عبدالبهاء">عباس افندی سرانجام بر برادرش غلبه یافت ،در بادی امر، کلیه منتسبین
به بهاءالله ، به استثنای هفت نفر ،بر مشارالیه شوریده ، و با محمد علی همراه
شدند.
دور نمی نماید که این گرایش به محمد علی ناشی از نقشی بوده است که او
در نشر و توزیع آثار پدرش داشت، وی در سال 1308 ، از جانب میرزا حسینعلی
به هند رفت و آثار وی را به چاپ رساند. پیروان آیین بهائی، از این حیث ، مرهون
وی اند (محیط طباطبائی، سال 6، ش 1، ص 22) .
سردمدار منکران عبدالبهاء ، میرزا آقاجان کاشانی نخستین مؤمن و کاتب
بهاءالله بود . او و چند تن از نزدیکان و فرزندان میرزا حسینعلی با نوشتن نامه ها
و کتابهایی به فارسی و عربی و فرستادن پیام برای بهائیان، در مقام انکار
جانشینی مقام عبدالبهاء بر آمدند و وی را خارج از «دین بهاء» خواندند (زعیم
الدوله تبریزی، ص 315) .
بار دیگر منازعات آغاز شد و هر یک از دو طرف در نوشته هایشان از تعبیرات
زشت و نسبت هایی چون سرقت اوراق و الواح ، و حتی احکام در حق یکدیگر
دریغ نکردند
(عبدالبهاء، مکاتیب، ج 1، ص 442-443؛ شوقی افندی ، توقیعات مبارکه، ص 138-139، 146-148؛ اشراق خاوری، 1331ش، ص 27؛ فیضی ، ص 54)
منابع بهائی نقل می کنند که محمد علی و طرفداران او در ایجاد تضییقات
حکومتی برای عبدالبهاء ، زندانی شدن و حتی توطئه قتل او دست داشته اند (فیضی، ص 97-102).
این منازعات، مانند موارد قبل ،برای عده ای سؤال برانگیز بود و به تعبیر برخی
منابع بهائی( همان ، ص 57)، بر حیثیت امر بهائی لطمه وارد ساخت (برای نمونه
، حاجی میرزا جانی کاشانی ،مقدمه براون،ص عو) .
عبدالحسین آیتی، بعد از آن که آیین بهائی را رها کرد ، در کتاب کشف الحیل (ج
3، ص 125-129) چکیده ای از مطالب کتاب (موادی برای مطالعه در باره آیین
بابی) ادوارد براون را در باره منازعات دو برادر نقل کرده است.
عبدالبهاء ، در مقام رهبری بهائیان و با تأکید بر این که هیچ ادعایی جز پیروی از
پدرش و نشر «تعالیم» او ندارد، با توجه به اوضاع اجتماعی و دینی وبه منظور
جلب رضایت مقامات عثمانی ، رسماً و با التزام تمام، در مراسم دینی اسلامی،
از جمله نمازجمعه ، شرکت می کرد و به بهائیان سفارش کرده بود که در آن دیار
به کلی از سخن گفتن در باره آیین جدید بپرهیزند ( مهتدی، ج 2، ص 153؛ محیط
طباطبائی، سال4، ش 3، ص 204) .
او هم چنین برای حکومتهای مختلف به تناسب اوضاع سیاسی دعا می کرد؛
الکساندر سوم امپراتور روس که به پیروان آیین بهائی اجازه ساختن معبد
(مشرق الاذکار ) در عشق آباد را داده بود بنا به دستور عبدالبهاء ، بهائیان باید
پیوسته تأیید و تسدید او را ازخداوند مسئلت می کردند (سلیمانی اردکانی، ج 2
، ص 282).
حکومت عثمانی نیز، خصوصاً با توجه به بی اعتنایی ناصرالدین شاه نسبت به
نامه میرزا حسینعلی و احتمالاً برای رفع یا تخفیف سختگیری های موجود با
عبارت «الدوله العلیه العثمانیه و الخلافه المحمدیه» مشمول دعای او بود
(عبدالبهاء ،مکاتیب ،ج 2، ص 312) .
با این همه، به سبب سوابق طولانی بابیان و بهائیان در خاک عثمانی و نیز بروز
درگیری های جدی بین عبدالبهاء و برادرش ، مشکلاتی از سوی سلطان
عبدالحمید عثمانی برای او پدید آمد و از سال 1319 تا 1327 که عبدالحمید از
سلطنت خلع و دوره جدید حکومت عثمانی آغاز شد وی تحت نظر بود .
در اواخر جنگ جهانی اول ،در شرایطی که عثمانی ها درگیر جنگ با انگلیسی
ها بودند و آرتور جیمز بالفور، وزیر خارجه انگلیس ،در صفر 1336/ نوامبر 1917
اعلامیه مشهور خود مبنی بر تشکیل «وطن ملی یهود» در فلسطین را صادر
کرده بود،مسائلی روی داد که جمال پاشا، فرمانده کل قوای عثمانی، عزم
قطعی بر اعدام عبدالبهاء و هدم مراکز بهائی در عکا و حیفا گرفت.
برخی مورخان ، منشأ این تصمیم را روابط پنهان عبدالبهاء با قشون انگلیس ،که
تازه در فلسطین مستقر شده بود ،می دانند. منابع بهائی نیز نوشته اند که او
مقدار زیادی گندم از املاک خویش ذخیره کرده بود و آنها را در اختیار قشون
انگلیس گذاشت، اما معمولاً در منابع بهائی ،تصمیم جمال پاشا را به سعایت
های «ناقضین» (طرفداران محمد علی افندی) نسبت می دهند ( فیضی، ص
259-262) و درعین حال تصریح می کنند که لرد باالفور در همان روز وصول خبر به
جنرال النبی سالار سپاه انگلیس در فلسطین دستور تلگرافی صادر و تأکید نمود
که «به جمیع قوا در حفظ و صیانت حضرت عبدالبهاء و عائله و دوستان آن حضرت
بکوشند. (شوقی افندی، قرن بدیع، ج 3، ص 297).
ظاهراً برای سپاسگزاری از این عنایت دولت انگلیس بوده است که بلافاصله بعد
از آن که حیفا در ذیحجه 1336/ سپتامبر 1918، به تصرف قشون انگلیس درآمد،
عبدالبهاء برای امپراتور انگلیس ، ژرژ پنجم ، دعا کرد و از این که سراپرده عدل در
سراسر سرزمین فلسطین گسترده شد به درگاه خدا شکر گزارد (عبدالبهاء
،مکاتیب ج 3، ص 347).
دریافت نشان شهسواری (نایت هود) از دولت انگلیس و ملقب شدن وی به
عنوان « سر » نیز بعد از استقرار انگلیسیها در فلسطین صورت گرفت (شوقی
افندی، قرن بدیع، ج 3، ص 299؛ آیتی، 1342، ج 2، ص 305) . عبدالبهاء در 1340
(1300ش) درگذشت و در حیفا به خاک سپرده شد و در مراسم خاکسپاری او
نمایندگانی از دولت انگلیس حضور داشتند و وینستون چرچیل ،وزیر مستعمرات
بریتانیا، با ارسال پیامی مراتب تسلیت پادشاه انگلیس رابه جامعه بهائی ابلاغ
کرد (شوقی افندی، قرن بدیع، ج 3. ص 321-322).
از مهم ترین رویدادهای زندگی عبدالبهاء ، سفر او به اروپا و امریکا بود. پس از
خلع عبدالحمید از سلطنت، محدودیت های عبدالبهاء نیز برطرف شد و او در 1328
، به دعوت بهائیان اروپا و امریکا از فلسطین به مصر و از آنجا به اروپا و یک بار دیگر
به امریکا رفت . این سفر از آن جهت اهمیت دارد که نقطه عطفی در ماهیت آیین
بهایی محسوب می گردد . پیش از این مرحله ، آیین بهائی بیشتر به عنوان یک
انشعاب از اسلام بروز کرده بود و حتی رهبران بهائی ، در برخی مواضع ،در بلاد
عثمانی خود را شاخه ای از متصوفه شناسانده بودند ( عبدالبهاء در آخرین روز
زندگی در مراسم نماز جمعه شرکت کرده بودند اسلمونت ، ص 75). در آن
مرحله ، رهبران و مبلغان این آیین برای اثبات حقانیت خود از درون قرآن و حدیث
به جستجوی دلیل می پرداختند (برای نمونه، نوری، ایقان، گلپایگانی، فرائد) و
آنها را برای مخاطبانشان که مسلمانان، به ویژه شیعیان بودند مطرح می کردند.
پیروان اولیه آیین بهائی نیز از دین جدید همین تلقی را داشتند و به همین سبب ،
مهم ترین متن احکامی این آیین، اقدس ، از حیث صورت ،تشابه کامل بر متون
فقهی اسلامی دارد و به ادعای منآبع متأخر بهائی ،با توجه به «محیط معتقدات
مذهبی ایران و سوابق عقیده و سنت و عرف و عادت مردم، در زمان پیدایی این
آیین و «فقط به اعتبار شیعیان و ایرانیان معاصر با ظهور آیین بهائی تدوین شده
است (فرید، ص 42).
اما شرایط تاریخی و فاصله گرفتن رهبران بهائی از ایران و نیز عدم موفقیت در
جلب نظر مخاطبان اولیه، و نیز مهاجرت شماری از پیروان این آیین به کشورهای
غربی و آشنایی رهبران بهائی با اندیشه های جدید در دوره اقامت بغداد و
استانبول و عکا ، عملاً سمت و سوی آین آیین را تغییر داد و آن را به صورت
آشنای دین های شناخته شده ، به ویژه اسلام، دور کرد.
برخی محققان، یکی از دلایل عدم نشر کتاب اقدس در چند دهه اخیر ،و نیز
ترجمه نشدن آن به زبانهای اروپایی، را همین تغییر روش می دانند.
عبدالبهاء ،در سفر سه ساله خود آن چه را که بهائیان به عنوان تعالیم دوازده
گانه می شناسند، ولی عملاً به هجده تعلیم بالغ می شود ( مومن، ص 185)
مدون و معرفی نمود و تعالیم باب و بهاء را با آن چه در قرن نوزدهم در
غرب،خصوصاً روشنگری و مدرنیسم و اومانیسم متداول بود، آشتی داد.
به عبارت دیگر تعلیمات آیین بهائی با سفر عبدالبهاء ،به غرب طنین دیگری یافت.
برخی از این تعالیم در گفتار و نوشتار میرزاحسینعلی نوری مستتر بود وبرخی
دیگر نتیجه مطالعات ،تجربیات و برخوردهای عبدالبهاء با تفکر غربی، به ویژه
الهیات جدید مسیحی و نیز اندیشه ها و آمال ترقی و تجدد در مغرب زمین بود
(دایره المعارف جهان اسلام آکسفورد ، ذیل Bahaiا).
نمونه ای از این جمع آوری و التقاط که تفاوت تعالیم بهایی ،قبل و بعد از سفر
عبدالبهاء به غرب را چشمگیر می سازد تعلیم راجع به لسان اسپرانتو است که
در اوایل قرن بیستم طرفدارانی یافته بود، ولی به زودی غیر عملی بودن آن آشکار
شد و در بوته فراموشی افتاد ( نوری. در لوح شیخ، ص 101-102، نیز اشاره ای
به این خط کرده است ) .
موارد دیگر تعالیم دوازده گانه عبارت است از : ترک تقلید ( و به تعبیر متداول نزد
بهائیان ،تحری حقیقت) . تطابق دین با علم و عقل ، وحدت اساس ادیان ،بیت
العدل ، وحدت عالم انسانی ، ترک تعصبات ،الفت و محبت میان افراد بشر، تعدیل
معیشت عمومی، تساوی حقوق رجال و نساء، تعلیم و تربیت اجباری، صلح
عمومی و تحریم جنگ .
عبدالبهاء این تعالیم را از ابتکارات پدرش قلمداد می کرد و در مواضع گوناگون
گفته بود که پیش از او چنین تعالیمی وجود نداشته است (عبدالبهاء، خطابات،
ص 191)؛
با این همه در معرفی آیین بهائی و آن چه میرزا حسینعلی آورده است . بر این
نکته که او «تجدید تعالیم انبیا» کرده و «اساسی که جمیع پیغمبران گذاشتند آن
اساس بهاءالله است و آن اساس، وحدت عالم انسانی است ،آن اساس محبت
عمومی است، و آن اساس صلح عمومی بین دول است. و…» (همو، خطابات،
چاپ زرقانی و کردی، ج 1، ص 18-19، ج 2، ص 286) تأکید کرده بود.
عبدالبهاء چندین کتاب نیز نوشت که اهم آنها بدین قرار است: مقاله شخصی
سیاح، گزارشی است از زبان یک سیاح موهوم، در باره تاریخ باب و بهاء (در باره
این کتاب و تأثر آن از آثار آحوند زاده، محیط طباطبائی، سال 3، ش 6، ص 427،
سال4، ش 2، ص 115)؛ مفاوضات ،مکاتیب ،خطابات، هر سه مشتمل بر مطالب
مختلف و سخنرانی ها و نامه های او، تذکره الوفا که زندگی نامه شماری از
قدمای آیین بهائی است.
توجه : پرفسور محمود صدری استاد دانشگاه تگزاس

اگرچه نصوص و احادیث بسیاری دال بر امامت على بن الحسین (علیه السلام ) مى باشد و موقعیت علمى و معنوى و اخلاقى امام سجاد (علیه السلام ) خود از دیگر دلایل منصب الهى اوست ولى با این حال جریان هایى پیدا شدند كه به انگیزه هاى غیر الهى و با اهداف شیطانى به انحراف ها دامن زدند و ذهن گروهى از مردم را نسبت به امامت زین العابدین مخدوش كرده و فرقه هاى منحرف را بنیان نهادند!
فرقه كیسانیه نتیجه همین انحراف عقیدتى و معرفتى است كه در جامعه شیعه ، مقارن با عصر امامت زین العابدین (علیه السلام ) شكل گرفت و خطى را در قبال خط امامت راستین - امامت على بن الحسین (علیه السلام ) - به وجود آورد. البته این مشكل به همین مورد محدود نشد و بعدهاى فرقه هاى دیگر با شعارهاى و انگیزه هاى متفاوت از پیكر جامعه شیعه چون زخم هایى دردانگیز سربرآودند.
فرقه كیسانیه كسانى هستند كه از امام على بن الحسین (علیه السلام ) كناره گیرى كرده و خود را پیروان محمد حنیفه (( فرزند امام على بن ابى طالب (علیه السلام )) معرفى كردند و مدعى شدند كه پس از حسین على (علیه السلام ) محمد حنیفه دارى مقام و منصب امامت و ولایت است .
در این كه چرا این گروه به كیسانیه شهرت یافته اند، مطالب مختلفى گفته شده است .
برخى گفته اند: چون این گروه از یاران ((كیسان )) خدمتكار امیرالمؤ منین (علیه السلام ) بوده اند و كیسان پس از على (علیه السلام ) در زمره شاگردان محمد حنیفه در آمده و بر علوم تسلط خاصى یافته و در آیات و احكام نظریات ویژه اى از او ابراز شده و یارانش با این خصوصیتها جذاب او شده اند، آنها را ((كیسانیه )) نامیده اند
جوهرى مى گوید: كیسان لقب مختاربن ابى عبیده ثقفى است و چون این گروه را مختار رهبرى مى كرد، آنها به كیسانیه شهرت یافتند.
شهرستانى در كتاب ملل و نحل چند شاخه براى این فرقه یاد كرده است كه همه آن ها در اعراض از امام سجاد (علیه السلام ) و روى آورى به محمد حنفیه مشترك بوده اند و آن ها عبارتند از: كیسانیه ، مختاریه ، هاشمیه ، بنانیه و رزامیه .
سرشناس ترین و محورى ترین چهره هایى كه در سطح رهبرى فرقه كیسانیه مطرحند، نخست محمد حنفیه و سپس مختاربن ابى عبیده ثقفى است .
منبع: احمد ترابی، امام سجاد(ع)
تبیان

شيطانپرستي يا شيطانگرايي در کشور ما هنوز در دورة نمادين به سرميبرد و به ايدئولوژي تبديل نشده است. اما در کشورهاي غربي با توجه به شبکه فراماسونري و نيز مباني عرفان يهودي (قبالا يا کابالا) به يک ايدئولوژي سياسي و مذهبي تبديل شده و کاملاً با آرمانهاي صهيونيسم هماهنگي دارد. ولي بايد توجه داشت که با کارکردي که نمادها دارند، بعد از مرحلة ترويج نمادها، نوبت به انتقال ايدئولوژي خواهد رسيد.

بهائیت فرقه ای منشعب از آیین بابی است، بهائیان این آیین را دین می خوانند،
ولی مسلمانان عموماً آن را به رسمیت نشناخته اند و آن را فرقه منحرف می
شمارند و معمولاً تعبیر «فرقه ضاله» را برای آن به کار می برند.
بنیانگذار آیین بهائی، میرزا حسینعلی نوری معروف به بهاءالله است، و این آیین
نام خود را از همین لقب برگرفته است.
پدرش میرزا عباس نوری معروف به میرزا بزرگ ،از مستوفیان و منشیان عهد
محمد شاه قاجار و به ویژه مورد توجه خاص قائم مقام فراهانی بود و بعد از قتل
قائم مقام از مناصب خود برکنار شد و به نور رفت (قائم مقام، 1356 ش ، ص19-
25؛ همو، 1357، بخش 1، ص 376؛ نبیل زرندی، ص 88-89).
میرزا حسینعلی در 1233،در تهران به دنیا آمد و مانند برادرانش آموزش های
مقدماتی ادب فارسی و عربی را زیر نظر پدر معلمان و مربیان گذراند .
در زمان ادعای بابیت سید علی محمد شیرازی ، در جمادی الاول 1260، او
جوانی 28 ساله و ساکن تهران بود که در پی تبلیغ نخستین پیرو باب، ملاحسین
بشرویه ای معروف به «باب الباب» ، در شمار نخستن گروندگان به باب در آمد و
از آن پس یکی از فعال ترین افراد بابی شد و به ترویج بابیگری ، به ویژه در نور و
مازندران ، پرداخت .
برخی از برادرانش ، ازجمله میرزا یحیی معروف به «صبح ازل» نیز بر اثر تبلیغ او به
این مرام پیوستند. میرزا یحیی سیزده سال از حسینعلی کوچکتر بود (نبیل
زرندی، ص 85، 88، 91؛ حاجی میرزا جانی کاشانی، مقدمه براون ، ص لج )
از مشهورترین اقدامات میرزا حسینعلی در آن زمان، به نوشته منابع بهائی (از
جمله نبیل زرندی ، ص 259-260)، طراحی نقشه قرة العین ـ که در قزو ین به
اتهام همکاری در به شهادت رساندن ملامحمد تقی برغانی (برغانی، آل) زندانی
بود و نقش جدی و مؤثرش در اجتماع شماری از بابیان در واقعه بدشت بود.
این اجتماع بعد از دستگیری و تبعید باب به قلعه چهریق در ماکو و به انگیزه تلاش
برای رهایی وی از زندان برپاشد.
میرزا حسینعلی با توجه به توانایی مالی و فراهم کردن امکانات اقامت طرفداران
باب در بدشت (حاجی میرزا جانی کاشانی ، ص 240-241)، جایگاهی معتبر نزد
اجتماع کنندگان یافت.در همین اجتماع بود که سخن از نسخ شریعت اسلام رفت
و قرة العین «بدون حجاب، با آرایش و زینت » به مجلس وارد شد و حاضران
رامخاطب ساخت که امروز «روزی است که قیود تقالید سابقه شکسته شد »
(نبیل زرندی، ص 271-273) .
شماری از افراد آن اجتماع ،به تعبیر برخی منابع بهائی «این طور تصور کردند که
حریت مضره را پیشه خویش سازند و از حدود آداب تجاوز کنند» (همان ، ص 274-275).
علاوه بر آن، هر یک از گردانندگان لقبی جدید و دارای جنبه معنوی پیدا کرد؛
محمد علی بارفروشی به قدوس، قرة العین به طاهره و میرزا حسینعلی به
بهاءالله ملقب شدند (همان ، ص 269-270) .
در بازگشت بابیان از بدشت ، در شعبان 1264، روستاییانی که برخی از
گزارشهای آن اجتماع را شنیده بودند ،در قربه نیالا به آنان حمله کردند و میرزا
حسینعلی به سختی از این غائله نجات یافت. برخی منابع بهائی، این برخورد را
به «غضب الهی » در نتیجه رفتار غیر اخلاقی بابیها در بدشت تعبیر کرده اند.
(همان، ص 275).
در همان اوان (سال 1265) ، شورش بابیها در قلعه شیخ طبرسی مازندران روی
داد و میرزا حسینعلی همراه با برادرش ،یحیی ، و جمعی دیگر قصد پیوستن به
بابیهای قلعه طبرسی را داشت، ولی در آمل دستگیر و زندانی و سپس روانه
تهران شد (حاجی میرزا جانی کاشانی، ص 242-244؛ نبیل زرندی ، ص 345-353).
به فاصله اندکی ، شورش بابیها در تبریز پیش آمد و با کشته شدن یحیی
دارابی، ملقب به وحید، در شعبان 1266 خاتمه یافت .
این شورشها و چند حادثه دیگر مقارن با نخستین سالهای سلطنت ناصرالدین
شاه قاجار بود.
قرائن تاریخی حاکی است که برخی از این شورشها ریشه اعتقادی و زمینه
اجتماعی و تاریخی داشته و به ویژه از اعتقاد شیعی ظهور امام زمان متأثر بوده
است؛ هر چند گفته می شود که سردمداران آنها غالباً در جهت جامه عمل
پوشاندن به دستورهای باب به این اقدامها دست زدند.
او در کتاب بیان فارسی پنج استان ایران را مختص پیروان خویش اعلام کرد و
حضور کافران به بیان را در این مناطق حرام خوانده بود. در هر حال، میرزا تقی
خان امیر کبیر، صدراعظم وقت، تصمیم به سرکوب قطعی این قیامها گرفت؛ از این
رو در 27 شعبان 1266 ،به دستور او سید علی محمد باب در تبریز اعدام شد .
به نوشته منابع بابی و بهائی، باب بعد از شنیدن سرانجام قیام قلعه شیخ
طبرسی ، که بر اثر آن بیشتر پیروان اولیه اش، از جمله ملاحسین بشرویه ای و
محمد علی بارفروشی ، کشته شده بودند، بی اندازه محزون بود و حتی «از
شدت حزن برای مدت شش ماه » از نوشتن ـ و به تعبیر منابع بهائی : «نزول
وحی » ـ باز ماند (نبیل زرندی. ص 393، 418-420؛ حاجی میرزاجانی کاشانی،
ص 208) ؛
اما گزارش منابع بابی و بهائی نسبت به جانشینی او یکسان نیست :
حاجی میرزاجانی کاشانی (ص 238،244) بعد از شرح اندوه باب در کشته
شدن یارانش، به «نوشتجات» میرزا یحیی (برادر میرزاحسینعلی ) ـ که در همان
ایام به باب رسیده بود ـ اشاره کرده و نوشته است که باب بعد از خواندن این
نامه ها مسرور شد و سپس وصیت نامه ای برای یحیی فرستاد و در آن «نص به
وصایت و ولایت فرمود» (برای تصویر این وصیت نامه و توضیح آن ،باب ص ب ـ پ ، 1
-10) .
کنت دوگوبینو، وزیر مختار فرانسه در ایران،نیز که در آن سالها در ایران بوده و
جزییات وقایع بابیان را ثبت کرده، میرزا یحیی را جانشین باب دانسته و تأکید کرده
است که این جانشینی، بدون سابقه و مقدمه صورت گرفت و بابیها آن را
پذیرفتند ( حاجی میرزاجانی کاشانی، مقدمه براون، ص له ) .
خواهر میرزا حسینعلی ،عز یه خانم،نیز که خود از بابیها بود، در کتابی به نام
تنبیه النائمین (ص 3-4، 28-32) همین نظر را تأیید کرده است.
در برابر، نبیل زرندی (ص 419-422) از یک سیاح یاد کرده که به دستور باب
برای ادای احترام به کشته شدگان قلعه طبرسی، به مازندران و از آنجا به تهران
نزد میرزا حسینعلی رفت و هنگام مراجعت ،میرزا حسینعلی نامه ای به نام
برادرش میرزا یحیی برای باب فرستاد، و او بی درنگ پاسخ داد.
در این پاسخ، به میرزا یحیی توصیه شده بود که در سایه برادر بزرگتر قرار گیرد و
در آن «کوچکترین اشاره ای به مقام موهومی که میرزا یحیی و اتباعش قائل
بودند، وجود نداشت.
عبدالبهاء فرزند میرزا حسینعلی نوری ،در مقاله شخصی سیاح (ص 67-68) از
زبان سیاحی موهوم گزارش داده بود که گزینش یحیی به جانشینی باب، از
طراحی های میرزا حسینعلی بوده است «که افکار متوجه شخص غایبی شود و
به این وسیله بهاء الله محفوظ از تعرض ناس ماند» (در باره منشأ اختلاف ،این
گزارش ها و میزان اعتبار متون تاریخی بابی و بهائی در این زمینه ، حاجی
میرزاجانی کاشانی ،مقدمه براون ،ص لج ـ لز؛ محیط طباطبایی ،گوهر، سال 3
،شماره 5 ، ص 343-348 ،ش 6 ، ص 426-431، ش 9، ص 700-706، سال 4،
ش 2 ص 113-120، ش 3،ص 200-208، ش4، ص 282-291).
محیط طباطبایی به استناد گزارشهای تاریخی و برخی قرائن دیگر اظهار کرده که
اساساً موضوع «وصایت» برای باب مطرح نبوده و رهبری بابیها که بعد از او شیخ
علی ترشیزی معروف به عظیم رسید و همو بود که بابیها را به منظور اجرای
نقشه قتل ناصرالدین شاه قاجار به تهران فراخواند (گوهر، سال 6، ش 3، ص
178-183، ش 4ص 271-277) به هر حال ، بنابر بیشتر منابع ، بعد از اعدام باب،
عموم بابیه به جانشینی میرزا یحیی ـ که باب او را «یا من یعدل اسمه اسم
الوحید » خطاب کرده بود ـ معتقد شدند و چون در آن زمان یحیی بیش از نوزده
سال نداشت،میرزا حسینعلی زمام کارها را در دست گرفت .
نقش فعال میرزا حسینعلی در اقدامات بابیان و تصمیم جدی امیرکبیر برای
فرونشاندن قیامها و شورش های آنان موحب شد که وی از میرزا حسینعلی
بخواهد ایران را به قصد کربلا ترک کند،و او در شعبان 1267 به کربلا رفت (نبیل
زرندی، ص 580، 584-585)؛ اما چند ماه بعد، پس از برکناری و قتل امیر کبیر،در
ربیع الاول 1268 ،و صدارت یافتن میرزاآقاخان نوری ،به دعوت و توصیه شخص اخیر
به تهران بازگشت.
در شوال 1268، حادثه تیراندازی دو تن از بابیان به ناصرالدین شاه پیش آمد و بار
دیگر به دستگیری و اعدام بابیها انجامید (همان، ص 590-592).
از نظر حکومت مرکزی ، قرائن و شواهدی برای نقش میرزا حسینعلی نوری در
طراحی این سوءقصد وجود داشت و به دستگیری او اقدام شد (زعیم الدوله
تبریزی ، ص 195).
برخی منابع بابی (عزیه خانم نوری، ص 5-6) این نسبت را تأیید می کنند، اما
منابع بهائی عموماً منکر آنند. خود او نیز در نامه معروف به لوح شیخ (15-16) از
مداخله در آن تبری جسته و حتی ادعا کرده که در زندان به احوال وحرکات حزب
بابی می اندیشیده و قصد اصلاح و تهذیب آنان را داشته است.
با این همه، بهاءالله احتمالاً به منظور مصون ماندن از تعقیب و دستگیری ، که چه
بسا به اعدامش می انجامید، مدتی در مقر تابستانی سفارت روس در زرگنده
شمیران به سر برد و بنابر منابع بهائی ، به رغم اصرار سفیر روس بر ادامه اقامت
وی در آنجا و امتناع از تسلیم او به نمایندگان شاه، سرانجام سفیر از وی
خواست که به خانه صدراعظم برود و «ضمناً از مشارالیه (میرزا آقاخان نوری،
صدراعظم ) به طور صریح و رسمی خواستار گردید امانتی را که دولت روس به
وی می سپارد در حفظ وحراست آن بکوشد» (شوقی افندی، قرن بدیع، ج 1،
ص 318)، «و اگر آسیبی به بهاءالله برسد وحادثه ای رخ دهد »، شخص
صدراعظم مسئول سفارت روس خواهد بود (نبیل زرندی، ص 593) .
توجه خاص سفیر روس به سرنوشت باب و بابیان، موجب شد که وی بعد از
تسلیم میرزا حسینعلی به صدراعظم ،هم چنان مراقب کار باشد و با پیگیری
موضوع و «پیغام شدید» ،موجبات رهایی او را از زندان فراهم آورد.
میرزا حسینعلی به دستور حکومت ایران ، باید تهران را به مقصد بغداد ترک می
گفت. سفیر روس از وی خواست «که به روسیه برود و دولت روس از او پذیرایی
خواهد نمود»، اما او نپذیرفت؛ هنگام سفر تبعید نیز نماینده ای از سوی سفارت
روس همراه کاروان بود (همان، ص 611-612، 617-618؛ شوقی افندی ،قرن
بدیع، ج 2 . ص 48؛ نیز نجفی، کتاب دوم ،ص622-631).
بابیان دیگر نیز ناگزیر از ترک تهران و رفتن به بغداد شد.
منابع بهائی توجه دولت روس به سرنوشت میرزاحسینعلی نوری را با علاقه خاص
دختر سفیر روس به مشارالیه پیوند می دهند (نبیل زرندی، ص 594). این ادعا با
سیر تاریخی وقایع سازگار نیست ، چرا که پس از رسیدن به بغداد،میرزا
حسینعلی نامه ای به سفیر روس نگاشت و از وی و دولت روس جهت این
حمایت قدردانی کرد. سالها بعد نیز در لوحی خطاب به نیکلاویچ الکساندر دوم
به این کمک سفیر روس اشاره و از دولت روس سپاسگزاری کرد(آثار قلم اعلی،
ج 1، ص 76؛ شوقی افندی، قرن بدیع، ج 2، ص 49) .
وجود چنین مواردی در مکتوبات و نامه های حسینعلی و اخلاف او سبب شده
است که موضوع ارتباط دول استعماری با آیین های بابی و بهائی یکی از مسائل
جدی و پر مناقشه تاریخ بهائیت شود.
علی رغم ادعای برخی ردیه های موجود، سند متقنی در مورد این که دولتهای
استعماری پدید آورنده آیین های بابی و بهائی باشند در دست نیست. تاریخ
تکوین این دو مذهب،بیش از هر چیز ، دگراندیشی فرقه ای در درون مکتب
شیخی و تنشهای اعتقادی، سیاسی و تاریخی را به عنوان موجد و مسبب
اصلی آنها به ذهن متبادر می کند ؛ ولی در علاقه دول استعماری به پیگیری
حوادث آنها، و گاهی دخالت آشکار در سیر تحولات این آیین ها ـ از جمله فشار
سیاسی دولت روس برای حفظ جان میرزا حسینعلی نوری ـ نیز هیچ گونه شکی
وجود ندارد. موارد دیگری از این علاقه دول استعماری ،در منابع بهائی وغیر
بهائی گزارش شده است:
از جمله در 1278 ، سر آرنولد باروز کمبال ، جنرال قنسولی دولت انگلستان ، با
میرزا حسینعلی در بغداد ملاقات و قبول حمایت و تابعیت دولت انگلیس و
مهاجرت به هند استعماری یا هر نقطه دیگری را به او پیشنهاد کرد (شوقی
افندی، قرن بدیع، ج 2، ص 125-126).
نظیر همین تقاضا را نایب کنسول فرانسه در ایامی که وی در ادرنه بود از او
داشت و از وی خواست که تابعیت فرانسه را بپذیرد تا مورد حمایت و تقویت قرار
گیرد (آیتی ، 1342، ج 1، ص 380-381 ).
نامق پاشا، والی بغداد، نیز که گاه به جذب ایرانیان مخالف دولت بی میل نیود،
بامیرزا حسینعلی به غایت احترام رفتار می کرد به تذکرات دولت ایران اعتنایی
نداشت (شوقی افندی، قرن بدیع، ج 2، ص 126-127) .
در ایام اقامت او و بابیها در عراق و استانبول، برای ایشان مقرری نیز تعیین شده
بود که بعدها میرزا حسینعلی از این که قبول شهریه از دولت نموده بود ،اظهار
پشیمانی می کرد (نوری، مجموعه الواح مبارکه،ص 159؛ در باره مقرری
میرزاحسینعلی و برادرش در عثمانی ، مامقانی، ص 383-384).
پس از تبعید میرزا حسینعلی به بغداد، این شهر و شهرهای کربلا و نجف مرکز
ثقل فعالیتهای بابیان شد و روز به روز بر جمعیت ایشان افزوده می شد. میرزا
یحیی نیز که عموم بابیان او را جانشین بلامنازع باب می دانستند و در هنگام
تیراندازی به شاه در نور به سر می برد، توانسته بود با لباس درویشی و عصا و
کشکول ، مخفیانه به بغداد برود (میرزا آقاخان کرمانی و روحی ، ص 301؛
حاجی میرزاجانی کاشانی ،مقدمه براون ،ص لح – لط ؛ قس نبیل زرندی ،ص 613) .
او چهار ماه زودتر از بهاءالله به بغداد رسید (قس نوری. لوح شیخ، ص 123 )اما
بنا به روش سابق، اکثر اوقات را در خفا می گذراند و میرز حسینعلی عملاً
رهبری بابیان را در دست داشت .
این موقعیت از یک سو و بروز برخی ادعاها در میان بابیها از سوی دیگر، سبب
شد که میرزا حسینعلی گهگاه نزد خاصان خویش داعیه هایی را مطرح کند و به
تصرف مسند ریاست بابیان بیندیشد، اما بعضی از قدمای بابیه رفتار ریاست
طلبانه و تمهیدات او را برای کنار زدن برادرش دریافتند و موضوع را به میرزا یحیی
گوشزد کردند و در نتیجه آن، میرزا حسینعلی بغداد را ترک گفت و با نام
مستعار «درویش محمد» به مدت دو سال، در جبال سلیمانیه عراق، در میان
دراویش نقشبندی و قادری زیست (میرزا آقاخان کرمانی و روحی، ص 302؛ عزیه
خانم نوری، ص 11-12؛ عبدالبهاء، مقاله شخصی سیاح ،ص 68-71؛ شوقی
افندی ، قرن بدیع، ج 2، ص 116-117) .
سرانجام نیر با نوشتن نامه («عریضه ») ای ترحم انگیر برادر را بر سر مهر آورد ـ و
به تعبیر خودش «از مصدر امر حکم رجوع صادر شد » (نوری ، ایقان ، ص 195) ـ و
در حدود 1274 به بغداد بازگشت (میرزا آقا خان کرمانی و روحی ، همانجا،
عبدالبهاء ، مقاله شخصی سیاح ،ص 69؛ عزیه خانم نوری، ص 11-13).
بعد از بازگشت به بغداد ، میرزاحسینعلی هم چنان خود را مطیع برادرش می
دانست و در 1278 کتاب ایقان را در اثبات دعاوی باب نوشت و بر انقیاد خود
نسبت به جانشین او (یحیی، کلمه مستور) تأکید کرد (نوری، ایقان،همانجا؛ در
چاپهای بعدی، «کلمه مستور» به «کلمه علیا» تغییر یافته است)
موضوع دیگری که در سالهای اقامت بابیان در بغداد (1269-1279) روی داد،
دعوی « مُن یظهره اللّهی» چند تن از آنان بود . «من یظهره الله » (کسی که
خدا او را آشکار می کند) عنوانی است که باب، بعد از ادعای شریعت جدید و
تألیف کتاب بیان ،برای «موعود بیان» انتخاب کرد. او در کتاب بیان فارسی ،خود را
مبشر این موعود خوانده و پیروانش را به ایمان آوردن به این مظهر جدید،که به
مراتب اعظم و اشرف از ظهور خود اوست، سفارش و تأکید کرده بود که «وقت
ظهور من یظهره الله را جز خداوند کسی عالم نیست » (حاجی میرزاجانی
کاشانی ،مقدمه براون، ص ل- لج ،به نقل از جاهای متعدد بیان فارسی).
با این همه، از تعبیرات وی بر می آید که زمان تقریبی دوهزار سال را در نظر
داشته است، به ویژه آنکه ظهور آن موعود ر ا به منزله نسخ بیان می دانسته
است.
اما شماری از سران بابیه به این موضوع اهمیت ندادند و چه بسا با توجه به
سستی و ناتوانی میرزا یحیی در اداره امور ،و به انگیزه های دیگر،خود را «موعود
بیان» خواندند. به نوشته میرزا آقا خان کرمانی و شیخ احمد روحی (ص
303) «کار به جایی رسید که هر کس بامدادان از خواب پیشین بر می خاست
،تن را به لباس این دعوی می آراست » و به نوشته شوقی افندی ، سومین رهبر
بهائیان، فقط در بغداد بیست و پنج نفر این مقام را ادعا کردند (نیز عزیه خانم
نوری، ص 42-43) .
بیشتر این مدعیان با طراحی میرزا حسینعلی و همکاری میرزا یحیی یا کشته
شدند و یا از ادعای خود دست برداشتند.
حضور بابیان در عراقبه ویژه در کربلا و نجف، مشکلات دیگری نیز آفرید، به نوشته
برخی منابع بهائی (شوقی افندی، قرن بدیع، ج 2 ، ص 106-107) در عراق
شیوه بابیان این بود که شبهای تار، به دزدیدن ملبوس و نقدینه و کفش و کلاه
زوار اماکن مقدسه بپردازند، و به تعبیر میرزا حسینعلی «در اموال ناس من غیر
اذن تصرف می نمودند و نهب و غارت و سفک دماء را از اعمال حسنه می
شمردند» (اشراق خاوری، 1327ش، ج 7، ص 130) .علاوه بر آن ،در میان خود
بابیها نیز بازار آشوبگری و آدمکشی رونق داشت و برخی منابع بابی از دخالت
میرزا حسینعلی در این فجایع خبر داده اند ( عزیه خانم نوری، ص 15-16؛ برای
فهرست کتابهای پیروان باب از گزارش کارهای میرزا حسینعلی در عراق ،عزیه
خانم نوری، مقدمه ناشر، ص 2-4).
به نوشته ادوارد براون (حاجی میرزا جانی کاشانی ، مقدمه ،ص ما) بر اثر کثرت
جنگ وجدال که هر روزه مابین بابیان و مسلمانان دست می داد،از دست ایشان
بنای شکایت گذاردند، دولت ایران نیز نگران آشوبگری بابیها بود ،از این رو از دولت
عثمانی خواست که بابیها را از بغداد انتقال دهد و دولت عثمانی برای خاتمه
دادن به این نزاع ها،که لاینقطع در عراق عرب روی می داد، در اوایل 1280 آنان را
از بغداد به استانبول و بعد از چهار ماه به ادرنه کوچ داد .
گفتنی است که بابیها در دوره اقامت بغداد، با قبول تابعیت عثمانی و قرارگرفتن
در حمایت آنان، این امکان را یاقته بودند که نسبت به مقامات ایرانی با آزادی و
بی پروایی و اوصاف گوناگون سخن بگویند و بنویسند (محیط طباطبایی ، سال 3،
ش 5، ص 345) .
هم زمان با خروج بابیها از بغداد ،میرزاحسینعلی نخست در باغ نجیب پاشا، در
بیرون بغداد و سپس در ادرنه ، زمزمه «من یظهره اللهی » ساز کرد و از همان
جا نزاع وجدایی آغاز شد (در باره ادعای پنهانی او در 1275، پیش از تألیف ایقان
،محیط طباطبایی، سال 5، ش 11 و 12 ، ص 830-831) .
بابیهایی که ادعای او را نپذیرفتند و بر جانشینی میرزا یحیی (صبح ازل ) باقی
ماندند، ازلی نام گرفتند و پذیرندگان ادعای میرزا حسینعلی (بهاءالله) بهائی
خوانده شدند (برخی منابع بهائی ،شروع امر میرزا حسینعلی را به دوران زندانی
بودن او در تهران نیز نسبت می دهند ، شوقی افندی ، قرن بدیع، ج 1، ص 218).
میرزا حسینعلی با ارسال نوشته های خود به اطراف و اکناف ،رسماً بابیان را به
پذیرش آیین جدید فراخواند و دیری نگذشت که بیشتر آنان به آیین جدید ایمان
آورند و به ظن قوی از میان رفتن قدمای بابیه، در طول این مدت،از مهم ترین
عوامل موفقیت او بود ( حاجی میرزاجانی کاشانی، مقدمه براون، ص ما، مج) .
میرزا حسینعلی، با آن که در ادرنه رسماً ادعاهای خود را آشکار کرد ،در همین
شهر،نامه ای مفصل به ناصرالدین شاه (لوح سلطان) نوشت. محتوای اصلی نامه
ـ گذشته از درخواست از شاه برای تجدید نظر نسبت به بابیها و احتراز از اعتماد
به اخبار اطرافیان و دیگران ـ گزارشی است از وضع خود او و پیروان باب در مدت
دوازده سال اقامت در بغداد و سه سال اقامت در ادرنه ؛ و این که در این
مدت «ابداً خلاف دولت وملت و مغایر اصول و آداب اهل مملکت از این عباد ظاهر
نشده» و «آن چه از قبل ، بعضی از جهال ارتکاب نموده اند،ابداً مرضی نبوده »
است . (برای متن کامل این نامه ،عبدالبهاء، مقاله شخصی سیاح، ص 114-165).
گویا مقصود او از نگارش این نامه جلب توجه شاه برای بازگشت آنان به ایران و
اعلام تبعیت از شاه بوده است (محیط طباطبایی ،سال 3، ش 5، ص 347) .
این نکته که میرزا حسینعلی در نامه خود به هیچ روی به مقامات ادعاییش اشاره
نکرده و بر عدم ارتباط با نمایندگان دولتهای بیگانه تأکید ورزیده ،درخور تأمل است
؛ موضوع انتقال شخص میرزا حسینعلی و چند نفر از خواص او از بغداد به جایی
بسیار دور که دسترس به حدود ایران نداشته باشند، یا دستگیری و تسلیم آنها
به مأموران ایرانی در سرحدات، را وزیر خارجه وقت ، از طرف ناصر الدین شاه ،
طی دو نامه به کنسول ایران در بغداد نوشته بود تا وی با مقامات عثمانی در
میان بگذارد و عامل اصلی آن را «فساد و اضلال سفهاء …وفتنه و تحریک قتل »
ذکر کرد بود که از نظر دولت ایران میرزا حسینعلی سردمدار آن بود ( متن این دو
نامه را ادوارد براون در کتابش" موادی برای مطالعه "در آیین بابی آورده است
،محمود،ج 5، ص 1301).
آن چه مخصوصاً در بررسی نامه میرزا حسینعلی به ناصرالدین شاه و برخی
نوشته های دیگر او نباید نادیده گرفته شود این است که سالهای پایانی اقامت
میرزاحسینعلی واطرافیانش در بغداد باحضور اجباری برخی از رجال عصر قاجار،
مثل میرزا ملکم خان ،بعد از بسته شدن فراموشخانه تهران در 1275 ، مصادف
بود؛ هم چنان که توقفشان در استانبول و ادرنه باحضور میرزا فتحعلی آخوند زاده
در استانبول همزمان شد و آشنایی میرزا حسینعلی با اندیشه ها و مکتوبات این
افراد، در تحولات فکری او و تغییر روش نسبت به حکومت ایران تأثیر جدی گذاشت
(محیط طباطبایی، سال 3، ش 5، ص 345-348،ش 6، ص 427).
در هر حال، منازعات ازلی و بهایی در ادرنه شدت گرفت و اهانت و تهمت و افترا
و کشتار رواج یافت و هر یک از دو طرف بسیاری از اسرار یکدیگر را باز گفتند ؛
میرزا حسینعلی در کتابی به نام بدیع، وصایت میرزا یحیی را انکار و به برخی از
رفتارهاو اعمال او «که خجالت می کشید از ذکرش» اشاره کرده (نیز، نوری ،
اقتدارات، ص 319) .
در برابر ،طرفداران ازل نیز از این قماش مطالب را در باره میرزاحسینعلی
برشمردند و به ویژه خواهرش، عزیه خانم ، کتاب تنبیه النائمین را در افشای
کارهای برادر نوشت (برای تفصیل بیشتر ، نجفی،کتاب اول ، ص 328-353).
یک بار نیز میرزا حسینعلی برادرش را به مباهله فراخواند. در این بحبوحه ،به
ادعای برخی منابع بهائی (شوقی افندی ، قرن بدیع، ج 2، ص 229) میرزا یحیی
برادر خویش را مسموم کرد و بر اثر همین مسمومیت میرزا حسینعلی تا پایان
عمر به رعشه دست مبتلا شد.
میرزا حسینعلی نیر در نامه ای به سلطان عثمانی از قصد برادرش بر «فتنه و
خروج » خبر داد (موحد، ص 102-110) .
سرانجام، حکومت عثمانی برای پایان دادن به درگیری ها که گاهی منشأ آن
منازعات مالی بود (مامقانی، ص 383-384) و نیز به سبب نگرانی از «احترامات
فائقه ای که قناسل خارجه مقیم ادرنه نسبت به وجود مبارک مرعی می
داشتند » (شوقی افندی، قرن بدیع، ج 2، ص 271) ،در 1285 ، میرزا حسینعلی
و پیروانش را به عکا در فلسطین ،و میرزا یحیی و یارانش را به ماغوسه
(فاماگوستا) در قبرس فرستاد (حاجی میرزاجانی کاشانی ،مقدمه براون، ص
مب) .
لکن دشمنی در میان دو گروه ادامه یافت و قتل دو تن از پیروان میرزا یحیی به
دست پیروان میرزا حسینعلی موجب مشکلاتی برای او شد. (در باره حکم
رسمی دولت عثمانی به انتقال میرزا حسینعلی در عکا و گزارش استنطاقات چند
تن از نزدیکان وی در دادگاه عثمانی و نیز پیشنهاد سفیر انگلیس برای فرستادن
وی به عکا ،موحد؛ مامقانی. همانجاها).
میرزاحسینعلی مدت نه سال در قلعه ای درعکا تحت نظر بود و پانزده سال بقیه
عمر خویش را نیز درهمان شهر گذراند و در هفتاد و پنج سالگی در شهر حیفا از
دنیا رفت.
میرزا حسینعلی پس از اعلام (من یظهره اللهی ) به فرستادن نامه (الواح ) به
سلاطین و رهبران دینی و سیاسی جهان اقدام کرد و ادعاهای گوناگون خود را
مطرح ساخت ،هم چنان که برای اثبات مقاماتی که ادعا کرده بود ونیز دفاع از
خود در برابر ازلیها، به نگارش کتب پرداخت و به اصرار پیروانش «صدور احکام
نمود» .
بارزترین مقام ادعایی او ربوبیت و الوهیت بود. او در الواحی که صادر کرد و در
منشآتی که نوشت و در اشعاری که سرود،بارها در باره خود تعبیراتی چون
خدای خدایان، آفریدگار جهان، کسی که «لم یلد ولم یولد» است،خدای تنهای
زندانی، معبود حقیقی، رب ما یری و ما لا یری به کار برد.
همین ادعا رااخلافش در باره وی ترویج کردند، و در نتیجه پیروانش نیز خدایی او
را باور کردند (عبدالبهاء ،مقام پدرش را «احدیت ذات هویت وجودی» خوانده
است ) و قبر او قبله آنان شد (یزدانی، ص 96؛ اشراق خاوری ، 1331 ش ، ص
18) . از تعبیرات مختلف میرزا حسینعلی در ادعای خدایی ، برمی آید که وی بر
اثر آشنایی با آرا و آثار عرفانی، تقلیدی ناقص و نارسا از برخی تعبیرات عرفا
داشته و گاهی در نوشته های خود به علما نسبت به «ذکر ربوبیت و الوهیت »
توجیهاتی را پیش کشیده است (لوح شیخ، ص 31، 105).
گذشته از ادعای ربوبیت، او شریعت جدید آورد و کتاب اقدس را نگاشت که
بهائیان آن را «مهیمن بر جمیع کتب » و«ناسخ جمیع صحائف» و «مرجع تمام
احکام و اوامر و نواهی» می شمارند (عبدالبهاء، مکاتیب، ج 1، ص 343؛ فاضل
مازندرانی، ج 1، ص 161).
بابیهایی که از قبول ادعای او امتناع کردند،یکی از اعتقاداتشان همین شریعت
آوری او بود، از این رو که به اعتقاد آنان، نسخ بیان نمی توانست در فاصله زمانی
بسیار کوتاه روی دهد (عزیه خانم نوری، ص 46-47)؛ به ویژه آن که در برخی آثار
بهائی گفته شده که تفاوت بیان با اقدس ،همانند تفاوت «کعبه با سومنات»
است (گلپایگانی ، 1334، ص 166) و احکام این دو آیین هیچ مشابهتی با
یکدیگر ندارند، در عصر بیان، یعنی چند سال قبل از ادعای میرزاحسینعلی ،بابیها
باید به «ضرب اعناق و حرق کتب و اوراق و هدم بقاع و قتل اِلّا مُن آمن و صدق»
دست می یازیدند و در عصر بهاء الله اساس دین جدید «رأفت کبری و رحمت
عظمی و الفت با جمیع ملل و…» بود (عبدالبهاء. مکاتیب، ج 2، ص 266 ). با این
همه ،میرزا حسینعلی در برخی جاها منکر «نسخ بیان » شد و بر برخی
مخالفانش که به او «نسبت داده اند که احکام بیان را نسخ نموده » نفرین کرد .
(نوری ،اقتدارات ، ص 103).
جدی ترین برهان او بر حقانیت ادعایش،مانند سید باب، سرعت نگارش و زیبایی
خط بود و به نوشته شوقی افندی«در طی دو سال اول مراجعت مبارک در هر
شبانه روز معادل تمام قرآن از لسان قدم، آیات و الواح نازل می گردید »، بسیاری
از این نوشته ها، بعدها به دستور میرزا حسینعلی نابود شد (قرن بدیع، ج 2، ص
145-146).
میرزا حسینعلی داعیه درس ناخواندگی نیز داشت (عبدالبهاء، مقاله شخصی
سیاح، 116-117) و به تبع او، حانشینان و پیروانش نیز بر این داعیه اصرار می
ورزیدند (همو، مکاتیب، ج 3، ص 347) و با پیوند دادن این ادعا به سرعت نگارش،
در تثبیت حقانیت او می کوشیدند، اما گذشته از پرورش وی درخانواده اهل ادب،
در بیشتر منابع بهائی و در آثار میرزا حسینعلی تصریحات فراوانی بر درس
خواندگی و مطالعه کتابهای مختلف از تفسیر و حدیث و عرفان وجود دارد (برای
نمونه، فاضل مازندرانی، ج 1، ص 193؛ نوری، مجموعه الواح مبارکه ، ص 139-142
؛ همو، اقتدارات ، ص 105-284؛ آیتی ،1342، ج 1، ص 256-257) و این جمله
وی که «دوست ندارم که اذکار قبل بسیار اظهار شود ،زیرا که اقوال غیر را ذکر
نمودن دلیل است بر علوم کسبی نه بر موهبت الهی» (نوری، آثار قلم اعلی ، ج 3
، ص 118) ظاهراً از سبب محو آثار پیشین ـ که در آنها به مطالب کتب مختلف
اشاراتی وجود دارد ـ و نیز از انگیزه او در ادعای درس ناخواندگی حکایت می کند.
میرزا حسینعلی آثار متعددی نگاشت که اهم آنها عبارت است از :
ایقان
در اثبات قائمیت سید علی محمد باب که آن را در آخرین سالهای اقامت بغداد،
در پاسخ پرسشهای دایی سید علی محمد باب و جذب او به مسلک
بابی،نگاشت . وی در این اثر کوشیده است که از نظر انشایی به سبک بیان
نزدیک شود و گذشته از آن ،شبهاتی را که در باره خودش ،از نظر داعیه «من
یظهره اللهی» نزد بابیان مطرح بوده است برطرف سازد. وجود اشتباهات نسبتاً
فراوان املایی ، انشایی، نحوی و غیر آن، و از همه مهمتر ، اظهار خضوع میرزا
حسینعلی نسبت به برادرش («کلمه مستور») سبب شد که این کتاب، از همان
سالهای پایانی زندگی میرزا حسینعلی ، پیوسته در معرض تصحیح وتجدید نظر
قرار گیرد وحتی در ترجمه انگلیسی آن ، که شوقی افندی انجام داده ، تغییراتی
نسبت به متن فارسی پدید آورد(برای تفصیل سرگذشت ایقان ـ محیط طباطبایی
، سال 5، ش 11 و 12، ص 822-831، سال 6، ش 1، ص 15-23)؛
اقدس
که کتاب احکام بهائیان است و آن در 1290 ، یا اندکی بعد از آن زمانی که در
عکا تحت نظر بود، تألیف کرد. (در باره این کتابـ همو، سال 4، ش10، ص 820-824
، ش 11 و 12 ، ص 906-910)؛
آثار قلم اعلی
مشتمل بر شمار زیادی از الواح فارسی و عربی که وی صادر کرد ،در چند جلد،
مانند کتاب مبین؛ اشراقات و اقتدارات هریک مشتمل بر چند لوح فارسی وعربی
بدیع که موضوع آن دفاع از من یظهره اللهی خودش و رد بابیان به ویژه اظهارات
برادرش میرزا یحیی است در پاسخ به یکی از بابیان که رساله ای در ابطال ادعای
میرزا حسینعلی نگاشته بود، و آکنده است از ناسزا به میرزا یحیی ودیگران و
بدگویی از آنها؛
لوح شیخ
نامه ای است خطاب به شیخ محمد تقی نجفی اصفهانی که در سالهای پایانی
عمر نگاشته و در آن از اهداف خود و این که مورد عنایت خاص خداست و نیز ار
رفتار ناصواب برادرش میرزا یحیی و انکار وصایت او سخن گفته و ضمن تکریم
ناصرالدین شاه ،کوشیده است تا اقدامات خود را در اصلاح «حزب بابی» بازگو کند
او هم چنین فقراتی از نامه هایی را که برای سلاطین جهان فرستاده نقل کرده
و تعالیم و برنامه های اصلاحی خود را باز گفته است.
مراکز بهائی که به نشر آثار میرزا حسینعلی اهتمام دارند، بارها به صلاحدید
مقامات بهائی در نسخه های کتابهای او تغییراتی داده اند؛ هم چنین بازنگاری
تاریخ باب و بهاء ،آن گونه که با ادعاهای میرزا حسینعلی سازگار افتد، به دستور
مقامات بهائی انجام گرفته است (همو، سال 2، ش 11 و12، ص 952-961،
سال 3، ش 5، ص 343-348، ش 6، ص 426-431، ش 9، ص 700-706).
منابع :
عبدالحسین آیتی. کتاب کشف الحیل، تهران 1326 ش، همو، الکواکب الدر یه
فی مآثر البهائیه ، مصر 1342؛ جان اینزر اسلمونت ، بهاء الله و عصر جدید، ترجمه
فارسی، حیفا 1932؛ عبدالحمید اشراق خاوری، رساله گنجینه حدود و احکام
،تهران 1331 ش، همو،مائده آسمانی ، ج 7 ،تهران 1327ش ، علی محمدبن
محمدرضا باب، قسمتی از الواح خطه نقطه اولی، (بی جا، بی تا.) حاجی
میرزاجانی کاشانی، کتاب نقطه الکاف،چاپ ادوارد براون، لیدن، 1328/1910؛
محمدمهدی زعیم الدوله تبریزی، مفتاح باب الابواب، یا، تاریخ باب و بهاء، ترجمه
حسن فرید گلپایگانی ،تهران 1346 ش، سازمان کنفرانس اسلامی، مجمع فقه
اسلامی، مصوبه ها وتوصیه ها :از دومین تا پایان نهمین نشست،ترجمه محمد
مقدس، قم 1418؛ عزیزالله سلیمانی اردکانی؛ کتاب مصابیح هدایت ،ج 2،تهران
1326ش ؛ شوقی افندی، توقیعات مبارکه، تهران 1347ش، همو، کتاب قرن بدیع،
ترجمه نصرالله مودت، (بی جا، بی تا) عباس بن حسینعلی عبدالبهاء ، الواح و
وصایا ،مصر (بی تا) همو . خطابات خضره عبدالبهاء فی اوربا و امریکا (بی جا، بی
تا) ؛ همو، مقاله شخصی سیاح که در تفصیل قضیه باب نوشته است ،تهران
1341ش ، همو، مکاتیب عبدالبهاء، ج 1،مصر 1328،ج 2-3، چاپ فرج الله کردی ،
مصر، 1330-1340؛ همو، النور الابهی فی مفاوضات عبدالبهاء،لیدن ، 1908؛ عزیه
خانم نوری ،تنبیه النائمین (بی جا، بی تا)؛ فاضل مازندرانی ، اسرار الآثار
خصوصی، تهران 1346ش؛ بدیع الله فرید، مقاله ای در معرفی کتاب اقدس، تهران
1352 ش، محمدعلی فیضی، حیات حضرت عبدالبهاء و حوادث دوره میثاق، تهران
1350ش، ابوالقاسم بن عیسی قائم مقام ،منشآت قائم مقام، چاپ
محمدعباسی، چاپ افست تهران (تاریخ مقدمه ،1356 ش )؛ همو،
نامه های پراکنده قائم مقام فراهانی، چاپ جهانگیر قائم مقامی ، بخش 1،
تهران 1357ش ، ابوالفضل بن محمد گلپایگانی ، فرائد ، قاهره 1315؛ همو،
کشف الغطاء عن حیل الاعداء ،عشق آباد 1334؛ اسدالله مامقانی، «اختلاف
بهاءالله و صبح ازل»؛ راهنمای کتاب،سال6، ش 4، ش 2 (اردیبهشت 1355)، ش
3(خرداد 1355)، همو، «تاریخ قدیم و جدید »، گوهر، سال 3، ش 5(مرداد 1354)
، ش 6 (شهریور 1354)؛ همو، تاریخ نوپدید زرندی ،گوهر ، سال 3، ش 9 (آذر
1354)؛ همو،«چند نکته در باره یک مقاله : عظیم پس از باب و پیش از ازل » ،
گوهر ،سال 6 ش 3 (خرداد 1357)، ش 4(تیر 1357)؛ همو،( درباره کتاب
اقدس) گوهر، سال 4، ش 10(دی 1355)، ش 11 و 12(بهمن واسفند 1355)؛
همو، «رساله خالویه یا ایقان» گوهر، سال 5، ش 11 و 12 (بهمن و اسفند
1356) ، سال 6 ، ش (فروردین 1357)، همو «کتابی بی نام با نام تازه »، گوهر
، سال 2، ش 11 و 12 (بهمن و اسفند 1353)؛ همو، «گفتگوی تازه در باره تاریخ
قدیم و جدید» گوهر، سال 4 ، ش 4(تیر 1355)؛ محمد علی موحد، «استادی از
آرشیو دولتی استانبول» راهنمای کتاب، سال 6، ش 1 و 2 (فروردین و
اردیبهشت 1342)؛ فضل الله مهتدی، اسناد و مدارک صبحی در باره بهائیگری ،ح
2، خاطرات صبحی، تهران، 1357 ش ؛ عبدالحسین میرزا آقاخان کرمانی و احمد
روحی ،هشت بهشت، تهران (بی تا) محمد نبیل زرندی، مطالع الانوار: تلخیص
تاریخ نبیل زرندی، تهران 1356 ش: محمد باقر نجفی ، بهائیان، تهران 1357ش؛
حسینعلی میرزا بزرگ نوری (بهاءالله) ، آثار قلم اعلی ، تهران 1342-1343 ش؛
همو، اقتدارات، به خط مشکین قلم، (بی جا، بی تا)؛ همو، کتاب مستطاب ایقان،
مصر 1352/1933؛ همو، لوح مبارک خطاب به شیخ محمدتقی مجتهد اصفهانی
معروف به نجفی (لوح شیخ )، تهران، 1341 ش؛ همو، مجموعه الواح مبارکه ،
قاهره 1338/1920؛ حسن نیکو، فلسفه نیکو، تهران (تاریخ مقدمه 1343 ش)؛
احمد یزدانی، کتاب نظر اجمالی در دیانت بهائی ، تهران ، 1350ش؛
Wendi Momen , A basic Bahai dictionary, Oxford 1991: The Oxford
encyclopedia of the modern Islamic world , ed , John L, Esposito, New
York 1995,s.v.”Bahai (by B Todd Lawson).
توجه : پرفسور محمود صدری استاد دانشگاه تگزاس
بهائی پژوهی

رسالت بيدارگرانه امام سجاد (عليه السلام ) چندان دير آغاز نشد. با فاصله اى كوتاه از واقعه کربلا، على رغم همه دردهاى درونى و رنجهاى جسمى ، امام بر سكوى رهبرى ايستاد. از لابلاى توده هاى غم و درد، قد برافراشت و چنان با سخنان برنده اش فضاى تيره اتهام ها و تبليغات مسموم امويان را شكافت كه كورترين چشم ها، درخشش حقيقت را ديدند و سنگترين دل ها، لرزيدند و بر مظلوميت حيسن و خاندانش گريستند و بر آينده خويش بيمناك شدند!
امام على بن الحسين (عليه السلام ) در مدت اقامت خويش در كوفه ، دو بار به احتجاج برخاست ؛ يك بار روى سخنش با مردم پيمان شكن كوفه بود، و بار ديگر در «دارالاماره» و در برابر عبيدالله بن زياد.
قافله حسينى را پس از عاشورا به سوى كوفه آوردند و براى آنان در كنار شهر، خيمه زدند. خاندان حسين(عليه السلام ) را - كه اكنون اسيران حكومت اموى شناخته مى شوند - در آن خيمه ها جا دادند. جارچيان حكومت ، در شهر نفرت و خيانت ، كوفيان را فرا مى خوانند تا از اسيران جنگى خويش ديدار كنند! كوفيان هم ، بى شرمانه آمدند. آمدند براى تماشا! تماشاى بزرگترين ستم تاريخ بر اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ستمى كه كوفيان پايه هاى آن را بنيان نهاده بودند! على بن الحسين (عليه السلام ) از خيمه ها خارج مى شود. حذيم بن شريك اسدى روايت گر آن صحنه مى گويد: على بن الحسين (عليه السلام ) با اشاره از مردم خواست تا قدرى آرام شوند. همه آرام شدند. امام برجاى ايستاد، سخنش را با ستايش پروردگار آغاز كرد و بر پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) درود فرستاد و سپس چنين فرمود:
هان اى مردم ! آن كه مرا مى شناسد، سخنى با او ندارم ولى آن كس كه مرا نمى شناسد، بداند كه من على بن الحسين فرزند همان حسين هستم كه در كنار رود فرات ، با كينه و عناد، سر مقدسش را از بدن جدا كردند بى اين كه جرمى داشته باشد و حقى داشته باشند!
من فرزند كسى هستم كه حريم او را حرمت ننهادند، آرامش او را ربودند، اموالش را به غارت بردند و خاندانش را به اسارت گرفتند. من فرزند اويم كه دشمنان انبوه محاصره اش كردند و در تنهايى و بى ياورى - بى آن كه كسى را داشته باشد تا به ياريش برخيزد و محاصره دشمن را براى او بشكافد - به شهادتش رساندند. و البته اين گونه شهادت، - شهادت در اوج مظلوميت و حقانيت - افتخار ماست !
هان ، اى مردم ، اى كوفيان !
شما را به خدا سوگند، آيا به ياد داريد نامه هايى را كه براى پدرم نوشتيد! نامه هاى سراسر خدعه و نيرنگتان را! در نامه هايتان با او عهد و پيمان بستيد و با او بيعت كرديد! ولى او را كشتيد، به جنگ كشانديد و تنهايش گذاشتيد!
واى بر شما! از آنچه براى آخرت خويش تدارك ديده ايد! چه زشت و ناروا، انديشيديد و برنامه ريختيد!
پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله و سلم ) را با كدام رو و با كدام چشم نگاه خواهيد كرد.
او به شما خواهد گفت : شما خاندان مراكشتيد، حرمتم را شكستيد، بنابراين از امت من نخواهيد بود.
سخنان امام سجاد (عليه السلام ) كه به اينجا انجاميد، صداى كوفيان به گريه بلند شد، وجدان هاى خفته براى چندمين بار بيدار شدند. كوفيان به ملامت و سرزنش خويش پرداختند! امام سجاد (عليه السلام ) به سخنان ادامه داد و فرمود:
خداى رحمت كند كسى را كه : رهنمودهاى مرا بپذيرد و سفارش هاى مرا كه در راستاى رضاى الهى و درباره پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و اهل بيت (عليه السلام ) اوست رعايت كند چه اين كه رسول خدا براى ما الگويى شايسته بود. (1)
كوفيان يك صدا فرياد بر آوردند:
اى فرزند رسول خدا! تمامى ما گوش به فرمان شما و پاسدار حق شماييم بى اين كه از اين پس ، روى بگردانيم و نافرمانى كنيم ! اكنون با كسى كه به جنگ شما برخيزد خواهيم جنگيد. و با كسى كه در صلح با شما باشد صلح و سازش خواهيم داشت .ما حق خودمان را از ظالمان باز خواهيم گرفت .
امام سجاد (عليه السلام ) در پاسخ كوفيان فرمود:
هرگز! هرگز تحت شعارهاى شما قرار نخواهم گرفت و به شما اعتماد نخواهم كرد.
اى خيانت پيشگان مكار! ميان شما و آرمان هايى كه اظهار مى داريد فاصله ها و موانع ، بسيار است . آيا مى خواهيد همان جفا و پيمان شكنى كه با پدران و من داشتيد، دوباره درباره من روا داريد!
نه به خدا سوگند! هنوز جراحت هاى گذشته اى كه از شما بر تن داريم ، اليتام نيافته است . همين ديروز بود كه پدرم به شهادت رسيد در حالى كه خاندانش در كنار او بودند.
داغ هاى برجاى مانده از فقدان رسول خدا، پدرم و فرزندانش و جدم اميرمؤ منان فراموش نشده است .طعم تلخ مصيبت ها هنوز در كامم هست و غم ها در گسترده سينه ام موج مى زند. در خواست و سفارش من درباره يارى خواستن از شما نيست. تنها مى خواهم كه شما - شما كوفيان ! - نه عزم يارى ما كنيد و نه به دشمنى و ستيز با ما برخيزيد!
امام سجاد (عليه السلام ) در پايان اين سخنان كه آتش ندامت و حسرت را درجان كوفيان برافروخت و مهربى اعتبارى و بى وفايى را براى هميشه بر پيشانى آنان زد، اندوه عميق خويش را با اين شعرها اظهار كرد و بر التهاب قلب ها افزود:
لا غرو اءن قتل الحسين و شيخه قد كان خيرا من حسين و اءكرما
فلا تفرحوا يا اءهل كوفة بالذى اصيب حسين كان ذلك اءعظما
قتيل بشط النهر نفسى فداؤ ه جزاء الذى اءراده نار جهنما (2)
يعنى : اگر حسين (عليه السلام ) كشته شد، چندان شگفت نيست .
چرا كه پدرش با همه آن ارزش ها و كرامت هاى برتر نيز قبل از او به شهادت رسيد. اى كوفيان ! با آنچه نسبت به حسين روا داشتند، شادمان نباشيد. واقعه اى عظيم صورت گرفت و آنچه گذشت رخدادى بزرگ بود! جانم فداى او باد كه در كنار شط فرات ، سر بر بستر شهادت نهاد. آتش دوزخ جزاى كسانى است كه او را به شهادت رساندند.(3)
پي نوشت ها:
1- امام سجاد (عليه السلام ) در اين بخش از سخنان خويش به آيه اى از قرآن اشاره كرد كه خداوند مى فرمايد ولكم فى رسول الله اسوة حسنه يعنى برنامه هاى پيامبر و شيوه عمل او الگويى شايسته براى شماست . گويا امام با مطرح ساختن اين آيه ، مى خواست به كوفيان بنماياند كه روش آنان مخالف روش پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، چه اين كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نسبت به اهل بيت خويش بويژه نسبت به فاطمه زهرا (سلام الله عليها) و على بن ابى طالب و فرزندان ايشان - حسن بن على و حسين بن على (عليه السلام ) - محبتى خاص داشت و درباره رعايت حقوق و حرمت آنها سفارشهاى صريحى به امت كرده بود. از سوى ديگر كوفيان كه به ظاهر هوادار اهل بيت بوده و از ديرزمان با منطق استدلالى شيعه آشنايى داشتند بسرعت منظور امام سجاد (عليه السلام ) را دريافتند و يك بار ديگر سخنان على بن ابى طالب (عليه السلام ) در گوشهايشان طنين افكند و گويى با همين آيه ، همه چيز را دريافتند، از اين رو به جاى اين كه بگذارند بيان امام سجاد (عليه السلام ) و استدلال آن حضرت تمام شود، به اظهار پشيمانى و ندامت و ابراز همدردى پرداختند.
2- احتجاج طبرسى 2/306.
3- امام سجاد( عليه السلام) جمال نيايش گران، احمد ترابي
ن- رادفر
تبیان


حسین
حسین، روح تاریخ است، بیحسین (ع) تاریخ مرده است. کربلا همه خاک است و عاشورا همه زمان. اگر کربلا نبود چگونه میتوانستیم، زیبایی و عشق را یکجا در سیمای انسان جستجو کنیم؟
حسینجان جهان است. معنی زندگی است و عاشورا منظومهای که هر کس از مدارش خارج شود حرکت و حیات را از دست داده است. هر چه خورشید و ستاره در آسمان است و هر چه تکاپو و پویش و شتاب در زمین، همه بر مدار منظومه کربلا میچرخند.
عالم زیبایی خویش را از حسین وام گرفته است. هر چه لطافت و ظرافت و زیبایی و حسن است جلوه جمال حسین است که حسین یعنی زیبا!
کربلا معلم عشق است در سیمای قاسم؛ دانشگاه صدق و صفاست و چهره حبیب؛ درک مسئولیت است در شور و نشاط بریر؛ مکتب فتوت و جوانمردی و احسان است در قامت بلند عباس؛ شریعت شهادت است در رخساره گلگون حسین؛ نمونه روشن مظلومیت و معصومیت حق است در سیمای علیاصغر و صبوری و عزت و پیروزی است در فریاد ستم کوب زینب .
کربلا حادثهای تمام است؛ امتزاج پرشکوه ایثار و ایمان و اخلاق و آزادگی. یک مبارزه ساده نیست.
حسین نیامده است که تنها جان برای مکتب ببازد. در کربلا به تدریس عشق ایستاده است، و همه را به خلوص و محبت و صمیمیت و پاکبازی و حتی پاکیزگی و طهارت میخواند که در شب شهادت، همه را به پاکیزگی و نظامت و معطر نمودن خواند. کربلا جغرافیا نیست، تاریخ است، زمین نیست آسمان است، دور نیست همه جاست، گذشته نیست، حال و فرداست.
کربلا اعجاز وصف ناپذیر خون است.
هیچ اعجاز جاری و هیچ آیت پایدار به شگفتی خون عاشورا نیست. گویی آن آبی که قرآن حیات، را از آن میداند خون است؛ خون حسین. و من الماء کل شیء حی.
حسین، زیبایی عزت، عظمت حریت و حلاوت سعادت را در جهاد و ایثار و شهادت تفسیر کرد. به امتها آموخت که ذلت و بردگی و شقاوت، محصول دلبستن به خاک و نتیجه تعلق انسان به دنیاست. تا پای در زنجیر زمین دارید با آسمان بیگانهاید. تا چشم بر «خود» دوختهاید، خدا را نمیبینید و تا در موج موج خون شنا نکنید ساحل فلاح و رستگاری نخواهید دید.
حسین (ع) آفریدگار کربلای حماسه و شرف و عشق است. باغبانی که عطش خویش تحمل توانست و عطش باغستان اسلام هرگز. در تشنگی نهال حق اگر آبی نیافت، فواره رگانش را به پای نهال تشنه گشود و به بهای باروری درخت، هر چه داشت قربان داد.
اگر داس خون حسین (ع) حلقوم گیاهان هرزه را نشانه نمیرفت. اکنون سیزدهقرن بر خشکسالی گلزار توحید گذشته بود. بذری که رسولالله (ص) افشاند و با فرق علی آبیاری شد و با پارههای جگر حسن(ع) بالید، تنها در ذهن تاریخ یافت میشد. حسین تضمین بقای اسلام و حافظ سلامت مکتب بود و بیتردید اکنون نیز هست.
خون حسین مثل خورشید است که در تابش هر روزه، زیبا و درخشان است. مثل هوا با آن نفس میکشیم. همچون ماهی، حیات خویش در آن میجوئیم و خضرآسا، از چشمه آن مینوشیم و جاودانه میشویم.
حسین در عطش، آب حیات یافت و چه غافلند آنان که جاودانگی را در سیرابی از چشمه همیشه مجهول و افسانهگون دنیا میجویند.
هر که عطش نوشید، سیراب شد هر کس با قافله تشنگی همراه شد در وجودش چشمه در چشمه جوشید و آب حیات را بر جگر عطشناک رساند.
سلام بر تو ای حسین، بر صحابه ستم ستیز، بر قافله شکیبای اسیرانت و بر قربانیان سرخ چهره سپیدنامه جبهههایت. سلام بر آرمان و راهت و بر همه آنانی که بلوغ همه خواستهها و تحقق همه آرمانهایشان پیوستن به قافله جاودانه پوی توست.
منبع:
سوگ سرخ، محمد رضا سنگری

شجاعت حضرت عباس عليه السلام در ميان اصحاب امام حسين عليه السلام بى نظير بود، چگونگى شهادت او، و رجزهاى او، و جهاد او با دست بريده، همه بيانگر اوج صلابت و شهامت او است، او تنها به سوى آب فرات رفت، و در برابر چهار هزار نفر تيرانداز قرار گرفت، صف آنها را با كشتن هشتاد نفر از آنها، درهم شكست و خود را به آب فرات رسانيد.
مادرش ام البنين عليها السلام در شهر خطاب به او مىگويد:
لو كان سيفك فى يديك لما دنى منه احد
«اگر شمشيرت در دستهايت بود، كسى را جرئت نزديك شدن به شمشيرت نبود». (1)
روايتشده: هنگامى كه وسائل غارت شده از شهداى كربلا را به شام نزد يزيد بردند، در ميان آنها پرچم بزرگى بود، يزيد و حاضران ديدند همه پرچم سوراخ و صدمه ديده ولى دستگيره آن سالم است، پرسيد: اين پرچم را چه كسى حمل مىكرد؟
گفته شد: عباس بن على عليه السلام آن را حمل مىكرد.
يزيد از روى تعجب و تجليل از آن پرچم، دو يا سه بار برخاست و نشست و گفت:
انظروا الى هذا العلم فانه لم يسلم من الطعن و الضرب الا مقبض اليد التى تحمله.
: «به اين پرچم بنگريد،كه بر اثر صدمات و ضربات، هيچ جاى آن سالم نمانده جز دستگيره آن كه پرچمدار آن را با دست حمل مىكرده است (يعنى سالم ماندن دستگيره نشان مىدهد كه پرچمدار، تيرها و ضرباتى را كه بر دستش وارد مىشود تحمل مىكرد و پرچم را رها نمىساخته است) ».
سپس يزيد گفت:
ابيت اللعن يا عباس، هكذا يكون وفاء الاخ لاخيه.
: « لعن و ناسزا از تو دور باد (و ناسزا براى تو زيبنده نيست) اى عباس، اين است معناى وفادارى برادر نسبت به برادرش». (2)
عباس سه برادر پدر و مادرى داشت كه مادرشان ام المؤمنين عليها السلام بود، يكى از آنها عبدالله بود كه 25 سال داشت، ديگرى عثمان بود كه 21 سال داشت و سومى جعفر بود كه 19 سال داشت.
حضرت عباس كه از آنها بزرگتر بود و 34 سال داشت، به برادران رو كرد و گفت: «اى پسران مادرم به پيش بتازيد تا خلوص و خيرخواهى شما را در راه خدا و رسول خدا بنگرم».
آنها يكى بعد از ديگرى روانه ميدان شدند و جنگيدند تا به شهادت رسيدند. (3)
وقتى كه همه ياران حسين عليه السلام كشته شدند، و حضرت عباس خود را تنها يافت به حضور برادر آمد و عرض كرد: به من اجازه رفتن به ميدان بده، امام سخت گريه كرد، عباس عليه السلام عرض كرد: سينهام تنگ شده و از زندگى دلتنگ گشته و به تنگ آمدهام، مىخواهم انتقام خون شهيدان را از دشمن بگيرم.
امام حسين عليه السلام فرمود: برو براى اين كودكا تشنه لب، اندكى آب بياور.
حضرت عباس عليه السلام روز عاشورا سوار بر اسب اطراف خيام مىگشت و نگهبانى مىكرد و مراقب بود تا دشمن جلو نيايد.
در اين هنگام زهير بن قين (يكى از ياران با وفاى امام حسين) نزد عباس عليه السلام آمد و عرض كرد: در اين وقت آمدهام تا تو را به ياد سخن پردت على عليه السلام بيندازم، عباس عليه السلام كه مىديد خيام اهلبيت در خطر تهديد دشمن است، از اسب پياده نشد و فرمود: «مجال سخن نيست ولى چون نام پدرم را بردى، نمىتوانم از گفتارش بگذرم، بگو كه من سواره مىشنوم».
زهير گفت: پدرت هنگامى كه خواست با مادرت امالبنين عليها السلام ازدواج كند، به برادرش عقيل فرموده بود زن شجاعى از خاندان شجاع برايم پيدا كن، زيرا مىخواهم فرزند شجاعى از او به دنيا بيايد و حامى و ايثارگر فداكار براى برادرش حسين عليه السلام باشد. بنابراين اى عباس، پدرت تو را براى چنين روزى (عاشورا) خواسته است مبادا كوتاهى كنى.
غيرت عباس با شنيدن اين سخن به جوش آمد و چنان پا در ركاب زد كه تا سمه ركاب قطع گرديد و فرمود: اى زهير! آيا با اين گفتار مىخواهى به من جرئت بدهى، سوگند به خدا هرگز دست از برادرم بر نمىدارم و در حمايت از حريم او كوتاهى نخواهم نمود.
«والله لاريتك شيئا ما رايته قط».
: «به خدا قسم فداكارى خود را به گونهاى ابراز كنم و به تو نشان دهم كه هرگز نظيرش را نديده باشى».
آنگاه عباس عليه السلام به سوى دشمن حمله كرد، آن گونه كه گوئى شمشيرش، آتشى است كه در نيزار افتاده است، تا اينكه صد نفر از قهرمانان دشمن را كشت.
از جمله با «مارد بن صديف تغلبى» قهرمان بىبديل دشمن جنگ تن به تن كرد، نيزه بلند مارد را از دست او درآورد و نيزه را تكان سختى داد و فرياد زد: «اى مارد، از درگاه خدا اميدوارم كه با نيزه خودت، تو را به جهنم واصل كنم».
آنگاه آن نيزه را در كمر اسب مارد فرو برد، اسب مضطرب شد و مارد خود را به زمين انداخت، با اينكه جمعى از دشمن به كمك مارد آمدند، عباس عليه السلام هماندم نيزه را به گلون مارد فرود آورد كه مارد به زمين افتاد و گوش تا گوش او بريده شد و به هلاكت رسيد، و در اين درگيرى شديد جمعى ديگر نيز بدست عباس عليه السلام كشته شدند. (4)
حضرت عباس عليه السلام به سوى دشمن شتافت، آنها را موعظه كرد، و از عاقبت بد ترسانيد، ولى نصايح آنحضرت در آن كوردلان اثر نكرد، عباس نزد برادرش حسين عليه السلام بازگشت، شنيد صداى العطش كودكان بلند است.
در روايتى آمده: خيمهاى مخصوص مشكهاى آب بود، حضرت ابوالفضل داخل آن خيمه شد، ديد اطفال آن مشكهاى خالى را برداشته و شكمهاى خود را بر مشكهاى نمدار مىگذاشتند بلكه از عطش آنها كاسته شود، به آنها فرمود: «نور ديدگانم صبر كنيد اكنون مىروم و براى شما آب مىآورم». (5) در همين هنگام سوار بر اسب شد و نيزه و مشك خود را برداشت و به سوى فرات رهسپار گرديد.
آرى عباس عليه السلام مشك را پر از آب كرد، ولى از آب نياشاميد و به خود خطاب كرد و گفت:
يا نفس من بعد الحسين هونى و بعده لا كنت ان تكونى هذا الحسين وارد المنون و تشربين بارد المعين تالله ما هذا فعال دينى
«اى نفس! بعد از حسين، زندگى تو ارزش ندارد، و نبايد بعد از او باقى بمانى، اين حسين است كه لب تشنه و در خطر مرگ قرار دارد مىخواهى آب گوارا و خنك بياشامى، سوگند به خدا دين من اجازه چنين كارى را نمىدهد».
و به نقل بعضى، فرمود: به خدا قسم لب به آب نمى زنم در حالى كه آقايم حسين عليه السلام تشنه باشد.
«والله لا اذوق الماء و سيدى الحسين عطشانا». (6)
عقل مىگويد: آب بياشام تا نيرو بگيرى و بتوانى خوب بجنگى، ولى عشق و وفا و صفا مىگويد: برادرت و نور ديدگان برادرت تشنهاند، چگونه تو آب بنوشى و آنها تشنه باشند؟
بعضى نقل كردهاند حضرت على عليه السلام در شب 21 رمضان (شب شهادتش) عباس را به آغوش گرفت و به سينهاش چسبانيد و فرمود: پسرم، بزودى در روز قيامت بوسيله تو چشمم روشن مىگردد.
«ولدى اذا كان يوم عاشورا، و دخلت المشرعه، اياك ان تشرب الماء و اخوك الحسين عطشان.
«پسرم هنگامى كه روز عاشورا فرا رسيد و بر شريعه آب وارد شدى، مبادا آب بياشامى با اينكه برادرت تشنه است!». (7)
آنحضرت با همان يك دست حمله بر دشمن كرد، بسيارى از شجاعان دشمن را بر خاك هلاكت افكند. در اين بحران، حكيم بن طفيل از كمين نخلهاى بيرون جهيد و ضربتى بر دست چپ آنحضرت وارد ساخت، و دستش را از بند (مچ) قطع كرد (فقطع يده من الزند).
آنحضرت مشك را به دندان گرفت و همت مىكرد تا مشك را به خيمهها برساند كه ناگاه تيرى بر مشگ آب آمد و آب آن ريخت، و تير ديگرى بر سينهاش رسيد و از اسب بر زمين افتاد. (8)
ابى مخنف مىنويسد: وقتى كه دستهاى عباس عليه السلام جدا شد، در حالى كه از دو طرف دستش قطرات خون مىريخت به دشمن حمله كرد تا اينكه ظالمى با گرز آهنين بر سر مباركش زد و آن را شكافت، آن هنگام آن مظلوم به زمين افتاد و در خون خود غوطهور گرديد و صدا زد:
«يا اخى يا حسين عليك منى السلام»: «اى برادرم حسين خدا حافظ». (9)
و طبق روايت مشهور، صدا زد:
«يا اخاه ادرك اخاك»: «اى برادر، برادرت را درياب».
امام حسين عليه السلام مانند شهاب ثاقب به بالين عباس شتافت او را غرق در خون ديد كه پيكرش پر از تير شده و دستهايش از بدن جدا گشته و چشمهايش تير خودهاند.
«فوقف عليه منحنيا و جلس عند راسه يبكى حتى فاضت نفسه».
: «با كمر خميده به عباس نگريست و سپس در بالين او نشست و گريه كرد تا عباس به شهادت رسيد».
نيز نقل شده: با صداى بلند گريه كرد و فرمود:
«الان انكسر ظهرى و قلتحيلتى و شمت بى عدوى».
:«اكنون پشتم شكست، و رشته تدبير و چارهام از هم پاشيد، و دشمن بر من چيره شد و شماتت كرد». (10
اى زصهباى حسينى سرمست دستگير همه عالم بىدست
ما همه دست بدامان توايم ميزبان غم و ميهمان توايم
اى علمدار سپه كو علمت علم و دست زبازو قلمت
چرا اى غرقه خون از خاك صحرا برنمىخيزى حسين آمد به بالين تو از جابر نمىخيزى
نماز ظهر را باهم ادا كرديم در مقتل شده وقت نماز عصر آيا بر نمىخيزى
منم تنهاى تنها و عزيزانم به خون غلطان چرا بر يارى فرزند زهرا بر نميخيزى
جمال حق ز سر تا پاست عباس به يكتائى قسم يكتاست عباس
شب عشاق را تا صبح محشر چراغ روشن دلهاست عباس
خدا داند كه از روز ولادت امام خويش را ميخواست عباس
اگر چه زاده ام البنين است وليكن مادرش زهراست عباس
8- منتهى الآمال ج 1 / ص 279، اعيان الشعيه ج 1 ص 608، معالى السبطن ج 1 / ص 446.
9- ترجمه مقتل ابى مخنف: ص 99.، تذكره الشهداء: ص 269. 10- فرسان الهيجاء ج 1 / ص 203، معالى السبطين ج 1 / ص 446.
.jpg)
راهنماى تبليغ 6 ويژه امر به معروف و نهى از منكر صفحه 154
نمايندگى ولى فقيه در سپاه

غـيـر از نـقـش يـادآورى در زنـده مـانـدن حـق و رسـوايـى بـاطـل، بـراى خـنـثـى كـردن نـقـشـههـاى پـيـروان بـاطـل، بـايـد تـوطئهها را افشا كرد و به تبيين جنايات پرداخت، تا آنچه اتّفاق افتاده، در پـس پـرده كـتـمـان بـاقـى نـمـانـد. افشاگرى هميشه در روشن ساختن اذهان نسبت به واقعيّات و بـسـيـج مـردم عليه باطل، كار ساز بوده است. در انقلاب اسلامى ايران، نطقى كه امام خمينى (قدس سره) عليه قرارداد كاپيتولاسيون داشت و به تبعيد شدنش انجاميد، يكى از اين نمونهها بـود، يـا افـشـاگـريهـاى "دانـشـجـويـان مـسـلمـان پـيـرو خـط امـام" پـس از اشـغـال لانه جاسوسى آمريكا، پرده از دخالتهاى مستمرّ و توطئهگرانه آمريكا در امور داخلى ايـران بـرداشـت، يا تجمّع جانبازان شيميايى و ارائه اسناد استفاده دشمن از سلاحهاى شيميايى در جنگ عليه ايران، رسوايى بزرگى براى عاملان اين جنايات داشت .
در حـادثـه كـربـلا، يـكـى از رسـالتهـاى بـازمـانـدگان حادثه، افشاگرى عليه دشمن بود و ضـربـه زدن به رژيم اموى، از طريق تبيين آنچه در كربلا گذشت.
شايد يكى از دلايلى هم كـه سـبب شد امام حسين (عليه السلام) در حركت خويش از مدينه به مكّه و سپس به كربلا، زنان و كودكان را هم به همراه آورد، آن بود كه اينان در دوران اسارت، به عنوان شاهدان صحنه جنايت و مظلوميّت اهل بيت، ديدههاى خود را براى مردم بازگو كنند تا آن وقايع در پشت پرده ابهام نماند.
نـقـش امـام سـجاد(عليه السلام) و حضرت زينب (سلام الله عليها) در اين ميان حائز اهميت بود. حضرت زين العابدين (عليه السلام) پس از به خاكسپارى پيكر امام حسين (عليه السلام) و شهداى كربلا، روى قبر پدر شهيدش نوشت: اينجا قـبـر حسين بن على است، آن كه او را تشنه و غريب كشتند؛ هذا قبر الحسينِ بن علىّ بن ابى طالب، الذى قـَتـَلوُه عـَطـْشانا غَريبا. (1) حضرت مىتوانست اوصاف ديگرى براى سيدالشـهـداء بـيان كند، اما تاكيد بر اين كه او را آنگونه به شهادت رساندند، نوعى افشاگرى است. در خطبهاى هم كه در كوفه ايراد نمود، فرمود:
«اَنَا ابنُ مَنْ قُتِلَ صَبْرا و كفى بذلك فَخرا» (2) ؛ مـن پـسـر كـسـى هـسـتـم كـه بـه (قـتـل صـبـر) كـشـته شد و همين برايم به عنوان افتخار، بس است. (3)
در صورتى كه مىتوانست در معرفى خود و بيان افتخاراتش، اوصاف ديگرى را برشمارد.
در همان نطق كه در كوفه داشت، در حضور انبوه مردم فرمود:
«اى مردم، هر كس مرا مىشناسد كه شناخته است. هر كس مرا نمىشناسد، من على بن الحسين هستم، پـسـر آن كـس كه حـرمـتـش را زيـر پا نهادند و نعمت را از او سلب كردند، مالش را به غارت بردند، خـانـوداهاش را بـه اسـارت گـرفـتـند، من پسر كسى هستم كه بى گناه، او را كنار شطّ فرات سر بريدند.» (4)
امام در معرفى خود، بيش از آن كه به خود و اوصاف خود بپردازد، به معرّفى پدر شهيدش و ياد جنايتهايى كـه در مـورد عترت پيامبر شده است اشاره كرد و اين افشاگرى بر ضدّ ابن زياد و حكومت يزيد بود.
در خـطـابـه پـر شـور و افـشاگرانه و بيدارگر خويش در كاخ يزيد و در حضور آن همه جمعيّت و دولتمردان سلطه يزيد و مهمانانش، پرده كتمان را كنار زد و در آن سخنرانى «انا ابن مكّة و منا، انـا ابـن زمـزم والصـفـا...»(5) اوصـاف و فـضـايـل پـدرش، جـدّش عـلى بـن ابـى طـالب، جـدّش رسول خدا، و همه خدمات و فضيلتهاى دودمان خود را برشمرد، تا آنجا كه صداى ضجّه و گريه هـمـه بـلنـد شد و يزيد براى جلوگيرى از رسوايى بيشتر و بيم بروز فتنه و آشوبى كه در اثـر نـطـق امـام، مـمـكـن بود پيش آيد، به مؤذّن گفت اذان بگويد تا شايد فضاى جلسه عوض شـود. امـام سجّاد، از فـرازهـاى اذان هـم در معرّفى خـود و رسـوا سـاختن يـزيـد استفـاده كرد. (6)
ايـن وضـعـيّت را يزيد نيز پيشبينى مىكرد. وقتى امام سجاد(عليه السلام) درخواست كرد كه بر فراز منبر رود و او مخالفت كرد، اطرافيان گفتند كه اين جوان بيمار و اسير در حضور امير، نمىتواند سـخـن بـگـويـد، بگذار حرف بزند، ولى يزيد باز هم مخالف بود و مىگفت: اگر او به منبر رود، جز با رسوا ساختن من و آلِ ابوسفيان پايين نخواهد آمد! (7)

امام سجاد(عليه السلام) با آن كه در طول سفر اسارت، يك كلمه هم با كسى از ماموران همراه، سخن نگفت، چون خباثت آنان را مىشناخت، ولى هر جا براى بيان حقايق و رسواگرى دشمن زمينه و مجالى مىيـافـت بـه روشـنـگـرى مـىپـرداخت. در بدو ورود به شام، پيرمردى كه تحت تبليغات حكومت يزيد نسبت به اسرا بدبين بود، به آن حضرت دشنام داد و گفت:
«خدا را شكر كه شماها را كشت و امير را بر شما مسلّط ساخت.»
حـضرت ذهن او را روشن كرد و از او سؤال كرد كه آيا آيه «مودتِ ذوى القربى» و «آيه تطهير» را خـوانـده اسـت؟ او جـواب داد: آرى، فـرمـود: مـا هـمان ذوى القربى هستيم. همان خاندانيم كه آيه تطهير درباره ما نازل شده است. پيرمرد لرزيد و شرمنده شد و خود را به پاى امام افكند و اشك ريزان مىگفت: "برائت مىجويم از كسانى كه شما را كشتند..."(8)
هـنگام ورود به مدينه نيز، وقتى همه جمع شدند تا از زبان اين گزارشگر امين و صادق، آنچه را بر عترت پيامبر گذشته است بشنوند، امام سجاد(عليه السلام) پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
«اى مـردم! خـداونـد مـا را بـا مـصـيـبتهاى بزرگى آزمود و رخنهاى بزرگ در اسلام پيش آمد. ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) و عترت او را كشتند، زنان و دخترانش را به اسارت بردند، سر مطهّر او را بر فـراز نـيـزه شـهـر بـه شـهـر گـردانـدنـد، و هـيـچ لطـمـه و داغـى بـزرگتر از ايـن نـيـسـت.» (9)
سخنرانىهاى حضرت زينب و حضرت ام كلثوم(عليهماالسلام) نيز از همين محتوا و جهتگيرى برخوردار بود. بيان مظلوميّتهاى اهل بيت، به ويژه آنچه در كربلا اتفاق افتاده است، پيوسته موجب خشم و نارضايى سـتـمـگـران اموى و عباسى و مورد تاكيد پيشوايان شيعه بود، چرا كه نقش تبيينى و افشاگرى داشـت. عـزاداريهـاى شـيـعـه نـيز در طول تاريخ كه به دستور امامان و بزرگان دين انجام مىگـرفـت، از هـمـيـن مـاهـيـّت نيز برخوردار بود.
امام خمينى(ره) در جملات بسيارى به اين بُعد سوگواريها نيز اشاره مىفرمود؛ از جمله:
«... اين مجالس روضه، اين مجالس عزاى سيدالشهدا و آن تبليغات بر ضدّ ظلم، اين تبليغ بر ضدّ طاغوت است، بيانِ ظلمى است كه به مظلوم شده تا آخر بايد باشد.» (10)
پينوشتها:
1- حياة الامام زين العابدين(عليه السلام)، ص 166.
2- مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 115.
3- براى آشنايى با (قتل صبر)، ر.ك: (فرهنگ عاشورا)، ص 353.
4- حياة الامام زين العابدين(عليه السلام)، ص 168.
5- همان، ص 175.
6- مقتل الحسين، خوارزمى، ج 2، ص 242.
7- حياة الامام زين العابدين (عليه السلام)، ص 175.
8- حياة الامام زين العابدين (عليه السلام)، ص 173.
9- همان، ص 183.
10- صحيفه نور، ج 9، ص 201.
برگرفته از كتاب پيامهاي عاشورا، جواد محدثي .
این فرد شیاد که مدعی بود با ائمه(علیهم السلام) ارتباط داشته است و مریدانی نیز پیدا کرده و از آنان کلاهبرداری کرده بود اخیرا گستاخی و رذالت را به جایی رساند که حدود ۷۰ جلد از کتب مقدس قران کریم را به آتش کشید و نام مبارک ائمه(علیهم السلام) را کف پای خود نوشته بود و راه میرفت.
هم اکنون این فرد شیاد و کلاهبردار در پی بی توجهی و کوتاهی مسئولین!!! به قید وثیقه آزاد شده و به اعمال کثیف خود ادامه می دهد!!!؟؟؟
ما این اهانت بزرگ را محکوم میکنیم و خواستار دستگیری و اعدام این فرد شیاد هستیم.
شما هم برای محکوم کردن این حادثه به این پست لینک دهید.







|
مخالفان و دشمنان در اهداف و انگیزه های قیام امام حسین(ع) تحریف كردند، اما دوستان بیشتر در شكل قضایا دست بردند. |
بعد از پیروزی انقلاب شكوهمند، اولین محرمی که پیش آمد یك نوع غرور برای مردم حاصل شده بود كه ما دیگر پیروز شدیم و طاغوت را شكست دادیم و محرم آن سال رو به كمرنگ شدن بود. امام راحل بیانیه ای صادر و تاكید كردند كه عزاداری را مثل زمان گذشته به صورت سنتی و به صورت دسته جمعی، در خیابان ها و معابر برگزار كنید. از بیداری های تاریخی امام این بود كه وقتی دید عاشورا در حال كم رونق شدن است، تاكید كرد كه مردم به همان شكل سنتی ادامه دهند. مردم هم آمدند به میدان و دیگر بعد از آن عزاداری رونق پیدا كرد. صحبت این نیست كه عزاداری ها به این شكل صورت نگیرد، مراجع فعلی خودمان هم تاكید فرموده اند كه مراسم عزاداری باید به خیابان ها كشانده بشود. اگر حادثه عاشورا در میان كتاب ها میماند به دست فراموشی سپرده میشد؛ یك راز این كه حادثه ی عاشورا زنده مانده، این است كه به صحنه كشانده شده و به میان مردم آمده است. یادم میآید در یك كتاب خواندم كه یك غیر شیعه به شیعه ای گفته، چه خبرتان است، از عاشورا چند قرن گذشته، شما چرا عاشورا را زنده میكنید؟ آن شیعه یك طنز تاریخی گفته است که بلی ما در مورد غدیر كوتاه آمدیم، شما اصل غدیر را انكار كردید؛ نمیگذاریم چنین وضعی برای عاشورا پیش آید. بنابراین عاشورا زنده است و زنده میماند و باید زنده بماند. صحبت این است كه حواسمان جمع باشد، كه تصویر صحیح از آن ارائه بشود. افسانه ها داخل نشود، و با عوام گری آمیخته نشود، و مطالب دور از عزت و شان ائمه و اهل بیت (ع) در این جریان ها مطرح نشود. اما اصل بحث را این طوری آغاز میكنم كه خداوند متعال یهود و اهل كتاب را محكوم میكند كه «یحرّفون الكلم عن مواضعه» اینها تحریف میكنند، تحریف یعنی دگرگون كردن و عوض كردن . تحریف كردن و عوض كردن یك سخن چند شكل دارد: یك وقت محتوایش را عوض میكنیم، و یك وقت الفاظش را تغییر میدهیم. یك وقت، یك لفظ از آن كم میكنیم و یك وقت یك لفظ را به آن اضافه میكنیم. تحریف هایی كه در واقعه ى عاشورا راه پیدا كرده، بیشتر از طرف دوستان بوده است تا دشمنان. آن وقت تحریف دوستان هم با تحریف دشمنان خلط شده است. دشمنان و مخالفان اهل بیت، در انگیزه ها و اهداف قیام عاشورا، تحریف كردند، مثل ابن خلدون که قیام عاشورا را دنیا گرایانه تحلیل میكند. مثل این كه در ذهن خودش مسلم بوده كه امام حسین(ع) گفته است من یزید را شكست خواهم داد و حكومت خواهم كرد. در حالی كه در هیچ یك از بیانات امام حسین(ع) چنین تعبیری پیدا نمیكنید. ابن خلدون مضمونش این است میگوید حسین بن علی مرد خوبی بود، عادل بود، پسر پیغمبر بود، و حرفش هم درست بود ولی محاسبات حسین بن علی(ع) غلط در آمد؛ بدون نیروی لازم به جنگ یزید رفت و به این نکته توجه نداشت، لذا شكست خورد.
|
فدائیان صفویه در روز عاشورا شمشیر به دست بیرون آمدند و تصورشان این بود كه نوعی همدردی و مواسات با اصحاب امام حسین(ع) داشته باشند. آنان می گفتند در چنین روزی که اصحاب امام حسین(ع)، و خود امام، و بنی هاشم تیر می خورند پس ما هم این حالت را برای خودمان ایجاد میکنیم؛ یعنی نشان میدهیم كه ما در راه امام حسین(ع) فدوی هستیم؛ و حاضریم سرمان بریده شود و این شروع قمه زنی شد. |
یا مثلاً امام حسین(ع) را به خارجی گری متهم میكنند؛ میگویند یزید خلیفه بود، مردم با او بیعت كرده بودند. حسین بن علی(ع) خروج و شورش كرد و در تاریخ اسلام، خلفا خوارج را سركوب میكردند. علی خوارج را سركوب كرد، ابوبكر، اهل ردّه را سركوب كرد. جوابش این است كه خلافت یزید از ریشه مشروعیت نداشت حتی از طرق و قانونی كه اهل سنت مشروع میدانند؛ یزید از نظر شخصی شرط عدالت را نداشت و به دلائل مختلف دیگر، خلافت یزید از اساس فاقد مشروعیت بود. مخالفان و دشمنان در اهداف و انگیزه های قیام امام حسین(ع) تحریف كردند، اما دوستان بیشتر در شكل قضایا دست بردند. از دوران صفویان كتاب هایی كه مخصوصاً به فارسی نوشته شده (همچنین کتاب های عربی) عنوان كتاب ها بر حزن انگیزی قضیه دلالت میكنند. (استاد رسول جعفریان در منابع تاریخ اسلام اسم حدود صد كتاب را برد - ریاض المصائب، ریاض الحزن، طریق البكاء، طریق المصائب...- اینها بنایشان بر این بوده كه بر جنبه ى حزن انگیزی قضیه تكیه كنند، بنابراین آمدند قضایایی را به آن اضافه كردند یا قضایایی خاص را بسط دادند. مقداری از تحریف هایی كه در مقتل ها راه یافته از این طریق بوده كه قضایا را بزرگ كردند و شاخ و برگ زیادی دادند.
در این جا تذکر مطلبی لازم است: و آن توصیه مرحوم استاد شهید مطهری به مطالعه كتاب «لؤلؤ و مرجان» مرحوم نوری كه در شرائط منبریان است؛ که از شرائط منبریان، دو شرط را شرط اساسی قرار داده است؛ اخلاص و صدق. از لحاظ نیت مخلص باشند و برای خدا این كار را انجام بدهند و شرط دوم دنباله شرط اول است که اگر كسی در نیت این كار، مخلص باشد طبعاً باید صادق باشد. نمیشود کسی اخلاص داشته باشد ولی نسبت به صداقت تقید نداشته باشد. وی در ضمن شرط صدق نمونه هایی از مطالب بی اساس را ذكر كرده است. یكی از نمونه ها این قصه معروف است كه حضرت زهرا در وقت وفات، از دخترش حضرت زینب خواست كه وقتی امام حسین(ع) به كربلا میرود به همراهش برود و در دم آخر وقتی كه میرود به طرف میدان، چون من نیستم، شما زیر گلوی امام حسین، جای خنجر شمر را ( حالا اگر شمر باشد) به نیابت از من ببوس؛ و حضرت زینب یادش نبود تا روز عاشورا، تا آن لحظه آخر، بعد از این كه امام حسین(ع) خداحافظی كرد، رفت به طرف میدان، بین خیمه ها و لشكر دشمن بود که دفعتا جناب زینب صدا زد " مهلاً مهلا یابن الزهرا" امام حسین سرش را برگرداند و دید حضرت زینب است و زینب گفت از اسب بیا پایین . امام حسین آمد و حضرت زینب جریان را برایش بازگو كرد و همان جا امام گفت بیا به وصیت مادرم عمل كن حضرت زینب هم زیر گلویش را بوسید " اكشف لی عن صدرك فكشف لها (عن صدرك یا عن نحرك) فشمته فی صدره و قبلته فی نحره" سینه او را بوئید و زیر گلوی او را بوسید. بعد رو به مدینه كرد و حضرت زهرا(س) را سلام داد، گفت:«یا امّاه لقد ردت الودیعة.»
|
ریشه این غلوها علاوه بر آن مسامحه ای که مستمعین دارند این است كه جماعت مداح ها متولی ندارند؛ تحت پوشش و نظارت نیستند. سازمان تبلیغات اسلامی، طلاب عزیز را به عنوان واعظ اعزام میكند ولی مداح را چه كسی اعزام می كند؟ تا زمانی که مداحان تحت پوشش در نیایند و آموزش نبینند، تا به آنان هشدار داده نشود، و آنها را به مطالعه وادار نكنند، وضع به همین منوال خواهد بود. |
بعد از اعلان رسمیت دولت صفوی در ایران جنبه مصیبت، و گریه و عزاداری هدف شد، در صورتی كه ائمه(ع) ما را دعوت به احیای اصل قیام امام حسین نموده اند. البته ما به ذكر مرثیه ی امام حسین و حتی گریه و گریاندن برای امام سفارش شده ایم، اما این هدف نیست. گریه و عزاداری وسیله است، گر چه وسیله ای است كه « یتقرب بها الی الله » اما وسیله احیا است، به قول خود امام، گریه بر شهید زنده نگه داشتن آن شهید است. اینها وسیله برای زنده نگه داشتن ذكر امام حسین است و به پیرو آن اهداف امام حسین . اگر وسیله به هدف تبدیل بشود خود این هم انحراف است. وانگهی تا مدتی بعد از اعلان رسمیت تشیع از سوی دولت صفوی، تصوف صفوی بر تشیع تفقهی صفوی غلبه داشت و تصوف، تفقه ندارد، علم ندارد، لذا در باز میشود. برای مثال، این انحرافات مخصوصاً با آن شعر معروفی كه «ما درون را بنگریم و حال را نی برون را بنگریم و قال را» هر چه دلتان بخواهد بگوئید چون ما به مقصد نگاه میكنیم. دلت را صاف كن هر كار میخواهی بكن، هر چه میخواهی بگو. متأسفانه این یك مقدار از عوامل بود که ظهور چنین وضعیتی را سبب شد. از طرف دیگر فقهایی هم كه در آن دوران دعوت به تفقه و به دست گرفتن زمام علمیت فقهی مذهب تشیع شدند، آنان هم متأسفانه دچار افكار اخباریگری شدند. اخباریگری هم این مسئله را عنوان کرد كه "كذب" قبح ذاتی ندارد. كذب قبحش قبح عرضی است و به لحاظ آثار كذب است و الا اگر كذب بدون عارضه بدی باشد؛ و عوارض خوب داشته باشد، مانعی ندارد. مخصوصاً عوارض كذب اگر نافع به مذهب باشد و نفع مذهب چیست؟ این است كه هر چه پیاز داغ قضیه امام حسین(ع) بیشتر بشود این به نفع مذهب است. به چه دلیل؟ به قیاس این كه ائمه ما را دعوت به عزاداری كردند؛ پس هر چه دلتان بخواهد بگوئید. خود ائمه كه مقتلی معین نكردند، بنابراین راه باز است؛ هر چه ما بخواهیم می توانیم بگوئیم چون اگر كذب هم باشد كذب نافع به مذهب است. و از آن طرف مخصوصاً در بحرین، شیعه های بحرین که از یك طرف عرب بودند و از طرف دیگر اخباری منش بودند، هیچ مانعی نداشتند برای این كه چیزهایی را به عنوان مزید حزن و اندوه برای قضیه كربلا بنویسند و به شكل خبری در بیاورند. نتیجه کار اینها كم كم به سایر جهان تشیع سرایت كرد و ترجمه شد و صورت نقلیات مقتلی پیدا كرد. وانگهی مداحی و مرثیه خوانی بیشتر پیدا شده است؛ اینها غالباً چیزهایی را نقل میكنند که حتی مطالعه ای نیست، مسموعات است، افواه الرجال است، مجلسی است؛ از یكدیگر یاد میگیرند و نقل می کنند.
-در جریان بوسیدن گلوی امام حسین(ع)، مرحوم حاجی نوری (ره) اشاره كرده است به این که آیا از نظر فقهی اصلاً جایز است خواهر گلوی برادر را ببوسد؛ آن هم در حضور دیگران؟ حالا اگر زن و شوهر باشند آیا جایز است زنی شوهر خودش را جلوی دیگران ببوسد؟ میگویند كه ممكن است پوشیده بوده باشد. اگر پوشیده بوده از كجا معلوم كه بوسیده شده است؟ شاید بگویند مطلبی به مسامحه گفته شده؛ نه این نیست، بلكه دقیقاً این است كه سینه را بوئید و گلو را بوسید. فرق بین بوسیدن و بوئیدن را از كجا فهمید؟
-تحریف دیگری که در جریان واقعه عاشورا مطرح می شود و بی اساس است جمله (الشام الشام الشام) است، كه به مناسبت روز اول ماه صفر كه روز ورود اسیران اهل بیت به شام است، خوانده می شود. اصل ورود اهل بیت در اول صفر، در كتاب معتبر «الآثار الباقیه» نوشته ابوریحان بیرونی هندی الاصل در قرن چهارم است (وی شیعه نبوده بلكه یك آدم منصف بوده)؛ آن هم منبعی را ذكر نكرده ولی چون آدم معتبری است حمل بر صحت میكنیم، مگر این كه دلیلی بر ردش موجود باشد. او نقل كرده است كه «و فی الیوم الاول من شهر الصفر اُدخل سبایا الحسین الی الشام» اما اضافه جعلی آن این است كه از امام زین العابدین(ع) پرسیدند كجا بر شما مشكلتر گذشت؟ سه مرتبه فرمود «الشام ...» یا در تعبیری دیگر؛ اسیری عمهام زینب. آن جمله الشّام را كه آنجا سر بسته بوده اینجا خواسته اند بیان كنند. این از نظر معنی، خیلی خوب، قبول. اما از نظر لفظ كی گفته، كجا گفته، چه منبعی و مدركی برایش هست؟ خدا میداند.
اما نسبت به میرزا آقای دربندی (ره) صاحب كتاب اكسیر السعاده و ترجمهاش اسرار الشهاده كتاب او مطالبی را ذكر كرده كه راجع به آن مطالب از مرحوم نائینی (ره) پرسیدهاند (البته این را من افواهی از علمای نجف شنیدم) كه نظر شما راجع به اسرار الشهادهی مرحوم دربندی چیست؟ ایشان با مكثی و تاملی جواب داده اند كه: اگر بخواهیم حمل به صحت كنیم ایشان خودشان را مجتهد میدیدند و به اجتهادشان برای كذب قائل به قبح ذاتی آن نبودند مخصوصاً كذب نافع را جائز میدانستند و این كذبها را نافع مذهب میدیدند.
ریشه این غلوها علاوه بر آن مسامحه ای که مستمعین دارند این است كه جماعت مداح ها متولی ندارند؛ تحت پوشش و نظارت نیستند. سازمان تبلیغات اسلامی، طلاب عزیز را به عنوان واعظ اعزام میكند؛ ولی مداح را چه كسی اعزام می كند؟ تا زمانی که مداحان تحت پوشش در نیایند و آموزش نبینند، تا به آنان هشدار داده نشود، و آنها را به مطالعه وادار نكنند، وضع به همین منوال خواهد بود.
در یکی از سال های جنگ تحمیلی با عنوان روحانی به حج مشرف شدم. دوست روحانی همشهری داشتیم كه میگوید من در غرب قبرستان بقیع برای خریدن چیزی وارد مغازه شدم؛ فروشنده آن مغازه از لباس و قیافهام من را شناخت كه من ایرانی و روحانی هستم؛ گفت معلم (راهنما) هستی؟ گفتم بله. اشاره كرد كه به دنبال من بیا... من را برد عقب مغازهاش؛ ویدئویی را روشن کرد، دیدم حرم مطهر حضرت امام رضا(ع) است و عدهای وقتی که به بست حضرت امام رضا رسیدند، سینههایشان را وا كردند و خوابیدند روی فرش ها و گوشت سینه ها را مالیدند به سنگ ها، خون آمد و خون ریخت و با آن وضع رفتند به حرم! گفت این کار شما است؟! تازه آن وقت زمانی بود كه هنوز ویدئو و فیلم ها خیلی رواج نیافته بود.
آن كس كه میگوید "لا اله الا زینب"، بداند که اینها ضبط میشود و آنها را سوژه تبلیغاتی قرار میدهند که این است توحید شیعه! این ها عواقب بسیار بدی دارند.
نسبت به عوارض و بیماری های تحریفات این اندازه اشاره كردم كه در واقع بالعكس عمل کردند و وسیله را به جای هدف نشاندند. هدف ائمه(ع) از تشویق و تاكید بر احیای نام امام حسین(ع) ذكر مصائب ایشان چیست؟ این است كه امام حسین با هدفش زنده بماند یعنی برای شیعیان و پیروانش الگو بشود که در راه ایمان، با بصیرت و صبر در حد اعلی مقاومت کنند. در صورتی كه هدف از قیام امام به این صورت رواج یافته كه كانه امام حسین فقط مامور بوده است تا خودش را قربانی شیعه بكند و قربة الی الله این مصائب را تحمل بكند تا باعث بخشش گناهان شیعیان شود.
یكی دیگر از پیامدهای این انحراف آن است كه وقایع صحیح و غیر صحیح در واقعه كربلا با هم قاطی شده اند. وقتی در اخبار عاشورا مسامحه شود (در شنیدن این نقل ها و عدم انكار این نقل ها) در اثر این مسامحه، حقایق واقعه با غیر آن مخلوط می شوند. و آنگاه است که واقعه عظیم کربلا نام خرافه و یا افسانه را به خود می گیرد.
متاسفانه در حوزه های علمی دید بسیاری از علما هنوز هم به گونه دیگری است. در محافل و مجالس علمی علما، به گوش خود شنیدم كه گفتند آقا دستش نزن. یعنی تا صحبت این میشود که كدام قسمت واقعه درست است و كدام نادرست؟ میگفتند دستش نزن؛ اگر این طوری به دنبال صحیح و سقمش بروید چیزی نمیماند؛ فقط میماند:" قتل الحسین بكربلا فی یوم عاشورا عطشانا مظلوما."
واقعاً همین طور است؟ وای بر ما اگر واقعاًً علمای ما دیدشان نسبت به مسائل كربلا این طوری باشد!
زنجیر هم عمدتا در همین افواج نظامی صفوی شروع شد اما انصافاً هنوز مدرك تاریخی دقیقی كه نشان بدهد كه مثلاً زنجیر به خصوص از كی و كجا و به چه كیفیتی و به دستور چه كسی شروع شده پیدا نشده است. اجمالاً معلوم است كه از تاسیسات دوران صفوی است و قبلش سابقه ندارد. مثلاً در زمان آل بویه در بغداد، عزاداری فقط در حد سینه زنی و مقتل خوانی بوده است. آن زمان روز عاشورا و حتی روز تاسوعا بازارهای بغداد به طور الزامی تعطیل بود كه البته این مبنای شرعی دارد و آن روایت ائمه است در مقابل بدعت گذاری بنی امیه که روز عاشورا را روز بركت قرار دادند و گفتند كه حتی در روز عاشورا قوت سال خود را تهیه كنید. ائمه در مقابل، برای دفع آن بدعت فرمودند: "من قعد عن العمل یوم عاشورا و من كف عن العمل یوم عاشورا"، مخصوصاً در زبان امام رضا تاكید بر این معنی زیاد است و در مفاتیح شیخ محدث عباس قمی، در اعمال اول محرم ذكر كرده است. البته تعطیل بر اساس اقوال سایر ائمه مبنی بر كلیات "یحزنون لحزننا" و امثال این هاست. و چون آل بویه به این عمل میكردند و به صورت دستوری، بازارها را تعطیل میكردند؛ متقابلاً اطعام عمومی را راه میانداختند كه در اصل این موارد برای ارتشیان بود اما چون بازار را تعطیل میكردند میگفتند بفرمائید از این غذای عمومی بخورید. پس حصیرهای بوریا را در بازارهای بغداد پهن میكردند و غذا میریختند تا هر كس بخواهد بخورد یا اگر خواست ببرد. پس اطعام عمومی، به تبع تعطیل عمومی و به تبع دسته های سینه زنی افواج لشكریان در زمان آل بویه در بغداد به راه انداخته شد، اما زنجیر زنی و قمه زنی در آن نبوده و در دوران صفویه پا گرفته است.
این كه «یوم تبرك» در روایات است با این كه می گویند به عنوان عید بوده متفاوت است؛ گاهی ما مسامحه میكنیم و این دو را با هم قاطی میكنیم. این كه بنی امیه اظهار خوشحالی بر قتل امام حسین كردند درست است، اما این كه خصوص روز عاشورا را روز عید قرار داده باشند، اصلاً چنین سند و مدركی پیدا نمیشود. در روز ورود اهل بیت در شام، بازارهای شام را زینت كرده بودند ولی این یك مسأله طبیعی است، اما مسأله تبرك را بدون عنوان عید نسبت به پیغمبر اكرم دادند كه پیغمبر اكرم وقتی از مكه به مدینه هجرت كرد دید كه یهودیان روزه هستند، پرسید یهودیان برای چه روزه هستند؟ گفتند چون روز نجات بنی اسرائیل از دریای فرعونیان است. و پیغمبر فرمود پس ما اولی به روزه گرفتن به شكرانه نجات بنی اسرائیل هستیم، لذا دستور داد كه مسلمان ها روز عاشورا را روزه بگیرند، تا این که روزه ماه رمضان واجب شد. روزه ماه رمضان كه واجب شد روزه روز عاشورا منسوخ شد اما استحبابش باقی مانده است. پس برای عید بودن روز عاشورا از طرف بنی امیه هیچ دلیلی وجود ندارد تا میرسد به زمان عثمانیان؛ عثمانیان در این اواخر روز اول محرم را به اسم "رأس السنة الهجریة" قرار دادند، یعنی مى شود گفت كه این در مقابل صفویه است؛ صفویه روز نوروز را به عنوان روز اول سال، خیلى عظمت دادند؛ لذا عثمانی ها براى این كه به آنها طعنه بزنند که اول سال شما مجوسى است ولى اول سال ما محرم هجرى است، آن را به نوعی عید گرفتند
چرا محرم؟!
پيش از اسلام عرب، جنگ در اين ماه را حرام ميدانست و ترك مخاصمه ميكرد؛ لذا از آن زمان اين ماه بدين اسم نامگذاري شد.(1) و روز اول محرم را اول سال قمري قرار دادند.(2) در توضيح اين كه چرا ماههاي ديگر كه جنگ در آنها حرام است، محرم ناميده نميشود ميتوان گفت: چون ترك جنگ از اين ماه شروع ميشد به آن محرم گفتند.
اين ماه در مكتب تشيع يادآور نهضت حضرت سيدالشهدا و حماسه جاودان كربلاست.
اين ماه، يادآور دلاورمرديهاي ياران با وفاي اباعبدالله الحسين(عليه السلام)، فداكاريهاي زينب كبري(سلام الله عليها)، حضرت سجاد(عليه السلام)، و همه اسراي كاروان امام حسين(عليه السلام)، است. اين ماه، يادآور خطبهها و شعارهاي آگاهيبخش سالار شهيدان، نطق آتشين حضرت زينب(سلام الله عليها) و خطابه غرّاي زين العابدين(عليه السلام)، است.
اين ماه، يادآور استقامت حبيب بن مظاهر و شهادت عون و جعفر است.
آري اين ماه، ماه پيروزي حق بر باطل است.

شيعيان از امام رضا(عليه السلام)، چنين نقل شده است:
«وقتي محرم فرا ميرسيد، پدرم خندان ديده نميشد، حزن و اندوه تا پايان دهه اول بر او غالب بود و روز عاشورا، روز حزن و مصيبت و گريه ايشان بود.»(3)
همچنين حضرت امام رضا(عليه السلام) درباره عاشورا ميفرمايد:
«كسي كه عاشورا روز مصيبت و اندوه و گريهاش باشد، خداوند قيامت را روز شادماني و سرور او قرار خواهد داد.»(4)
1ـ نماز: اين شب چند نماز دارد كه يكي از آنها به شرح ذيل است:
دو ركعت، كه در هر ركعت بعد از حمد يازده مرتبه سوره توحيد خوانده شود.
در فضيلت اين نماز چنين آمده است:
«خواندن اين نماز و روزه داشتن روزش موجب امنيّت است و كسي كه اين عمل را انجام دهد، گويا تمام سال بر كار نيك مداومت داشته است.»(5)
2ـ احياي اين شب.(6)
3ـ نيايش و دعا.(7)
اول محرم هر سال اولين روز سال قمري است. از امام محمدباقر(عليه السلام) روايت شده است: «آن كس كه اين روز را روزه بدارد، خداوند دعايش را اجابت ميكند، همانگونه كه دعاي زكريا(عليه السلام) را اجابت كرد.»(8)
دو ركعت نماز خوانده شود و پس از آن سه بار دعاي زير قرائت گردد:
«اللّهم انت الاله القديم و هذه سنةٌ جديدةٌ فاسئلك فيها العصمة من الشيطان و القوَّة علي هذه النّفس الامّارة بالسُّوء»(9)؛ بارالها! تو خداي قديم و جاوداني و اين سال، سال نو است، از تو ميخواهم كه مرا در اين سال از شيطان حفظ كني و بر نفس اماره (راهنمايي كننده) به بدي پيروز سازي.
در چنين روزي كاروان امام حسين(عليه السلام) در سال 61 ه .ق وارد سرزمين كربلا شد و با ممانعت لشكر حرّ مجبور به توقّف در آنجا گرديد.(10)
از پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) نقل شده است:
«هر كس در اين روز روزه بگيرد، خداوند دعايش را اجابت كند.»(11)
در آن روز سپاه عمر بن سعد وارد كربلا شد.
بينتيجه بودن مذاكره حضرت سيدالشهداء(عليه السلام)، با عمر بن سعد براي وادار كردن لشكر وي به ترك جنگ و دعوت او و لشكرش جهت ملحق شدن به سپاه اسلام.
روزه گرفتن مستحب است.
تاسوعاي حسيني، روز محاصره امام حسين(عليه السلام) و اصحابش در سرزمين كربلا توسط سپاه شمر.(12)
1ـ چند نماز براي اين شب در روايات آمده است كه يكي از آنها چنين است:
چهار ركعت نماز كه در هر ركعت بعد از سوره حمد، 50 بار سوره توحيد خوانده ميشود. پس از پايان نماز، 70 بار «سبحان الله والحمدالله و لا اله الاّ الله و الله اكبر ولا حول ولا قوة الاّ بالله العليّ العظيم» خوانده شود.(13)
2ـ احياي اين شب كنار قبر امام حسين(عليه السلام).(14)
3ـ دعا و نيايش. (15)

1ـ عزاداري بر امام حسين(عليه السلام) و شهداي كربلا، در اين مورد از امام رضا(عليه السلام) نقل شده است:
هر كس كار و كوشش را در اين روز، رها كند، خداوند خواستههايش را برآورد و هر كس اين روز را با حزن و اندوه سپري كند، خداوند قيامت را روز خوشحالي او قرار دهد. (16)
2ـ زيارت امام حسين(عليه السلام).(17)
3ـ روزه گرفتن در اين روز كراهت دارد؛ ولي بهتر است بدون قصد روزه، تا بعد از نماز عصر از خوردن و آشاميدن خودداري شود. (18)
4ـ آب دادن به زائران امام حسين(عليه السلام).(19)
5ـ خواندن سوره توحيد هزار مرتبه.(20)
6ـ خواندن زيارت عاشورا. (21)
7ـ گفتن هزار بار ذكر «اللّهم العن قتلة الحسين(عليه السلام).»(22)
ورود كاروان اسيران كربلا به كوفه و شهادت حضرت سجاد(عليه السلام) در سال 94 ه .ق.
1ـ روزه اين روز مطلوب است. (23)
پينوشتها:
1- مصباح كفعمي، ص 509.
2- فرهنگ عاشورا، ص 405، جواد محدثي.
3- وسائل الشيعه، ج 5، ص 394، حديث 8.
4- همان، حديث 7.
5- بحارالانوار، ج 98، ص 333؛ وسائل الشيعه، ج 5، ص 294، حديث 1؛ مفاتيح الجنان، ص 286.
6- مصباح المتهجد، ص 783.
7- بحارالانوار، ج 98، ص 324.
8- عروة الوثقي، ج 2، ص 243؛ وسائل الشيعه، ج 7، ص 347، حديث 3.
9- بحارالانوار، ج 98، ص 334.
10- فرهنگ عاشورا، ص 406.
11- عروة الوثقي، ج 2، ص 242؛ وسائل الشيعه، ج 7، ص 348.
12- وسائل الشيعه، ج 7، ص 339، حديث 1.
13- همان، ص 295، حديث 4 و 5.
14- بحارالانوار، ج 98، ص 340.
15- همان، ص 338.
16- بحارالانوار، ج 98، ص 43، حديث 5.
17- كامل الزيارات، ص 174، حديث 5 و 6.
18- وسائل الشيعه، ج 7، ص 338، حديث 7.
19- كامل الزيارات، ص 174، حديث 5.
20- وسائل الشيعه، ج 7، ص 339، حديث 8.
21- كامل الزيارات، ص 174.
22- مفاتيح الجنان، ص 298.
23- بحارالانوار، ج 98، ص 345، حديث 1.
"سيد عباس رفيعي پور"
منبع:بهائی پژوهی
بخش با صفای « نجران » ، با هفتاد دهكده تابع خود ، در نقطه مرزی حجاز و یمن قرار گرفته است . در آغاز طلوع اسلام ، این نقطه تنها منطقه مسیحی نشین حجاز بود كه به دلایلی از بت پرستی دست كشیده ، و به آئین مسیح گرویده بودند.
پیامبر اسلام به موازات مكاتبه با سران دول و مراكز مذهبی جهان ، نامه ای به اسقف نجران ، نوشت و طی آن نامه، ساكنان نجران را به آئین اسلام دعوت نمود. اینك فرازی از نامه آن حضرت: « به نام خدای ابراهیم ، اسحاق و یعقوب. ( این نامه ای است) از محمد پیامبر خدا به اسقف نجران : خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب را حمد و ستایش می كنم ، و شما را از پرستش « بندگان» ، به پرستش « خدا» دعوت می نمایم . شما را دعوت می كنم كه از ولایت بندگان خدا خارج شوید و در ولایت خداوند وارد آئید ، اگر دعوت مرا نپذیرفتید ( لااقل ) باید به حكومت اسلامی مالیات (جزیه) بپردازید ( كه در برابر این مبلغ كم ، از جان و مال شما دفاع می كند) و در غیر این صورت به شما اعلام خطر می شود. »
نمایندگان پیامبر كه حامل نامه بودند ، وارد نجران شده و نامه پیامبر را به اسقف مسیحیان نجران دادند. وی نامه را با دقت خواند و برای تصمیم ، شورایی مركب از شخصیتهای بارز مذهبی و غیر مذهبی تشكیل داد. شورا نظر داد كه گروهی به عنوان « هیئت نمایندگی نجران » به مدینه بروند ، تا از نزدیك با پیامبر صلی الله علیه و آله دیدار كرده ، دلائل نبوت ایشان را مورد بررسی قرار دهند . بدین ترتیب ، شصت تن از ارزنده ترین و داناترین مردم نجران انتخاب گردیدند ، كه در رأس آنان سه تن از پیشوایان مذهبی قرار داشت:
1- « ابو حارثة بن علقمه» ، اسقف اعظم نجران كه نماینده رسمی كلیساهای روم در حجاز بود.
2- « عبدالمسیح» ، رئیس هیئت نمایندگی كه به عقل ، تدبیر و كاردانی شهرت داشت.
3- « اَیهَم» ، كه فردی كهنسال و یكی از شخصیتهای محترم ملت نجران به شمار می رفت.
پیامبر (ص) ، من شما را به آئین توحید ، پرستش خدای یگانه و تسلیم در برابر اوامر او دعوت می كنم . سپس آیاتی چند از قرآن برای آنان تلاوت نمود.
نمایندگان نجران: اگر منظور از اسلام ، ایمان به خدای یگانه جهان است ، ما قبلاً به او ایمان آورده و به احكام وی عمل می نمائیم.
پیامبر اكرم : اسلام علائمی دارد و برخی از اعمال شما ، حاكی است كه به اسلام واقعی نگرویده اید . چگونه می گوئید كه خدای یگانه را پرستش می كنید ، حال آنكه شما صلیب را می پرستید ، از خوردن گوشت خوك پرهیز نمی كنید و برای خدا فرزند قائلید؟
نمایندگان نجران : ما او را (مسیح) خدا می دانیم زیرا او مردگان را زنده كرد بیماران را شفا بخشید ، و از گِل پرنده ای ساخت و آن را به پرواز درآورد ، و تمام این اعمال حاكی است كه او خدا است.
پیامبر اكرم: نه ! او بنده خدا و مخلوق او است ، كه خدا او را در رحم مریم قرار داد و این قدرت و توانایی را خدا به او داده است.
یكی از نمایندگان نجران: آری او فرزند خدا است زیرا مادر او مریم ، بدون اینكه با كسی ازدواج كند ، او را به دنیا آورده است . پس پدر او خدای جهان می باشد.
در این هنگام ، فرشته وحی نازل گردید و به پیامبر گفت كه به آنان بگوید : « وضع حضرت عیسی از این نظر مانند حضرت آدم است كه او را با قدرت بی پایان خود ، بدون اینكه دارای پدر و مادری باشد از خاك آفرید. » ( آل عمران /59)
نمایندگان نجران : گفت و گوهای شما ما را قانع نمی كند. راه این است كه در وقت معینی با یكدیگر مباهله نمائیم ، و بر دروغگو نفرین بفرستیم ، و از خدا بخواهیم دروغگو را هلاك و نابود كند.
در این هنگام ، حضرت جبرائیل نازل گردید ، آیه مباهله را آورد و پیامبر را مأمور ساخت تا با كسانی كه با او مجادله می كنند و حق را نمی پذیرند به مباهله برخیزد:
« فمن حاجك فیه من بعد ما جائك من العلم فقـُل تعالوا نَدعُ ابنائنا وَ ابنائكُم وَ نِسائنا و نِسائكُم وَ انفُسَنا وَ انفُسَـكُم ثُمَّ نبتـَهـِل فـَنَجعل لعنة الله علی الكاذبین.» ( آل عمران /61)
طرفین به فیصله دادن مسئله از طریق مباهله آماده شدند و قرار بر این شد كه فردای آن روز برای اثبات حقانیت خود مباهله نمایند.
پیامبر (ص) ، فاصله منزل و نقطه ای را كه قرار بود در آنجا مراسم مباهله انجام گیرد ، با وضعی خاص طی نمود. او در حالی رهسپار محل قرار شد كه حضرت حسین (ع) را در آغوش و دست حضرت حسن (ع) را در دست داشت ، فاطمه (س) به دنبال آن حضرت و علی بن ابی طالب (ع) پشت سر وی حركت می كردند ؛ پیامبر (ص) این چنین گام به میدان مباهله نهاد ، او پیش از ورود به میدان « مباهله» ، به همراهان خود گفت: من هر وقت كه دعا كردم ، شما دعای مرا با گفتن آمّین بدرقه كنید.
سران هیئت نمایندگی نجران ، پیش از آنكه با پیامبر (ص) روبرو شوند به یكدیگر می گفتند: هرگاه دیدید كه « محمد» ، افسران و سربازان خود را به میدان مباهله آورد ، و شكوه مادی و قدرت ظاهری خود را نشان ما داد در این صورت ، وی فردی غیر صادق است و اعتمادی به نبوت خود ندارد. ولی اگر با فرزندان و جگر گوشه های خود به « مباهله» بیاید و با وضعی وارسته از هر نوع جلال و جبروت مادی ، رو به درگاه الهی گذارد ؛ پیداست كه پیامبری راستگو است و به قدری به خود ایمان و اعتقاد دارد كه نه تنها حاضر است خود را در معرض نابودی قرار دهد ، بلكه با جرأت هر چه تمامتر ، حاضر است عزیزترین و گرامی ترین افراد نزد خود را ، در معرض فنا و نابودی قرار دهد.
سران هیئت نمایندگی در این گفتگو بودند كه ناگهان ، چهره نورانی پیامبر اكرم (ص) با چهار تن دیگر نمایان گردید.
همگی با بهت و حیرت به چهره یكدیگر نگاه كردند ، و از اینكه او فرزندان معصوم و بی گناه ، و یگانه دختر و یادگار خود را به صحنه مباهله آورده ؛ انگشت تعجب به دندان گرفتند. آنان دریافتند كه پیامبر ، به دعوت و دعای خود اعتقاد راسخ دارد والّا یك فرد مردد ، عزیزان خود را در معرض بلای آسمانی و عذاب الهی قرار نمی دهد.
اسقف نجران گفت: من چهره هائی را می بینم كه هر گاه دست به دعا بلند كنند و از درگاه الهی بخواهند كه بزرگترین كوهها را از جای بكند ، فوراً كنده می شود. بنابراین ، هرگز صحیح نیست ما با این افراد ِ با فضیلت ، مباهله نمائیم ؛ زیرا بعید نیست كه همه ما نابود شویم ، و ممكن است دامنه عذاب گسترش پیدا كند ، همه مسیحیان جهان را بگیرد و در روی زمین حتی یك مسیحی باقی نماند.
سپس پیامبر اكرم (ص) فرمود: عذاب ، سایه شوم خود را بر سر نمایندگان مردم نجران گسترده بود و اگر از درِ ملاعنه و مباهله وارد می شدند ، صورت انسانی خود را از دست داده ، در آتشی كه در بیابان برافروخته می شد ، می سوختند و دامنه عذاب به سرزمین« نجران» نیز كشیده می شد.
منبع: فروغ ابدیت ، جعفر سبحانی ، ج2.
منبع:بهائی پژوهی

تولد امام دهم شيعيان حضرت امام علی النقی (ع ) را نيمه ذيحجه سال 212هجری قمری نوشته اند . پدر آن حضرت ، امام محمد تقی جوادالائمه (ع ) و مادرش سمانه از زنان درست کردار پاکدامنی بود که دست قدرت الهی او را برای تربيت مقام ولايت و امامت مأمور کرده بود ، و چه نيکو وظيفه مادری را به انجام رسانيد و بدين مأموريت خدايی قيام کرد . نام آن حضرت - علی - کنيه آن امام همام " ابوالحسن " و لقبهای مشهور آن حضرت " هادي " و " نقي " بود . حضرت امام هادی (ع ) پس از پدر بزرگوارش در سن 8 سالگی به مقام امامت رسيد و دوران امامتش 33 سال بود . در اين مدت حضرت علی النقی (ع ) برای نشر احکام اسلام و آموزش و پرورش و شناساندن مکتب و مذهب جعفری و تربيت شاگردان و اصحاب گرانقدر گامهای بلند برداشت . نه تنها تعليم و تعلم و نگاهبانی فرهنگ اسلامی را امام دهم (ع ) در مدينه عهده دار بود ، و لحظه ای از آگاهانيدن مردم و آشنا کردن آنها به حقايق مذهبی نمي آسود ، بلکه در امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه پنهان و آشکار با خليفه ستمگر وقت - يعنی متوکل عباسی - آنی آسايش نداشت . به همين جهت بود که عبدالله بن عمر والی مدينه بنا بر دشمنی ديرينه و بدخواهی درونی ، به متوکل خليفه زمان خود نامه ای خصومت آميز نوشت ، و به آن امام بزرگوار تهمتها زد ، و نسبتهای ناروا داد و آن حضرت را مرکز فتنه انگيزی و حتی ستمکاری وانمود کرد و در حقيقت آنچه در شأن خودش و خليفه زمانش بود به آن امام معصوم (ع ) منسوب نمود ، و اين همه به جهت آن بود که جاذبه امامت و ولايت و علم و فضيلتش مردم را از اطراف جهان اسلام به مدينه مي کشانيد و اين کوته نظران دون همت که طالب رياست ظاهری و حکومت مادی دنيای فريبنده بودند ، نمي توانستند فروغ معنويت امام را ببينند . و نيز " مورخان و محدثان نوشته اند که امام جماعت حرمين ( = مکه و مدينه ) از سوی دستگاه خلافت ، به متوکل عباسی نوشت : اگر تو را به مکه و مدينه حاجتی است ، علی بن محمد ( هادی ) را از اين ديار بيرون بر ، که بيشتر اين ناحيه را مظيع و منقاد خود گردانيده است " . اين نامه و نامه حاکم مدينه نشان دهنده نفوذ معنوی امام هادی (ع ) در سنگر مبارزه عليه دستگاه جبار عباسی است . از زمان حضرت امام محمد باقر (ع ) و امام جعفر صادق (ع ) و حوزه چهار هزار نفری آن دوران پربار ، شاگردانی در قلمرو اسلامی تربيت شدند که هر يک مشعلدار فقه جعفری و دانشهای زمان بودند ، و بدين سان پايه های دانشگاه جعفری و موضع فرهنگ اسلامی ، نسل به نسل نگهبانی شد و امامان شيعه ، از دوره حضرت رضا (ع ) به بعد ، از جهت نشر معارف جعفری آسوده خاطر بودند ، و اگر اين فرصت مغتنم در زمان امام جعفر صادق (ع ) پيش نيامده بود ، معلوم نبود سرنوشت اين معارف مذهبی به کجا مي رسيد ؟ به خصوص که از دوره زندانی شدن حضرت موسی بن جعفر (ع ) به بعد ديگر چنين فرصتهای وسيعی برای تعليم و نشر برای امامان بزرگوار ما - که در برابر دستگاه عباسی دچار محدوديت بودند و تحت نظر حاکمان ستمکار - چنان که بايد و شايد پيش نيامد . با اين همه ، دوستداران اين مکتب و ياوران و هواخواهان ائمه طاهرين - در اين سالها به هر وسيله ممکن ، برای رفع اشکالات و حل مسائل دينی خود ، و گرفتن دستور عمل و اقدام - برای فشرده تر کردن صف مبارزه و پيشرفت مقصود و در هم شکستن قدرت ظاهری خلافت به حضور امامان والاقدر مي رسيدند و از سرچشمه دانش و بينش آنها ، بهره مند مي شدند و اين دستگاه ستمگر حاکم و کارگزارانش بودند که از موضع فرهنگی و انقلابی امام پيوسته هراس داشتند و نامه حاکم مدينه و مانند آن ، نشان دهنده اين هراس هميشگی آنها بود . دستگاه حاکم ، کم کم متوجه شده بود که حرمين ( مکه و مدينه ) ممکن است به فرمانبری از امام (ع ) درآيند و سر از اطاعت خليفه وقت درآورند . بدين جهت پيک در پيک و نامه در پی نامه نوشتند ، تا متوکل عباسی دستور داد امام هادی (ع ) را از مدينه به سامرا - که مرکز حکومت وقت بود - انتقال دهند . متوکل امر کرد حاجب مخصوص وی حضرت هادی (ع ) را در نزد خود زندانی کند و سپس آن حضرت را در محله عسکر سالها نگاه دارد تا همواره زندگی امام ، تحت نظر دستگاه خلافت باشد . برخی از بزرگان مدت اين زندانی و تحت نظر بودن را - بيست سال - نوشته اند . پس از آنکه حضرت هادی (ع ) به امر متوکل و به همراه يحيی بن هرثمه که مأمور بردن حضرت از مدينه بود ، به سامرا وارد شد ، والی بغداد اسحاق بن ابراهيم طاهری از آمدن امام (ع ) به بغداد با خبر شد ، و به يحيی بن هرثمه گفت : ای مرد ، اين امام هادی فرزند پيغمبر خدا (ص ) مي باشد و مي دانی متوکل نسبت به او توجهی ندارد اگر او را کشت ، پيغمبر (ص ) در روز قيامت از تو بازخواست مي کند . يحيی گفت : به خدا سوگند متوکل نظر بدی نسبت به او ندارد . نيز در سامرا ، متوکل کارگزاری ترک داشت به نام وصيف ترکی . او نيز به يحيی سفارش کرد در حق امام مدارا و مرحمت کند . همين وصيف خبر ورود حضرت هادی را به متوکل داد . از شنيدن ورود امام (ع ) متوکل به خود لرزيد و هراسی ناشناخته بر دلش چنگ زد . از اين مطالب که از قول يحيی بن هرثمه مأمور جلب امام هادی (ع ) نقل شده است درجه عظمت و نفوذ معنوی امام در متوکل و مردان درباری به خوبی آشکار مي گردد ، و نيز اين مطالب دليل است بر هراسی که دستگاه ستمگر بغداد و سامرا از موقعيت امام و موضع خاص او در بين هواخواهان و شيعيان آن حضرت داشته است . باری ، پس از ورود به خانه ای که قبلا در نظر گرفته شده بود ، متوکل از يحيی پرسيد : علی بن محمد چگونه در مدينه مي زيست ؟ يحيی گفت : جز حسن سيرت و سلامت نفس و طريقه ورع و پرهيزگاری و بي اعتنايی به دنيا و مراقبت بر مسجد و نماز و روزه از او چيزی نديدم ، و چون خانه اش را - چنانکه دستور داده بودی - بازرسی کردم ، جز قرآن مجيد و کتابهای علمی چيزی نيافتم . متوکل از شنيدن اين خبر خوشحال شد ، و احساس آرامش کرد . با آنکه متوکل از دشمنان سرسخت آل علی (ع ) بود و بنا به دستور او بر قبر منور حضرت سيدالشهداء (ع ) آب بستند و زيارت کنندگان آن مرقد مطهر را از زيارت مانع شدند ، و دشمنی يزيد و يزيديان را نسبت به خاندان رسول اکرم (ص ) تازه گردانيدند ، با اين همه در برابر شکوه و هيبت حضرت هادی (ع ) هميشه بيمناک و خاشع بود . مورخان نوشته اند : مادر متوکل نسبت به مقام امام علی النقی (ع ) اعتقادی به سزا داشت . روزی متوکل مريض شد و جراحتی پيدا کرد که اطباء از علاجش درماندند . مادر متوکل نذر کرد اگر خليفه شفا يابد مال فراوانی خدمت حضرت هادی (ع ) هديه فرستد . در اين ميان به فتح بن خاقان که از نزديکان متوکل بود گفت : يک نفر را بفرست که از علی بن محمد درمان بخواهد شايد بهبودی يابد . وی کسی را خدمت آن حضرت فرستاد امام هادی فرمود : فلان دارو را بر جراحت او بگذاريد به اذن خدا بهبودی حاصل مي شود . چنين کردند ، آن جراحت بهبودی يافت . مادر متوکل هزار دينار در يک کيسه چرمی سر به مهر خدمت امام هادی (ع ) فرستاد . اتفاقا چند روزی از اين ماجرا نگذشته بود که يکی از بدخواهان به متوکل خبر داد دينار فراوانی در منزل علی بن محمد النقی ديده شده است . متوکل سعيد حاجب را به خانه آن حضرت فرستاد . آن مرد از بالای بام با نردبان به خانه امام رفت . وقتی امام متوجه شد ، فرمود همان جا باش چراغ بياورند تا آسيبی به تو نرسد . چراغی افروختند . آن مرد گويد : ديدم حضرت هادی به نماز شب مشغول است و بر روی سجاده نشسته . امام فرمود : خانه در اختيار توست . آن مرد خانه را تفتيش کرد . چيزی جز آن کيسه ای که مادر متوکل به خانه امام فرستاده بود و کيسه ديگری سر به مهر در خانه وی نيافت ، که مهر مادر خليفه بر آن بود . امام فرمود : زير حصير شمشيری است آن را با اين دو کيسه بردار و به نزد متوکل بر . اين کار ، متوکل و بدخواهان را سخت شرمنده کرد . امام که به دنيا و مال دنيا اعتنايی نداشت پيوسته با لباس پشمينه و کلاه پشمی روی حصيری که زير آن شن بود مانند جد بزرگوارش علی (ع ) زندگی مي کرد و آنچه داشت در راه خدا انفاق مي فرمود . با اين همه ، متوکل هميشه از اينکه مبادا حضرت هادی (ع ) بر وی خروج کند و خلافت و رياست ظاهری بر وی به سر آيد بيمناک بود . بدخواهان و سخن چينان نيز در اين امر نقشی داشتند . روزی به متوکل خبر دادند که : " حضرت علی بن محمد در خانه خود اسلحه و اموال بسيار جمع کرده و کاغذهای زياد است که شيعيان او ، از اهل قم ، برای او فرستاده اند " . متوکل از اين خبر وحشت کرد و به سعيد حاجب که از نزديکان او بود دستور داد تا بي خبر وارد خانه امام شود و به تفتيش بپردازد . اين قبيل مراقبتها پيوسته - در مدت 20سال که حضرت هادی (ع ) در سامره بودند - وجود داشت . و نيز نوشته اند : " متوکل عباسی سپاه خود را که نود هزار تن بودند از اتراک و در سامرا اقامت داشتند امر کرد که هر کدام توبره اسب خود را از گل سرخ پر کنند ، و در ميان بيابان وسيعی ، در موضعی روی هم بريزند . ايشان چنين کردند . و آن همه به منزله کوهی بزرگ شد . اسم آن را تل " مخالي " نهادند آنگاه خليفه بر آن تل بالا رفت و حضرت امام علی النقی ( عليه السلام ) را نيز به آنجا طلبيد و گفت : شما را اينجا خواستم تا مشاهده کنيد سپاهيان من را . و از پيش امر کرده بود که لشکريان با آرايشهای نظامی و اسلحه تمام و کمال حاضر شوند ، و غرض او آن بود که شوکت و اقتدار خود را بنماياند ، تا مبادا آن حضرت يا يکی از اهل بيت او اراده خروج بر او نمايند " . در اين مدت 20سال زندگی امام هادی (ع ) در سامرا ، به صورتهای مختلف کارگزاران حکومت عباسی ، مستقيم و غير مستقيم ، چشم مراقبت بر حوادث زندگی امام و رفت و آمدهايی که در اقامتگاه امام (ع ) مي شد ، داشتند از جمله : " حضور جماعتی از بنی عباس ، به هنگام فوت فرزند امام دهم ، حضرت سيد محمد - که حرم مطهر وی در نزديکی سامرا ( بلد ) معروف و مزار است - ياد شده است . اين نکته نيز مي رساند که افرادی از بستگان و مأموران خلافت ، همواره به منزل امام سر مي زده اند . "
در ميان اصحاب امام دهم ، برمي خوريم به چهره هايی چون " علی بن جعفرميناوي " که متوکل او را به زندان انداخت و مي خواست بکشد . ديگر اديب معروف ، ابن سکيت که متوکل او را شهيد کرد . و علت آن را چنين نوشته اند که دو فرزند متوکل خليفه عباسی در نزد ابن سکيت درس مي خواندند . متوکل از طريق فرزندان خود کم کم ، متوجه شد که ابن سکيت از هواخواهان علی (ع ) و آل علی (ع ) است . متوکل که از دشمنان سرسخت آل علی (ع ) بود روزی ابن سکيت را به حضور خود خواست و از وی پرسيد : آيا فرزندان من شرف و فضيلت بيشتر دارند يا حسن و حسين فرزندان علی (ع ) ؟ ابن سکيت که از شيعيان و دوستداران باوفای خاندان علوی بود ، بدون ترس و ملاحظه جواب داد : فرزندان تو نسبت به امام حسن (ع ) و امام حسين (ع ) که دو نوگل باغ بهشت و دو سيد جنت ابدی الهي اند قابل قياس و نسبت نيستند . فرزندان تو کجا و آن دو نور چشم ديده مصطفی کجا ؟ آنها را با قنبر غلام حضرت (ع ) هم نمي توان سنجيد . متوکل از اين پاسخ گستاخانه سخت برآشفت . در همان دم دستور داد زبان ابن سکيت را از پشت سر درآوردند و بدين صورت آن شيعی خالص و يار راستين امام دهم (ع ) را شهيد کرد . ديگر از ياران حضرت هادی (ع ) حضرت عبدالعظيم حسنی است . بنا بر آنچه محدث قمی در منتهی الآمال آورده است : " نسب شريفش به چهار واسطه به حضرت امام حسن مجتبی عليه السلام منتهی مي شود ... " از اکابر محدثين و اعاظم علماء و زاهدان و عابدان روزگار خود بوده است و از اصحاب و ياران حضرت جواد (ع ) و حضرت امام هادی (ع ) بود . صاحب بن عباد رساله ای مختصر در شرح حال آن جناب نوشته . نوشته اند : " حضرت عبدالعظيم از خليفه زمان خويش هراسيد و در شهرها به عنوان قاصد و پيک گردش مي کرد تا به ری آمد و در خانه مردی از شيعيان مخفی شد ... " . " حضرت عبدالعظيم ، اعتقاد راسخی به اصل امامت داشت . چنين استنباط مي شود که ترس اين عالم محدث زاهد از قدرت زمان ، به خاطر زاهد بودن و حديث گفتن وی نبوده است ، بلکه به علت فرهنگ سياسی او بوده است . او نيز مانند ديگر داعيان بزرگ و مجاهد حق و عدالت ، برای نشر فرهنگ سياسی صحيح و تصحيح اصول رهبری در اجتماع اسلامی مي کوشيده است ، و چه بسا از ناحيه امام ، به نوعی برای اين کار مأموريت داشته است . زيرا که نمي شود کسی با اين قدر و منزلت و ديانت و تقوا ، کسی که حتی عقايد خود را بر امام عرضه مي کند تا از درست بودن آن عقايد ، اطمينان حاصل کند - به طوری که حديث آن معروف است - اعمال او ، به ويژه اعمال اجتماعی و موضعی او ، بر خلاف نظر و رضای امام باشد . حال چه به اين رضايت تصريح شده باشد ، يا خود حضرت عبدالعظيم با فرهنگ دينی و فقه سياسی بدان رسيده باشد "
حضرت امام دهم (ع ) دارای قامتی نه بلند و نه کوتاه بود . گونه هايش اندکی برآمده و سرخ و سفيد بود . چشمانش فراخ و ابروانش گشاده بود . امام هادی (ع ) بذل و بخشش بسيار مي کرد . امام آن چنان شکوه و هيبتی داشت که وقتی بر متوکل خليفه جبار عباسی وارد مي شد او و درباريانش بي درنگ به پاس خاطر وی و احترامش برمي خاستند . خلفايی که در زمان امام (ع ) بودند : معتصم ، واثق ، متوکل ، منتصر ، مستعين ، معتز ، همه به جهت شيفتگی نسبت به قدرت ظاهری و دنيای فريبنده با خاندان علوی و امام همام حضرت هادی دشمنی ديرينه داشتند و کم و بيش دشمنی خود را ظاهر مي کردند ولی همه ، به خصال پسنديده و مراتب زهد و دانش امام اقرار داشتند ، و اين فضيلتها و قدرتهای علمی و تسلط وی را بر مسائل فقهی و اسلامی به تجربه ، آزموده و مانند نياکان بزرگوارش (ع ) در مجالس مناظره و احتجاج ، وسعت دانش وی را ديده بودند . شبها اوقات امام (ع ) پيوسته به نماز و طاعت و تلاوت قرآن و راز و نياز با معبود مي گذشت . لباس وی جبه ای بود خشن که بر تن مي پوشيد و زير پای خود حصيری پهن مي کرد . هر غمگينی که بر وی نظر مي کرد شاد مي شد . همه او را دوست داشتند . هميشه بر لبانش تبسم بود ، با اين حال هيبتش در دلهای مردم بسيار بود .
امام دهم ، حضرت هادی (ع ) در سال 254هجری به وسيله زهر به شهادت رسيد . در سامرا در خانه ای که تنها فقط فرزندش امام حسن عسکری بر بالين او بود . معتمد عباسی امام دهم را مسموم کرد . از اين سال امام حسن عسکری پيشوای حق شد و بار تعهد امامت را بر دوش گرفت . و در همان خانه ای که در آن بيست سال زندانی و تحت نظر بود ، سرانجام به خاک سپرده شد .
حضرت هادی (ع ) يک زن به نام سوسن يا سليل و پنج فرزند داشته است .1 - ابومحمد حسن عليه السلام ( امام عسکری (ع ) يازدهمين اختر تابناک ولايت و امامت است ) . 2 - حسين . 3 - سيد محمد که يک سال قبل از پدر بزرگوارش فوت کرد ، جوانی بود آراسته و پرهيزگار که بسياری گمان مي کردند مقام ولايت به وی منتقل خواهد شد . قبر مطهرش که مزار شيعيان است در نزديکی سامرا مي باشد . 4 - جعفر . 5 - عايشه ، يا به نقل شادروان شيخ عباس قمي " عليه " .
بيشتر علما و امامان اهل سنت، ايراني بودهاند و نه تنها شيعه نبوده بلکه تعصّب شديدي ضدّ شيعه و شيعيان ابراز داشتهاند. کافي است بدانيم بزرگترين مفسّر آنها که زمخشري است ايراني ميباشد و بزرگترين محدثين آنها بخاري و مسلم، فارسي ميباشند و ابوحنيفه ـ که اهل سنت او را امام اعظم مينامند ـ فارسي است.
عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرا مى رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانى مى كند تا سبكبال شود.
صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.
و اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟
اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم:
آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!
اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!
سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا.
و اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي اش، يک " بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و از کنيز سارا – زني سياه پوست – به او يک فرزند مي بخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود، پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ.
و اکنون، در برابر چشمان پدر – چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند – مي رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، مي بالد و پدر، چون باغباني که در کوير پهناور و سوخته ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي کند.
در عمر دراز ابراهيم، که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت " داشتن اسماعيل" مي گذرد، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است که پدر، انتظارش نداشته است!
اسماعيل، اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!
در اين ايام ، ناگهان صدايي مي شنود :
"ابراهيم! به دو دست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"!
مگر مي توان با کلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟
ابراهيم، بنده ي خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، و بت شکن عظيم تاريخ، درهم مي شکند، از تصور پيام، وحشت مي کند اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيم ترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.
دشواري "انتخاب"!
کدامين را انتخاب مي کني ابراهيم؟! خدا را يا خود را ؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را؟ لذت را يا مسئوليت را؟ پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا " خدايت" را؟
انتخاب کن! ابراهيم.
در پايان يک قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و بناي توحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پيروز برآمدن و از همه مسئوليت ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد را پي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ...
اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوه ترين نبرد تاريخ! اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم، مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده اي! ميان انسان و خدا فاصله اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته اي؟
اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي دهد: ذبح! بايد انتخاب کند!
"اين پيام را من در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش، " دليل منطقي" مي دهد.
اين بار اول، "جمره اولي"، رمي کن! از انجام فرمان خود داري مي کند و اسماعيلش را نگاه مي دارد،
"ابراهيم، اسماعيلت را ذبح کن"!
اين بار، پيام صريح تر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي کند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاش ميان خدا و ابليس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.
روز دوم است، سنگيني "مسئوليت"، بر جاذبه ي "ميل" ، بيشتر از روز پيش مي چربد. اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.
ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد بکار زند. از آن "ميوه ي ممنوع" که به خورد "آدم" داد!
ابليس در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي دهد.
"اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."؟
اين بار دوم، "جمره وسطي"، رمي کن!
از انجام فرمان خودداري مي کند و اسماعيل را نگه مي دارد.
"ابراهيم! اسماعيلت را ذبح کن"! صريح تر و قاطع تر.
ابراهيم چنان در تنگنا افتاده است که احساس مي کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز "رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده است که از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه کاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئول است، آري، اين را ديگر خوب مي داند، اما اين مسئوليت تلخ تر و دشوارتر از آنست که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم!
و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل!
کاشکي ذبح ابراهيم مي بود، به دست اسماعيل، چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعيلِ جوان بايد بميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند.، تنها، غمگين و داغدار...
ابراهيم، هر گاه که به پيام مي انديشد، جز به تسليم نمي انديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد، پيام پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض!
اکنون، ابراهيم دل از داشتن اسماعيل برکنده است، پيام پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت" داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "آزادي مطلقِ بندگي خداوند"!
ذبح اسماعيل! آخرين بندي که او را به بندگي خود مي خواند!
ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين "قرباني خويش" مي نگريست!
اسماعيل، اين ذبيح عظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري!
پدري برف پيري بر سر و رويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته و نازک!
آسمانِ شبه جزيره، چه مي گويم؟ آسمانِ جهان ، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود. هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است. گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک!
-"اسماعيل، من در خواب ديدم که تو را ذبح مي کنم..."!
اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون مي افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهره اي هولناک و نگاههاي هراساني که از ديدار اسماعيل وحشت داشتند!
اسماعيل دريافت، بر چهره ي رقت بار پدر دلش بسوخت، تسليتش داد:
-"پدر! در انجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت و خواهي ديد که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"!
ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد و جز آزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليس را يکسره نوميد کرد، و اسماعيل – جوانمردِ توحيد – که جز آزادي مطلق نبود، و با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بود که گوي، يک " قرباني آرام و صبور" است!
پدر کارد را بر گرفت، به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي کشيد تا تيزش کند!
مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي داد، و اين تنها محبتي بود که به فرزندش مي توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي بخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند.
زنده اي که تنها به خدا نفس مي کشد!
آنگاه، به نيروي خدا برخاست، قرباني جوان خويش را – که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، بر روي خاک خواباند، زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دسته اي از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز، شتابي هول آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز بخود نيامده، چشم نگشوده، نديده، در يک لحظه "همه او" تمام شود، رها شود، اما...
آخ! اين کارد!
اين کارد... نمي برد!
آزار مي دهد،
اين چه شکنجه ي بي رحمي است!
کارد را به خشم بر سنگ مي کوبد!
همچون شير مجروحي مي غرد، به درد و خشم، برخود مي پيچد، مي ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک مي شود، برق آسا بر مي جهد و کارد را چنگ مي زند و بر سر قرباني اش، که همچنان رام و خاموش، نمي جنبد دوباره هجوم مي آورد،
که ناگهان،
گوسفندي!
و پيامي که:
" اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تا بجاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي"!
الله اکبر!
يعني که قرباني انسان براي خدا – که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت – ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، بجاي قرباني انسان! و از اين معني دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي اند که گرسنه اند، گرسنه گوشت! و از اين معني دارتر، خدا، از آغاز، نمي خواست که اسماعيل ذبح شود، مي خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، و شد، چه صبور! ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از " نيازِ خدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و اين چنين است " حکمتِ" خداوند حکيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهيم را، تا قله بلند "قرباني کردن اسماعليش" بالا مي برد، بي آنکه اسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم خداوند" ارتقاء مي دهد، بي آنکه بر وي گزندي رسد!
که داستان اين دين، داستان شکنجه و خود آزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را بنام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي کند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد – ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه اي!
موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديكتر. ايام حج را نشانه اى از پاكيزگى ، رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى و بايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى، خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَيْسَ لِقَضَائِهِ دَافِعٌ وَ لاَ لِعَطَائِهِمَانِعٌ وَ لاَ كَصُنْعِهِ صُنْعُ صَانِعٍوَ هُوَ الْجَوَادُ الْوَاسِعُ فَطَرَ أَجْنَاسَ الْبَدَائِعِ وَ أَتْقَنَ بِحِكْمَتِهِ الصَّنَائِعَلاَ تَخْفَى عَلَيْهِ الطَّلاَئِعُ وَ لاَ تَضِيعُ عِنْدَهُ الْوَدَائِعُ أَتَى بِالْكِتَابِ الْجَامِعِ وَ بِشَرْعِ الْإِسْلاَمِ النُّورِ السَّاطِعِ وَ لِلْخَلِيقَةِ صَانِعٌ وَ هُوَ الْمُسْتَعَانُ عَلَى الْفَجَائِعِجَازِي كُلِّ صَانِعٍ وَ رَائِشُ كُلِّ قَانِعٍ وَ رَاحِمُ كُلِّ ضَارِعٍوَ مُنْزِلُ الْمَنَافِعِ وَ الْكِتَابِ الْجَامِعِ بِالنُّورِ السَّاطِعِوَ هُوَ لِلدَّعَوَاتِ سَامِعٌ وَ لِلْكُرُبَاتِ دَافِعٌ وَ لِلدَّرَجَاتِ رَافِعٌ وَ لِلْجَبَابِرَةِ قَامِعٌفَلاَ إِلَهَ غَيْرُهُ وَ لاَ شَيْءَ يَعْدِلُهُ وَ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌوَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌاللَّهُمَّ إِنِّي أَرْغَبُ إِلَيْكَ وَ أَشْهَدُ بِالرُّبُوبِيَّةِ لَكَمُقِرّاً (مُقِرٌّ) بِأَنَّكَ رَبِّي وَ أَنَّ إِلَيْكَ مَرَدِّي ابْتَدَأْتَنِي بِنِعْمَتِكَ قَبْلَ أَنْ أَكُونَ شَيْئًا مَذْكُوراًوَ خَلَقْتَنِي مِنَ التُّرَابِ ثُمَّ أَسْكَنْتَنِي الْأَصْلاَبَ آمِناً لِرَيْبِ الْمَنُونِ وَ اخْتِلاَفِ الدُّهُورِ وَ السِّنِينَفَلَمْ أَزَلْ ظَاعِناً مِنْ صُلْبٍ إِلَى رَحِمٍ فِي تَقَادُمٍ مِنَ الْأَيَّامِ الْمَاضِيَةِ وَ الْقُرُونِ الْخَالِيَةِلَمْ تُخْرِجْنِي لِرَأْفَتِكَ بِي وَ لُطْفِكَ لِي (بِي) وَ إِحْسَانِكَ إِلَيَّ فِي دَوْلَةِ أَئِمَّةِ الْكُفْرِ الَّذِينَ نَقَضُوا عَهْدَكَ وَ كَذَّبُوا رُسُلَكَلَكِنَّكَ أَخْرَجْتَنِي (رَأْفَةً مِنْكَ وَ تَحَنُّناً عَلَيَّ) لِلَّذِي سَبَقَ لِي مِنَ الْهُدَى الَّذِي لَهُ يَسَّرْتَنِيوَ فِيهِ أَنْشَأْتَنِي وَ مِنْ قَبْلِ ذَلِكَ رَؤُفْتَ بِي بِجَمِيلِ صُنْعِكَ وَ سَوَابِغِ نِعَمِكَفَابْتَدَعْتَ خَلْقِي مِنْ مَنِيٍّ يُمْنَى وَ أَسْكَنْتَنِي فِي ظُلُمَاتٍ ثَلاَثٍ بَيْنَ لَحْمٍ وَ دَمٍ وَ جِلْدٍلَمْ تُشْهِدْنِي خَلْقِي (لَمْ تُشَهِّرْنِي بِخَلْقِي) وَ لَمْ تَجْعَلْ إِلَيَّ شَيْئًا مِنْ أَمْرِيثُمَّ أَخْرَجْتَنِي لِلَّذِي سَبَقَ لِي مِنَ الْهُدَى إِلَى الدُّنْيَا تَامّاً سَوِيّاًوَ حَفِظْتَنِي فِي الْمَهْدِ طِفْلاً صَبِيّاً وَ رَزَقْتَنِي مِنَ الْغِذَاءِ لَبَناً مَرِيّاًوَ عَطَفْتَ عَلَيَّ قُلُوبَ الْحَوَاضِنِ وَ كَفَّلْتَنِي الْأُمَّهَاتِ الرَّوَاحِمَ (الرَّحَائِمَ) وَ كَلَأْتَنِي مِنْ طَوَارِقِ الْجَانِوَ سَلَّمْتَنِي مِنَ الزِّيَادَةِ وَ النُّقْصَانِ فَتَعَالَيْتَ يَا رَحِيمُ يَا رَحْمَانُحَتَّى إِذَا اسْتَهْلَلْتُ نَاطِقاً بِالْكَلاَمِ أَتْمَمْتَ عَلَيَّ سَوَابِغَ الْإِنْعَامِ وَ رَبَّيْتَنِي زَائِداً فِي كُلِّ عَامٍحَتَّى إِذَا اكْتَمَلَتْ فِطْرَتِي وَ اعْتَدَلَتْ مِرَّتِي (سَرِيرَتِي) أَوْجَبْتَ عَلَيَّ حُجَّتَكَ بِأَنْ أَلْهَمْتَنِي مَعْرِفَتَكَ وَ رَوَّعْتَنِي بِعَجَائِبِ حِكْمَتِكَ (فِطْرَتِكَ)وَ أَيْقَظْتَنِي لِمَا ذَرَأْتَ فِي سَمَائِكَ وَ أَرْضِكَ مِنْ بَدَائِعِ خَلْقِكَ وَ نَبَّهْتَنِي لِشُكْرِكَ وَ ذِكْرِكَوَ أَوْجَبْتَ عَلَيَّ طَاعَتَكَ وَ عِبَادَتَكَ وَ فَهَّمْتَنِي مَا جَاءَتْ بِهِ رُسُلُكَوَ يَسَّرْتَ لِي تَقَبُّلَ مَرْضَاتِكَ وَ مَنَنْتَ عَلَيَّ فِي جَمِيعِ ذَلِكَ بِعَوْنِكَ وَ لُطْفِكَثُمَّ إِذْ خَلَقْتَنِي مِنْ خَيْرِ (حُرِّ) الثَّرَى لَمْ تَرْضَ لِي يَا إِلَهِي نِعْمَةً (بِنِعْمَةٍ) دُونَ أُخْرَىوَ رَزَقْتَنِي مِنْ أَنْوَاعِ الْمَعَاشِ وَ صُنُوفِ الرِّيَاشِ بِمَنِّكَ الْعَظِيمِ الْأَعْظَمِ عَلَيَّ وَ إِحْسَانِكَ الْقَدِيمِ إِلَيَحَتَّى إِذَا أَتْمَمْتَ عَلَيَّ جَمِيعَ النِّعَمِ وَ صَرَفْتَ عَنِّي كُلَّ النِّقَمِلَمْ يَمْنَعْكَ جَهْلِي وَ جُرْأَتِي عَلَيْكَ أَنْ دَلَلْتَنِي إِلَى (عَلَى) مَا يُقَرِّبُنِي إِلَيْكَ وَ وَفَّقْتَنِي لِمَا يُزْلِفُنِي لَدَيْكَفَإِنْ دَعَوْتُكَ أَجَبْتَنِي وَ إِنْ سَأَلْتُكَ أَعْطَيْتَنِي وَ إِنْ أَطَعْتُكَ شَكَرْتَنِيوَ إِنْ شَكَرْتُكَ زِدْتَنِي كُلُّ ذَلِكَ إِكْمَالٌ (إِكْمَالاً) لِأَنْعُمِكَ عَلَيَّ وَ إِحْسَانِكَ إِلَيَفَسُبْحَانَكَ سُبْحَانَكَ مِنْ مُبْدِئٍ مُعِيدٍ حَمِيدٍ مَجِيدٍ وَ تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُكَ وَ عَظُمَتْ آلاَؤُكَفَأَيَّ (فَأَيُّ) نِعَمِكَ يَا إِلَهِي أُحْصِي عَدَداً وَ ذِكْراً أَمْ أَيُّ عَطَايَاكَ أَقُومُ بِهَا شُكْراًوَ هِيَ يَا رَبِّ أَكْثَرُ (أَكْبَرُ) مِنْ أَنْ يُحْصِيَهَا الْعَادُّونَ أَوْ يَبْلُغَ عِلْماً بِهَا الْحَافِظُونَثُمَّ مَا صَرَفْتَ وَ دَرَأْتَ عَنِّي اللَّهُمَّ مِنَ الضُّرِّ وَ الضَّرَّاءِ أَكْثَرُ مِمَّا ظَهَرَ لِي مِنَ الْعَافِيَةِ وَ السَّرَّاءِوَ أَنَا (فَأَنَا) أَشْهَدُ يَا إِلَهِي بِحَقِيقَةِ إِيمَانِي وَ عَقْدِ عَزَمَاتِ يَقِينِي وَ خَالِصِ صَرِيحِ تَوْحِيدِيوَ بَاطِنِ مَكْنُونِ ضَمِيرِي وَ عَلاَئِقِ مَجَارِي نُورِ بَصَرِي وَ أَسَارِيرِ صَفْحَةِ جَبِينِيوَ خُرْقِ مَسَارِبِ نَفْسِي (نَفَسِي) وَ خَذَارِيفِ مَارِنِ عِرْنِينِي وَ مَسَارِبِ سِمَاخِ (صِمَاخِ) سَمْعِيوَ مَا ضُمَّتْ وَ أَطْبَقَتْ عَلَيْهِ شَفَتَايَ وَ حَرَكَاتِ لَفْظِ لِسَانِيوَ مَغْرَزِ حَنَكِ فَمِي وَ فَكِّي وَ مَنَابِتِ أَضْرَاسِي وَ مَسَاغِ مَطْعَمِي وَ مَشْرَبِيوَ حِمَالَةِ أُمِّ رَأْسِي وَ بَلُوعِ فَارِغِ حَبَائِلِ (بُلُوغِ حَبَائِلِ بَارِعِ) عُنُقِيوَ مَا اشْتَمَلَ عَلَيْهِ تَامُورُ صَدْرِي وَ (جُمَلِ) حَمَائِلِ حَبْلِ وَتِينِي وَ نِيَاطِ حِجَابِ قَلْبِي وَ أَفْلاَذِ حَوَاشِي كَبِدِيوَ مَا حَوَتْهُ شَرَاسِيفُ أَضْلاَعِي وَ حِقَاقُ (حِقَاقِ) مَفَاصِلِي وَ قَبْضُ (قَبْضِ) عَوَامِلِي وَ أَطْرَافُ (أَطْرَافِ) أَنَامِلِيوَ لَحْمِي وَ دَمِي وَ شَعْرِي وَ بَشَرِي وَ عَصَبِي وَ قَصَبِي وَ عِظَامِيوَ مُخِّي وَ عُرُوقِي وَ جَمِيعُ (جَمِيعِ) جَوَارِحِيوَ مَا انْتَسَجَ عَلَى ذَلِكَ أَيَّامَ رضَاعِي وَ مَا أَقَلَّتِ الْأَرْضُ مِنِّي وَ نَوْمِي وَ يَقَظَتِي وَ سُكُونِي وَ حَرَكَاتِ رُكُوعِي وَ سُجُودِيأَنْ لَوْ حَاوَلْتُ وَ اجْتَهَدْتُ مَدَى الْأَعْصَارِ وَ الْأَحْقَابِ لَوْ عُمِّرْتُهَا أَنْ أُؤَدِّيَ شُكْرَ وَاحِدَةٍ مِنْ أَنْعُمِكَ مَا اسْتَطَعْتُ ذَلِكَإِلاَّ بِمَنِّكَ الْمُوجَبِ عَلَيَّ بِهِ شُكْرُكَ أَبَداً جَدِيداً وَ ثَنَاءً طَارِفاً عَتِيداًأَجَلْ وَ لَوْ حَرَصْتُ أَنَا وَ الْعَادُّونَ مِنْ أَنَامِكَ أَنْ نُحْصِيَ مَدَى إِنْعَامِكَ سَالِفِهِ (سَالِفَةً) وَ آنِفِهِ (آنِفَةً)مَا حَصَرْنَاهُ عَدَداً وَ لاَ أَحْصَيْنَاهُ أَمَداًهَيْهَاتَ أَنَّى ذَلِكَ وَ أَنْتَ الْمُخْبِرُ فِي كِتَابِكَ النَّاطِقِ وَ النَّبَإِ الصَّادِقِ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لاَ تُحْصُوهَاصَدَقَ كِتَابُكَ اللَّهُمَّ وَ إِنْبَاؤُكَ وَ بَلَّغَتْ أَنْبِيَاؤُكَ وَ رُسُلُكَ مَا أَنْزَلْتَ عَلَيْهِمْ مِنْ وَحْيِكَ وَ شَرَعْتَ لَهُمْ وَ بِهِمْ مِنْ دِينِكَغَيْرَ أَنِّي يَا إِلَهِي أَشْهَدُ بِجَهْدِي وَ جِدِّي وَ مَبْلَغِ طَاعَتِي (طَاقَتِي) وَ وُسْعِي وَ أَقُولُ مُؤْمِناً مُوقِناًالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً فَيَكُونَ مَوْرُوثاًوَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي مُلْكِهِ فَيُضَادَّهُ فِيمَا ابْتَدَعَوَ لاَ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ فَيُرْفِدَهُ فِيمَا صَنَعَ فَسُبْحَانَهُ سُبْحَانَهُ لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا وَ تَفَطَّرَتَاسُبْحَانَ اللَّهِ الْوَاحِدِ الْأَحَدِ الصَّمَدِ الَّذِي لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌالْحَمْدُ لِلَّهِ حَمْداً يُعَادِلُ حَمْدَ مَلاَئِكَتِهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ أَنْبِيَائِهِ الْمُرْسَلِينَ
وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى خِيَرَتِهِ مُحَمَّدٍ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْمُخْلَصِينَ وَ سَلَّمَ
اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي أَخْشَاكَ كَأَنِّي أَرَاكَ وَ أَسْعِدْنِي بِتَقْوَاكَ وَ لاَ تُشْقِنِي بِمَعْصِيَتِكَ وَ خِرْ لِي فِي قَضَائِكَوَ بَارِكْ لِي فِي قَدَرِكَ حَتَّى لاَ أُحِبَّ تَعْجِيلَ مَا أَخَّرْتَ وَ لاَ تَأْخِيرَ مَا عَجَّلْتَاللَّهُمَّ اجْعَلْ غِنَايَ فِي نَفْسِي وَ الْيَقِينَ فِي قَلْبِي وَ الْإِخْلاَصَ فِي عَمَلِيوَ النُّورَ فِي بَصَرِي وَ الْبَصِيرَةَ فِي دِينِي وَ مَتِّعْنِي بِجَوَارِحِي وَ اجْعَلْ سَمْعِي وَ بَصَرِي الْوَارِثَيْنِ مِنِّيوَ انْصُرْنِي عَلَى مَنْ ظَلَمَنِي وَ أَرِنِي فِيهِ ثَارِي وَ مَآرِبِي وَ أَقِرَّ بِذَلِكَ عَيْنِياللَّهُمَّ اكْشِفْ كُرْبَتِي وَ اسْتُرْ عَوْرَتِي وَ اغْفِرْ لِي خَطِيئَتِي وَ اخْسَأْ شَيْطَانِيوَ فُكَّ رِهَانِي وَ اجْعَلْ لِي يَا إِلَهِي الدَّرَجَةَ الْعُلْيَا فِي الْآخِرَةِ وَ الْأُولَىاللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ كَمَا خَلَقْتَنِي فَجَعَلْتَنِي سَمِيعاً بَصِيراًوَ لَكَ الْحَمْدُ كَمَا خَلَقْتَنِي فَجَعَلْتَنِي خَلْقاً (حَيّاً) سَوِيّاً رَحْمَةً بِي وَ قَدْ كُنْتَ عَنْ خَلْقِي غَنِيّاًرَبِّ بِمَا بَرَأْتَنِي فَعَدَّلْتَ فِطْرَتِي رَبِّ بِمَا أَنْشَأْتَنِي فَأَحْسَنْتَ صُورَتِيرَبِّ بِمَا أَحْسَنْتَ إِلَيَّ (بِي) وَ فِي نَفْسِي عَافَيْتَنِي رَبِّ بِمَا كَلَأْتَنِي وَ وَفَّقْتَنِيرَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَهَدَيْتَنِي رَبِّ بِمَا أَوْلَيْتَنِي وَ مِنْ كُلِّ خَيْرٍ أَعْطَيْتَنِيرَبِّ بِمَا أَطْعَمْتَنِي وَ سَقَيْتَنِي رَبِّ بِمَا أَغْنَيْتَنِي وَ أَقْنَيْتَنِي رَبِّ بِمَا أَعَنْتَنِي وَ أَعْزَزْتَنِيرَبِّ بِمَا أَلْبَسْتَنِي مِنْ سِتْرِكَ الصَّافِي وَ يَسَّرْتَ لِي مِنْ صُنْعِكَ الْكَافِي صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍوَ أَعِنِّي عَلَى بَوَائِقِ الدُّهُورِ وَ صُرُوفِ اللَّيَالِي وَ الْأَيَّامِوَ نَجِّنِي مِنْ أَهْوَالِ الدُّنْيَا وَ كُرُبَاتِ الْآخِرَةِ وَ اكْفِنِي شَرَّ مَا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ فِي الْأَرْضِاللَّهُمَّ مَا أَخَافُ فَاكْفِنِي وَ مَا أَحْذَرُ فَقِنِي وَ فِي نَفْسِي وَ دِينِي فَاحْرُسْنِيوَ فِي سَفَرِي فَاحْفَظْنِي وَ فِي أَهْلِي وَ مَالِي فَاخْلُفْنِي وَ فِيمَا رَزَقْتَنِي فَبَارِكْ لِي وَ فِي نَفْسِي فَذَلِّلْنِيوَ فِي أَعْيُنِ النَّاسِ فَعَظِّمْنِي وَ مِنْ شَرِّ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ فَسَلِّمْنِيوَ بِذُنُوبِي فَلاَ تَفْضَحْنِي وَ بِسَرِيرَتِي فَلاَ تُخْزِنِي وَ بِعَمَلِي فَلاَ تَبْتَلِنِي وَ نِعَمَكَ فَلاَ تَسْلُبْنِي وَ إِلَى غَيْرِكَ فَلاَ تَكِلْنِيإِلَهِي إِلَى مَنْ تَكِلُنِي إِلَى قَرِيبٍ فَيَقْطَعُنِي أَمْ إِلَى بَعِيدٍ فَيَتَجَهَّمُنِي أَمْ إِلَى الْمُسْتَضْعَفِينَ لِي وَ أَنْتَ رَبِّي وَ مَلِيكُ أَمْرِيأَشْكُو إِلَيْكَ غُرْبَتِي وَ بُعْدَ دَارِي وَ هَوَانِي عَلَى مَنْ مَلَّكْتَهُ أَمْرِيإِلَهِي فَلاَ تُحْلِلْ عَلَيَّ غَضَبَكَ فَإِنْ لَمْ تَكُنْ غَضِبْتَ عَلَيَّ فَلاَ أُبَالِي (سِوَاكَ) سُبْحَانَكَ غَيْرَ أَنَّ عَافِيَتَكَ أَوْسَعُ لِيفَأَسْأَلُكَ يَا رَبِّ بِنُورِ وَجْهِكَ الَّذِي أَشْرَقَتْ لَهُ الْأَرْضُ وَ السَّمَاوَاتُ وَ كُشِفَتْ (انْكَشَفَتْ) بِهِ الظُّلُمَاتُوَ صَلُحَ بِهِ أَمْرُ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ أَنْ لاَ تُمِيتَنِي عَلَى غَضَبِكَ وَ لاَ تُنْزِلَ بِي سَخَطَكَلَكَ الْعُتْبَى لَكَ الْعُتْبَى حَتَّى تَرْضَى قَبْلَ ذَلِكَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ رَبَّ الْبَلَدِ الْحَرَامِوَ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ وَ الْبَيْتِ الْعَتِيقِ الَّذِي أَحْلَلْتَهُ الْبَرَكَةَ وَ جَعَلْتَهُ لِلنَّاسِ أَمْناًيَا مَنْ عَفَا عَنْ عَظِيمِ الذُّنُوبِ بِحِلْمِهِ يَا مَنْ أَسْبَغَ النَّعْمَاءَ بِفَضْلِهِيَا مَنْ أَعْطَى الْجَزِيلَ بِكَرَمِهِ يَا عُدَّتِي فِي شِدَّتِي يَا صَاحِبِي فِي وَحْدَتِييَا غِيَاثِي فِي كُرْبَتِي يَا وَلِيِّي فِي نِعْمَتِي يَا إِلَهِي وَ إِلَهَ آبَائِي إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْمَاعِيلَوَ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ رَبَّ جَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ ( مِيكَالَ ) وَ إِسْرَافِيلَوَ رَبَّ مُحَمَّدٍ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ وَ آلِهِ الْمُنْتَجَبِينَ وَ مُنْزِلَ التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِيلِوَ الزَّبُورِ وَ الْفُرْقَانِ وَ مُنَزِّلَ كهيعص وَ طه وَ يس وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِأَنْتَ كَهْفِي حِينَ تُعْيِينِي الْمَذَاهِبُ فِي سَعَتِهَا وَ تَضِيقُ بِيَ الْأَرْضُ بِرُحْبِهَا (بِمَا رَحُبَتْ) وَ لَوْ لاَ رَحْمَتُكَ لَكُنْتُ مِنَ الْهَالِكِينَوَ أَنْتَ مُقِيلُ عَثْرَتِي وَ لَوْ لاَ سَتْرُكَ إِيَّايَ لَكُنْتُ مِنَ الْمَفْضُوحِينَوَ أَنْتَ مُؤَيِّدِي بِالنَّصْرِ عَلَى أَعْدَائِي وَ لَوْ لاَ نَصْرُكَ إِيَّايَ (لِي) لَكُنْتُ مِنَ الْمَغْلُوبِينَيَا مَنْ خَصَّ نَفْسَهُ بِالسُّمُوِّ وَ الرِّفْعَةِ فَأَوْلِيَاؤُهُ بِعِزِّهِ يَعْتَزُّونَيَا مَنْ جَعَلَتْ لَهُ الْمُلُوكُ نِيرَ الْمَذَلَّةِ عَلَى أَعْنَاقِهِمْ فَهُمْ مِنْ سَطَوَاتِهِ خَائِفُونَيَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ مَا تُخْفِي الصُّدُورُ وَ غَيْبَ مَا تَأْتِيَ بِهِ الْأَزْمِنَةُ وَ الدُّهُورُيَا مَنْ لاَ يَعْلَمُ كَيْفَ هُوَ إِلاَّ هُوَ يَا مَنْ لاَ يَعْلَمُ مَا هُوَ إِلاَّ هُوَيَا مَنْ لاَ (يَعْلَمُ مَا يَعْلَمُهُ إِلاَّ هُوَ) يَعْلَمُهُ إِلاَّ هُوَ يَا مَنْ كَبَسَ الْأَرْضَ عَلَى الْمَاءِ وَ سَدَّ الْهَوَاءَ بِالسَّمَاءِيَا مَنْ لَهُ أَكْرَمُ الْأَسْمَاءِ يَا ذَا الْمَعْرُوفِ الَّذِي لاَ يَنْقَطِعُ أَبَداًيَا مُقَيِّضَ الرَّكْبِ لِيُوسُفَ فِي الْبَلَدِ الْقَفْرِ وَ مُخْرِجَهُ مِنَ الْجُبِّ وَ جَاعِلَهُ بَعْدَ الْعُبُودِيَّةِ مَلِكاًيَا رَادَّهُ عَلَى يَعْقُوبَ بَعْدَ أَنِ ابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌيَا كَاشِفَ الضُّرِّ وَ الْبَلْوَى عَنْ أَيُّوبَ وَ (يَا) مُمْسِكَ يَدَيْ إِبْرَاهِيمَ عَنْ ذَبْحِ ابْنِهِ بَعْدَ كِبَرِ سِنِّهِ وَ فَنَاءِ عُمُرِهِيَا مَنِ اسْتَجَابَ لِزَكَرِيَّا فَوَهَبَ لَهُ يَحْيَى وَ لَمْ يَدَعْهُ فَرْداً وَحِيداًيَا مَنْ أَخْرَجَ يُونُسَ مِنْ بَطْنِ الْحُوتِ يَا مَنْ فَلَقَ الْبَحْرَ لِبَنِي إِسْرَائِيلَ فَأَنْجَاهُمْ وَ جَعَلَ فِرْعَوْنَ وَ جُنُودَهُ مِنَ الْمُغْرَقِينَيَا مَنْ أَرْسَلَ الرِّيَاحَ مُبَشِّرَاتٍ بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِيَا مَنْ لَمْ يَعْجَلْ عَلَى مَنْ عَصَاهُ مِنْ خَلْقِهِ يَا مَنِ اسْتَنْقَذَ السَّحَرَةَ مِنْ بَعْدِ طُولِ الْجُحُودِوَ قَدْ غَدَوْا فِي نِعْمَتِهِ يَأْكُلُونَ رِزْقَهُ وَ يَعْبُدُونَ غَيْرَهُ وَ قَدْ حَادُّوهُ وَ نَادُّوهُ وَ كَذَّبُوا رُسُلَهُيَا اللَّهُ يَا اللَّهُ يَا بَدِيءُ يَا بَدِيعُ (بَدِيعاً) لاَ نِدَّ (بَدْءَ) لَكَ يَا دَائِماً لاَ نَفَادَ لَكَ يَا حَيّاً حِينَ لاَ حَيَيَا مُحْيِيَ الْمَوْتَى يَا مَنْ هُوَ قَائِمٌ عَلَى كُلِّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْيَا مَنْ قَلَّ لَهُ شُكْرِي فَلَمْ يَحْرِمْنِي وَ عَظُمَتْ خَطِيئَتِي فَلَمْ يَفْضَحْنِي وَ رَآنِي عَلَى الْمَعَاصِي فَلَمْ يَشْهَرْنِي (يَخْذُلْنِي)يَا مَنْ حَفِظَنِي فِي صِغَرِي يَا مَنْ رَزَقَنِي فِي كِبَرِييَا مَنْ أَيَادِيهِ عِنْدِي لاَ تُحْصَى وَ نِعَمُهُ لاَ تُجَازَى يَا مَنْ عَارَضَنِي بِالْخَيْرِ وَ الْإِحْسَانِ وَ عَارَضْتُهُ بِالْإِسَاءَةِ وَ الْعِصْيَانِيَا مَنْ هَدَانِي لِلْإِيمَانِ مِنْ قَبْلِ أَنْ أَعْرِفَ شُكْرَ الاِمْتِنَانِيَا مَنْ دَعَوْتُهُ مَرِيضاً فَشَفَانِي وَ عُرْيَاناً فَكَسَانِي وَ جَائِعاً فَأَشْبَعَنِيوَ عَطْشَانَ فَأَرْوَانِي وَ ذَلِيلاً فَأَعَزَّنِي وَ جَاهِلاً فَعَرَّفَنِي وَ وَحِيداً فَكَثَّرَنِي وَ غَائِباً فَرَدَّنِيوَ مُقِلاًّ فَأَغْنَانِي وَ مُنْتَصِراً فَنَصَرَنِي وَ غَنِيّاً فَلَمْ يَسْلُبْنِي وَ أَمْسَكْتُ عَنْ جَمِيعِ ذَلِكَ فَابْتَدَأَنِيفَلَكَ الْحَمْدُ وَ الشُّكْرُ يَا مَنْ أَقَالَ عَثْرَتِي وَ نَفَّسَ كُرْبَتِي وَ أَجَابَ دَعْوَتِيوَ سَتَرَ عَوْرَتِي وَ غَفَرَ ذُنُوبِي وَ بَلَّغَنِي طَلِبَتِي وَ نَصَرَنِي عَلَى عَدُوِّيوَ إِنْ أَعُدَّ نِعَمَكَ وَ مِنَنَكَ وَ كَرَائِمَ مِنَحِكَ لاَ أُحْصِيهَا يَا مَوْلاَيَأَنْتَ الَّذِي مَنَنْتَ أَنْتَ الَّذِي أَنْعَمْتَ أَنْتَ الَّذِي أَحْسَنْتَ أَنْتَ الَّذِي أَجْمَلْتَأَنْتَ الَّذِي أَفْضَلْتَ أَنْتَ الَّذِي أَكْمَلْتَ أَنْتَ الَّذِي رَزَقْتَ أَنْتَ الَّذِي وَفَّقْتَأَنْتَ الَّذِي أَعْطَيْتَ أَنْتَ الَّذِي أَغْنَيْتَ أَنْتَ الَّذِي أَقْنَيْتَ أَنْتَ الَّذِي آوَيْتَ أَنْتَ الَّذِي كَفَيْتَأَنْتَ الَّذِي هَدَيْتَ أَنْتَ الَّذِي عَصَمْتَ أَنْتَ الَّذِي سَتَرْتَ أَنْتَ الَّذِي غَفَرْتَأَنْتَ الَّذِي أَقَلْتَ أَنْتَ الَّذِي مَكَّنْتَ أَنْتَ الَّذِي أَعْزَزْتَ أَنْتَ الَّذِي أَعَنْتَأَنْتَ الَّذِي عَضَدْتَ أَنْتَ الَّذِي أَيَّدْتَ أَنْتَ الَّذِي نَصَرْتَ أَنْتَ الَّذِي شَفَيْتَأَنْتَ الَّذِي عَافَيْتَ أَنْتَ الَّذِي أَكْرَمْتَ تَبَارَكْتَ وَ تَعَالَيْتَفَلَكَ الْحَمْدُ دَائِماً وَ لَكَ الشُّكْرُ وَاصِباً أَبَداًثُمَّ أَنَا يَا إِلَهِي الْمُعْتَرِفُ بِذُنُوبِي فَاغْفِرْهَا لِيأَنَا الَّذِي أَسَأْتُ أَنَا الَّذِي أَخْطَأْتُ أَنَا الَّذِي هَمَمْتُ أَنَا الَّذِي جَهِلْتُ أَنَا الَّذِي غَفَلْتُأَنَا الَّذِي سَهَوْتُ أَنَا الَّذِي اعْتَمَدْتُ أَنَا الَّذِي تَعَمَّدْتُ أَنَا الَّذِي وَعَدْتُوَ أَنَا الَّذِي أَخْلَفْتُ أَنَا الَّذِي نَكَثْتُ أَنَا الَّذِي أَقْرَرْتُ أَنَا الَّذِي اعْتَرَفْتُ بِنِعْمَتِكَ عَلَيَّ وَ عِنْدِي وَ أَبُوءُ بِذُنُوبِيفَاغْفِرْهَا لِي يَا مَنْ لاَ تَضُرُّهُ ذُنُوبُ عِبَادِهِ وَ هُوَ الْغَنِيُّ عَنْ طَاعَتِهِمْوَ الْمُوَفِّقُ مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِنْهُمْ بِمَعُونَتِهِ وَ رَحْمَتِهِ فَلَكَ الْحَمْدُ إِلَهِي وَ سَيِّدِيإِلَهِي أَمَرْتَنِي فَعَصَيْتُكَ وَ نَهَيْتَنِي فَارْتَكَبْتُ نَهْيَكَ فَأَصْبَحْتُ لاَ ذَا بَرَاءَةٍ لِي فَأَعْتَذِرَ وَ لاَ ذَا قُوَّةٍ فَأَنْتَصِرَفَبِأَيِّ شَيْءٍ أَسْتَقْبِلُكَ (أَسْتَقِيلُكَ) يَا مَوْلاَيَ أَ بِسَمْعِي أَمْ بِبَصَرِي أَمْ بِلِسَانِي أَمْ بِيَدِي أَمْ بِرِجْلِيأَ لَيْسَ كُلُّهَا نِعَمَكَ عِنْدِي وَ بِكُلِّهَا عَصَيْتُكَ يَا مَوْلاَيَ فَلَكَ الْحُجَّةُ وَ السَّبِيلُ عَلَيَيَا مَنْ سَتَرَنِي مِنَ الْآبَاءِ وَ الْأُمَّهَاتِ أَنْ يَزْجُرُونِي وَ مِنَ الْعَشَائِرِ وَ الْإِخْوَانِ أَنْ يُعَيِّرُونِي وَ مِنَ السَّلاَطِينِ أَنْ يُعَاقِبُونِيوَ لَوْ اطَّلَعُوا يَا مَوْلاَيَ عَلَى مَا اطَّلَعْتَ عَلَيْهِ مِنِّي إِذًا مَا أَنْظَرُونِي وَ لَرَفَضُونِي وَ قَطَعُونِيفَهَا أَنَا ذَا يَا إِلَهِي بَيْنَ يَدَيْكَ يَا سَيِّدِي خَاضِعٌ ذَلِيلٌ حَصِيرٌ حَقِيرٌلاَ ذُو بَرَاءَةٍ فَأَعْتَذِرَ وَ لاَ ذُو قُوَّةٍ فَأَنْتَصِرَ وَ لاَ حُجَّةٍ فَأَحْتَجَّ بِهَاوَ لاَ قَائِلٌ لَمْ أَجْتَرِحْ وَ لَمْ أَعْمَلْ سُوءاً وَ مَا عَسَى الْجُحُودُ وَ لَوْ جَحَدْتُ يَا مَوْلاَيَ يَنْفَعُنِيكَيْفَ وَ أَنَّى ذَلِكَ وَ جَوَارِحِي كُلُّهَا شَاهِدَةٌ عَلَيَّ بِمَا قَدْ عَمِلْتُ (عَلِمْتَ)وَ عَلِمْتُ يَقِيناً غَيْرَ ذِي شَكٍّ أَنَّكَ سَائِلِي مِنْ عَظَائِمِ الْأُمُورِوَ أَنَّكَ الْحَكَمُ (الْحَكِيمُ) الْعَدْلُ الَّذِي لاَ تَجُورُ وَ عَدْلُكَ مُهْلِكِي وَ مِنْ كُلِّ عَدْلِكَ مَهْرَبِيفَإِنْ تُعَذِّبْنِي يَا إِلَهِي فَبِذُنُوبِي بَعْدَ حُجَّتِكَ عَلَيَّ وَ إِنْ تَعْفُ عَنِّي فَبِحِلْمِكَ وَ جُودِكَ وَ كَرَمِكَلاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الْمُسْتَغْفِرِينَلاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الْمُوَحِّدِينَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الْخَائِفِينَلاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الْوَجِلِينَلاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الرَّاجِينَلاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الرَّاغِبِينَلاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الْمُهَلِّلِينَلاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ السَّائِلِينَلاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الْمُسَبِّحِينَلاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الْمُكَبِّرِينَلاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ رَبِّي وَ رَبُّ آبَائِيَ الْأَوَّلِينَاللَّهُمَّ هَذَا ثَنَائِي عَلَيْكَ مُمَجِّداً وَ إِخْلاَصِي لِذِكْرِكَ مُوَحِّداً وَ إِقْرَارِي بِآلاَئِكَ مُعَدِّداًوَ إِنْ كُنْتُ مُقِرّاً أَنِّي لَمْ أُحْصِهَا لِكَثْرَتِهَا وَ سُبُوغِهَا وَ تَظَاهُرِهَاوَ تَقَادُمِهَا إِلَى حَادِثٍ مَا لَمْ تَزَلْ تَتَعَهَّدُنِي (تَتَغَمَّدُنِي) بِهِ مَعَهَا مُنْذُ خَلَقْتَنِي وَ بَرَأْتَنِي مِنْ أَوَّلِ الْعُمُرِمِنَ الْإِغْنَاءِ مِنَ (بَعْدَ) الْفَقْرِ وَ كَشْفِ الضُّرِّ وَ تَسْبِيبِ الْيُسْرِ وَ دَفْعِ الْعُسْرِوَ تَفْرِيجِ الْكَرْبِ وَ الْعَافِيَةِ فِي الْبَدَنِ وَ السَّلاَمَةِ فِي الدِّينِوَ لَوْ رَفَدَنِي عَلَى قَدْرِ ذِكْرِ نِعْمَتِكَ جَمِيعُ الْعَالَمِينَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَمَا قَدَرْتُ وَ لاَ هُمْ عَلَى ذَلِكَ تَقَدَّسْتَ وَ تَعَالَيْتَ مِنْ رَبٍّ كَرِيمٍ عَظِيمٍ رَحِيمٍلاَ تُحْصَى آلاَؤُكَ وَ لاَ يُبْلَغُ ثَنَاؤُكَ وَ لاَ تُكَافَى نَعْمَاؤُكَ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍوَ أَتْمِمْ عَلَيْنَا نِعَمَكَ وَ أَسْعِدْنَا بِطَاعَتِكَ سُبْحَانَكَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَاللَّهُمَّ إِنَّكَ تُجِيبُ الْمُضْطَرَّ وَ تَكْشِفُ السُّوءَ وَ تُغِيثُ الْمَكْرُوبَوَ تَشْفِي السَّقِيمَ وَ تُغْنِي الْفَقِيرَ وَ تَجْبُرُ الْكَسِيرَ وَ تَرْحَمُ الصَّغِيرَ وَ تُعِينُ الْكَبِيرَوَ لَيْسَ دُونَكَ ظَهِيرٌ وَ لاَ فَوْقَكَ قَدِيرٌ وَ أَنْتَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُيَا مُطْلِقَ الْمُكَبَّلِ الْأَسِيرِ يَا رَازِقَ الطِّفْلِ الصَّغِيرِ يَا عِصْمَةَ الْخَائِفِ الْمُسْتَجِيرِ يَا مَنْ لاَ شَرِيكَ لَهُ وَ لاَ وَزِيرَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَعْطِنِي فِي هَذِهِ الْعَشِيَّةِ أَفْضَلَ مَا أَعْطَيْتَ وَ أَنَلْتَ أَحَداً مِنْ عِبَادِكَمِنْ نِعْمَةٍ تُولِيهَا وَ آلاَءٍ تُجَدِّدُهَا وَ بَلِيَّةٍ تَصْرِفُهَا وَ كُرْبَةٍ تَكْشِفُهَا وَ دَعْوَةٍ تَسْمَعُهَا وَ حَسَنَةٍ تَتَقَبَّلُهَا وَ سَيِّئَةٍ تَتَغَمَّدُهَاإِنَّكَ لَطِيفٌ بِمَا تَشَاءُ خَبِيرٌ وَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌاللَّهُمَّ إِنَّكَ أَقْرَبُ مَنْ دُعِيَ وَ أَسْرَعُ مَنْ أَجَابَ وَ أَكْرَمُ مَنْ عَفَا وَ أَوْسَعُ مَنْ أَعْطَى وَ أَسْمَعُ مَنْ سُئِلَيَا رَحْمَانَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ رَحِيمَهُمَا لَيْسَ كَمِثْلِكَ مَسْئُولٌ وَ لاَ سِوَاكَ مَأْمُولٌ دَعَوْتُكَ فَأَجَبْتَنِيوَ سَأَلْتُكَ فَأَعْطَيْتَنِي وَ رَغِبْتُ إِلَيْكَ فَرَحِمْتَنِي وَ وَثِقْتُ بِكَ فَنَجَّيْتَنِي وَ فَزِعْتُ إِلَيْكَ فَكَفَيْتَنِياللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ وَ نَبِيِّكَ وَ عَلَى آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ أَجْمَعِينَوَ تَمِّمْ لَنَا نَعْمَاءَكَ وَ هَنِّئْنَا عَطَاءَكَ وَ اكْتُبْنَا لَكَ شَاكِرِينَ وَ لِآلاَئِكَ ذَاكِرِينَ آمِينَ آمِينَ رَبَّ الْعَالَمِينَاللَّهُمَّ يَا مَنْ مَلَكَ فَقَدَرَ وَ قَدَرَ فَقَهَرَ وَ عُصِىَ فَسَتَرَ وَ اسْتُغْفِرَ فَغَفَرَ يَا غَايَةَ الطَّالِبِينَ الرَّاغِبِينَوَ مُنْتَهَى أَمَلِ الرَّاجِينَ يَا مَنْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً وَ وَسِعَ الْمُسْتَقِيلِينَ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً وَ حِلْماًاللَّهُمَّ إِنَّا نَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ فِي هَذِهِ الْعَشِيَّةِ الَّتِي شَرَّفْتَهَا وَ عَظَّمْتَهَا بِمُحَمَّدٍ نَبِيِّكَ وَ رَسُولِكَوَ خِيَرَتِكَ مِنْ خَلْقِكَ وَ أَمِينِكَ عَلَى وَحْيِكَالْبَشِيرِ النَّذِيرِ السِّرَاجِ الْمُنِيرِ الَّذِي أَنْعَمْتَ بِهِ عَلَى الْمُسْلِمِينَ وَ جَعَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَاللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا مُحَمَّدٌ أَهْلٌ لِذَلِكَ مِنْكَ يَا عَظِيمُفَصَلِّ عَلَيْهِ وَ عَلَى آلِهِ الْمُنْتَجَبِينَ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ أَجْمَعِينَ وَ تَغَمَّدْنَا بِعَفْوِكَ عَنَّا فَإِلَيْكَ عَجَّتِ الْأَصْوَاتُ بِصُنُوفِ اللُّغَاتِفَاجْعَلْ لَنَا اللَّهُمَّ فِي هَذِهِ الْعَشِيَّةِ نَصِيباً مِنْ كُلِّ خَيْرٍ تَقْسِمُهُ بَيْنَ عِبَادِكَوَ نُورٍ تَهْدِي بِهِ وَ رَحْمَةٍ تَنْشُرُهَا وَ بَرَكَةٍ تُنْزِلُهَا وَ عَافِيَةٍ تُجَلِّلُهَا وَ رِزْقٍ تَبْسُطُهُ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَاللَّهُمَّ أَقْلِبْنَا فِي هَذَا الْوَقْتِ مُنْجِحِينَ مُفْلِحِينَ مَبْرُورِينَ غَانِمِينَوَ لاَ تَجْعَلْنَا مِنَ الْقَانِطِينَ وَ لاَ تُخْلِنَا مِنْ رَحْمَتِكَ وَ لاَ تَحْرِمْنَا مَا نُؤَمِّلُهُ مِنْ فَضْلِكَوَ لاَ تَجْعَلْنَا مِنْ رَحْمَتِكَ مَحْرُومِينَ وَ لاَ لِفَضْلِ مَا نُؤَمِّلُهُ مِنْ عَطَائِكَ قَانِطِينَ وَ لاَ تَرُدَّنَا خَائِبِينَ وَ لاَ مِنْ بَابِكَ مَطْرُودِينَيَا أَجْوَدَ الْأَجْوَدِينَ وَ أَكْرَمَ الْأَكْرَمِينَ إِلَيْكَ أَقْبَلْنَا مُوقِنِينَ وَ لِبَيْتِكَ الْحَرَامِ آمِّينَ قَاصِدِينَفَأَعِنَّا عَلَى مَنَاسِكِنَا وَ أَكْمِلْ لَنَا حَجَّنَا وَ اعْفُ عَنَّا وَ عَافِنَا فَقَدْ مَدَدْنَا إِلَيْكَ أَيْدِيَنَا فَهِيَ بِذِلَّةِ الاِعْتِرَافِ مَوْسُومَةٌاللَّهُمَّ فَأَعْطِنَا فِي هَذِهِ الْعَشِيَّةِ مَا سَأَلْنَاكَ وَ اكْفِنَا مَا اسْتَكْفَيْنَاكَ فَلاَ كَافِيَ لَنَا سِوَاكَ وَ لاَ رَبَّ لَنَا غَيْرُكَنَافِذٌ فِينَا حُكْمُكَ مُحِيطٌ بِنَا عِلْمُكَ عَدْلٌ فِينَا قَضَاؤُكَ اقْضِ لَنَا الْخَيْرَ وَ اجْعَلْنَا مِنْ أَهْلِ الْخَيْرِاللَّهُمَّ أَوْجِبْ لَنَا بِجُودِكَ عَظِيمَ الْأَجْرِ وَ كَرِيمَ الذُّخْرِ وَ دَوَامَ الْيُسْرِوَ اغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا أَجْمَعِينَ وَ لاَ تُهْلِكْنَا مَعَ الْهَالِكِينَ وَ لاَ تَصْرِفْ عَنَّا رَأْفَتَكَ وَ رَحْمَتَكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَاللَّهُمَّ اجْعَلْنَا فِي هَذَا الْوَقْتِ مِمَّنْ سَأَلَكَ فَأَعْطَيْتَهُ وَ شَكَرَكَ فَزِدْتَهُ وَ تَابَ (ثَابَ) إِلَيْكَ فَقَبِلْتَهُوَ تَنَصَّلَ إِلَيْكَ مِنْ ذُنُوبِهِ كُلِّهَا فَغَفَرْتَهَا لَهُ يَا ذَا الْجَلاَلِ وَ الْإِكْرَامِاللَّهُمَّ وَ نَقِّنَا (وَ وَفِّقْنَا) وَ سَدِّدْنَا (وَ اعْصِمْنَا) وَ اقْبَلْ تَضَرُّعَنَا يَا خَيْرَ مَنْ سُئِلَ وَ يَا أَرْحَمَ مَنِ اسْتُرْحِمَيَا مَنْ لاَ يَخْفَى عَلَيْهِ إِغْمَاضُ الْجُفُونِ وَ لاَ لَحْظُ الْعُيُونِ وَ لاَ مَا اسْتَقَرَّ فِي الْمَكْنُونِوَ لاَ مَا انْطَوَتْ عَلَيْهِ مُضْمَرَاتُ الْقُلُوبِ أَلاَ كُلُّ ذَلِكَ قَدْ أَحْصَاهُ عِلْمُكَ وَ وَسِعَهُ حِلْمُكَسُبْحَانَكَ وَ تَعَالَيْتَ عَمَّا يَقُولُ الظَّالِمُونَ عُلُوّاً كَبِيراً تُسَبِّحُ لَكَ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرَضُونَ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِكَفَلَكَ الْحَمْدُ وَ الْمَجْدُ وَ عُلُوُّ الْجَدِّ يَا ذَا الْجَلاَلِ وَ الْإِكْرَامِ وَ الْفَضْلِ وَ الْإِنْعَامِوَ الْأَيَادِي الْجِسَامِ وَ أَنْتَ الْجَوَادُ الْكَرِيمُ الرَّءُوفُ الرَّحِيمُاللَّهُمَّ أَوْسِعْ عَلَيَّ مِنْ رِزْقِكَ الْحَلاَلِ وَ عَافِنِي فِي بَدَنِي وَ دِينِي وَ آمِنْ خَوْفِيوَ أَعْتِقْ رَقَبَتِي مِنَ النَّارِ اللَّهُمَّ لاَ تَمْكُرْ بِي وَ لاَ تَسْتَدْرِجْنِي وَ لاَ تَخْدَعْنِي وَ ادْرَأْ عَنِّي شَرَّ فَسَقَةِ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِپس سر و ديده خود را به سوى آسمان بلند كرد و از ديدههاى مباركش آب مىريخت مانند دو مشك و به صداى بلند گفتيَا أَسْمَعَ السَّامِعِينَ يَا أَبْصَرَ النَّاظِرِينَ وَ يَا أَسْرَعَ الْحَاسِبِينَ وَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ السَّادَةِ الْمَيَامِينِوَ أَسْأَلُكَ اللَّهُمَّ حَاجَتِيَ الَّتِي إِنْ أَعْطَيْتَنِيهَا لَمْ يَضُرَّنِي مَا مَنَعْتَنِيوَ إِنْ مَنَعْتَنِيهَا لَمْ يَنْفَعْنِي مَا أَعْطَيْتَنِي أَسْأَلُكَ فَكَاكَ رَقَبَتِي مِنَ النَّارِلاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ وَحْدَكَ لاَ شَرِيكَ لَكَ لَكَ الْمُلْكُ وَ لَكَ الْحَمْدُ وَ أَنْتَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ يَا رَبِّ يَا رَبِپس مكرر مىگفت يا رب و كسانى كه دور آن حضرت بودند تمام گوش داده بودند به دعاى آن حضرت و اكتفا كرده بودند به آمين گفتن پس صداهايشان بلند شد به گريستن با آن حضرت تا غروب كرد آفتاب و بار كردند و روانه جانب مشعر الحرام شدند مؤلف گويد كه كفعمى دعاى عرفه امام حسين عليه السلام را در بلد الامين تا اينجا نقل فرموده و علامه مجلسى در زاد المعاد اين دعاى شريف را موافق روايت كفعمى ايراد نموده و لكن سيد بن طاوس در اقبال بعد از يا رب يا رب يا رب اين زيادتى را ذكر فرمودهإِلَهِي أَنَا الْفَقِيرُ فِي غِنَايَ فَكَيْفَ لاَ أَكُونُ فَقِيراً فِي فَقْرِيإِلَهِي أَنَا الْجَاهِلُ فِي عِلْمِي فَكَيْفَ لاَ أَكُونُ جَهُولاً فِي جَهْلِيإِلَهِي إِنَّ اخْتِلاَفَ تَدْبِيرِكَ وَ سُرْعَةَ طَوَاءِ مَقَادِيرِكَ مَنَعَا عِبَادَكَ الْعَارِفِينَ بِكَ عَنِ السُّكُونِ إِلَى عَطَاءٍ وَ الْيَأْسِ مِنْكَ فِي بَلاَءٍإِلَهِي مِنِّي مَا يَلِيقُ بِلُؤْمِي وَ مِنْكَ مَا يَلِيقُ بِكَرَمِكَإِلَهِي وَصَفْتَ نَفْسَكَ بِاللُّطْفِ وَ الرَّأْفَةِ لِي قَبْلَ وُجُودِ ضَعْفِي أَ فَتَمْنَعُنِي مِنْهُمَا بَعْدَ وُجُودِ ضَعْفِيإِلَهِي إِنْ ظَهَرَتِ الْمَحَاسِنُ مِنِّي فَبِفَضْلِكَ وَ لَكَ الْمِنَّةُ عَلَيَوَ إِنْ ظَهَرَتِ الْمَسَاوِي مِنِّي فَبِعَدْلِكَ وَ لَكَ الْحُجَّةُ عَلَيَإِلَهِى كَيْفَ تَكِلُنِي وَ قَدْ تَكَفَّلْتَ لِي (تَوَكَّلْتُ) وَ كَيْفَ أُضَامُ وَ أَنْتَ النَّاصِرُ لِي أَمْ كَيْفَ أَخِيبُ وَ أَنْتَ الْحَفِيُّ بِيهَا أَنَا أَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِفَقْرِي إِلَيْكَ وَ كَيْفَ أَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِمَا هُوَ مَحَالٌ أَنْ يَصِلَ إِلَيْكَأَمْ كَيْفَ أَشْكُو إِلَيْكَ حَالِي وَ هُوَ لاَ يَخْفَى عَلَيْكَ أَمْ كَيْفَ أُتَرْجِمُ بِمَقَالِي وَ هُوَ مِنْكَ بَرَزٌ إِلَيْكَأَمْ كَيْفَ تُخَيِّبُ آمَالِي وَ هِيَ قَدْ وَفَدَتْ إِلَيْكَأَمْ كَيْفَ لاَ تُحْسِنُ أَحْوَالِي وَ بِكَ قَامَتْ إِلَهِي مَا أَلْطَفَكَ بِي مَعَ عَظِيمِ جَهْلِي وَ مَا أَرْحَمَكَ بِي مَعَ قَبِيحِ فِعْلِيإِلَهِي مَا أَقْرَبَكَ مِنِّي وَ أَبْعَدَنِي عَنْكَ وَ مَا أَرْأَفَكَ بِي فَمَا الَّذِي يَحْجُبُنِي عَنْكَإِلَهِي عَلِمْتُ بِاخْتِلاَفِ الْآثَارِ وَ تَنَقُّلاَتِ الْأَطْوَارِ أَنَّ مُرَادَكَ مِنِّي أَنْ تَتَعَرَّفَ إِلَيَّ فِي كُلِّ شَيْءٍ حَتَّى لاَ أَجْهَلَكَ فِي شَيْءٍإِلَهِي كُلَّمَا أَخْرَسَنِي لُؤْمِي أَنْطَقَنِي كَرَمُكَ وَ كُلَّمَا آيَسَتْنِي أَوْصَافِي أَطْمَعَتْنِي مِنَنُكَإِلَهِي مَنْ كَانَتْ مَحَاسِنُهُ مَسَاوِيَ فَكَيْفَ لاَ تَكُونُ مَسَاوِيهِ مَسَاوِيَ وَ مَنْ كَانَتْ حَقَائِقُهُ دَعَاوِيَ فَكَيْفَ لاَ تَكُونُ دَعَاوِيهِ دَعَاوِيَإِلَهِي حُكْمُكَ النَّافِذُ وَ مَشِيَّتُكَ الْقَاهِرَةُ لَمْ يَتْرُكَا لِذِي مَقَالٍ مَقَالاً وَ لاَ لِذِي حَالٍ حَالاًإِلَهِي كَمْ مِنْ طَاعَةٍ بَنَيْتُهَا وَ حَالَةٍ شَيَّدْتُهَا هَدَمَ اعْتِمَادِي عَلَيْهَا عَدْلُكَ بَلْ أَقَالَنِي مِنْهَا فَضْلُكَإِلَهِي إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنِّي وَ إِنْ لَمْ تَدُمِ الطَّاعَةُ مِنِّي فِعْلاً جَزْماً فَقَدْ دَامَتْ مَحَبَّةً وَ عَزْماًإِلَهِي كَيْفَ أَعْزِمُ وَ أَنْتَ الْقَاهِرُ وَ كَيْفَ لاَ أَعْزِمُ وَ أَنْتَ الْآمِرُإِلَهِي تَرَدُّدِي فِي الْآثَارِ يُوجِبُ بُعْدَ الْمَزَارِ فَاجْمَعْنِي عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنِي إِلَيْكَكَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِمَا هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيْكَأَ يَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَمَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَوَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَعَمِيَتْ عَيْنٌ لاَ تَرَاكَ عَلَيْهَا رَقِيباً وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيباًإِلَهِي أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَى الْآثَارِ فَأَرْجِعْنِي إِلَيْكَ بِكِسْوَةِ الْأَنْوَارِ وَ هِدَايَةِ الاِسْتِبْصَارِحَتَّى أَرْجِعَ إِلَيْكَ مِنْهَا كَمَا دَخَلْتُ إِلَيْكَ مِنْهَا مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إِلَيْهَاوَ مَرْفُوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الاِعْتِمَادِ عَلَيْهَا إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌإِلَهِي هَذَا ذُلِّي ظَاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ وَ هَذَا حَالِي لاَ يَخْفَى عَلَيْكَ مِنْكَ أَطْلُبُ الْوُصُولَ إِلَيْكَوَ بِكَ أَسْتَدِلُّ عَلَيْكَ فَاهْدِنِي بِنُورِكَ إِلَيْكَ وَ أَقِمْنِي بِصِدْقِ الْعُبُودِيَّةِ بَيْنَ يَدَيْكَإِلَهِي عَلِّمْنِي مِنْ عِلْمِكَ الْمَخْزُونِ وَ صُنِّي بِسِتْرِكَ الْمَصُونِإِلَهِي حَقِّقْنِي بِحَقَائِقِ أَهْلِ الْقُرْبِ وَ اسْلُكْ بِي مَسْلَكَ أَهْلِ الْجَذْبِإِلَهِي أَغْنِنِي بِتَدْبِيرِكَ لِي عَنْ تَدْبِيرِي وَ بِاخْتِيَارِكَ عَنِ اخْتِيَارِي وَ أَوْقِفْنِي عَلَى مَرَاكِزِ اضْطِرَارِيإِلَهِي أَخْرِجْنِي مِنْ ذُلِّ نَفْسِي وَ طَهِّرْنِي مِنْ شَكِّي وَ شِرْكِي قَبْلَ حُلُولِ رَمْسِيبِكَ أَنْتَصِرُ فَانْصُرْنِي وَ عَلَيْكَ أَتَوَكَّلُ فَلاَ تَكِلْنِي وَ إِيَّاكَ أَسْأَلُ فَلاَ تُخَيِّبْنِي وَ فِي فَضْلِكَ أَرْغَبُ فَلاَ تَحْرِمْنِيوَ بِجَنَابِكَ أَنْتَسِبُ فَلاَ تُبْعِدْنِي وَ بِبَابِكَ أَقِفُ فَلاَ تَطْرُدْنِيإِلَهِي تَقَدَّسَ رِضَاكَ أَنْ يَكُونَ لَهُ عِلَّةٌ مِنْكَ فَكَيْفَ يَكُونُ لَهُ عِلَّةٌ مِنِّيإِلَهِي أَنْتَ الْغَنِيُّ بِذَاتِكَ أَنْ يَصِلَ إِلَيْكَ النَّفْعُ مِنْكَ فَكَيْفَ لاَ تَكُونُ غَنِيّاً عَنِّيإِلَهِي إِنَّ الْقَضَاءَ وَ الْقَدَرَ يُمَنِّينِي وَ إِنَّ الْهَوَى بِوَثَائِقِ الشَّهْوَةِ أَسَرَنِيفَكُنْ أَنْتَ النَّصِيرَ لِي حَتَّى تَنْصُرَنِي وَ تُبَصِّرَنِي وَ أَغْنِنِي بِفَضْلِكَ حَتَّى أَسْتَغْنِيَ بِكَ عَنْ طَلَبِيأَنْتَ الَّذِي أَشْرَقْتَ الْأَنْوَارَ فِي قُلُوبِ أَوْلِيَائِكَ حَتَّى عَرَفُوكَ وَ وَحَّدُوكَوَ أَنْتَ الَّذِي أَزَلْتَ الْأَغْيَارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبَّائِكَ حَتَّى لَمْ يُحِبُّوا سِوَاكَ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى غَيْرِكَأَنْتَ الْمُونِسُ لَهُمْ حَيْثُ أَوْحَشَتْهُمُ الْعَوَالِمُوَ أَنْتَ الَّذِي هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبَانَتْ لَهُمُ الْمَعَالِمُ مَا ذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ وَ مَا الَّذِي فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَلَقَدْ خَابَ مَنْ رَضِيَ دُونَكَ بَدَلاً وَ لَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغَى عَنْكَ مُتَحَوِّلاً كَيْفَ يُرْجَى سِوَاكَوَ أَنْتَ مَا قَطَعْتَ الْإِحْسَانَ وَ كَيْفَ يُطْلَبُ مِنْ غَيْرِكَ وَ أَنْتَ مَا بَدَّلْتَ عَادَةَ الاِمْتِنَانِيَا مَنْ أَذَاقَ أَحِبَّاءَهُ حَلاَوَةَ الْمُؤَانَسَةِ فَقَامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مُتَمَلِّقِينَوَ يَا مَنْ أَلْبَسَ أَوْلِيَاءَهُ مَلاَبِسَ هَيْبَتِهِ فَقَامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مُسْتَغْفِرِينَأَنْتَ الذَّاكِرُ قَبْلَ الذَّاكِرِينَ وَ أَنْتَ الْبَادِي بِالْإِحْسَانِ قَبْلَ تَوَجُّهِ الْعَابِدِينَوَ أَنْتَ الْجَوَادُ بِالْعَطَاءِ قَبْلَ طَلَبِ الطَّالِبِينَ وَ أَنْتَ الْوَهَّابُ ثُمَّ لِمَا وَهَبْتَ لَنَا مِنَ الْمُسْتَقْرِضِينَإِلَهِي اطْلُبْنِي بِرَحْمَتِكَ حَتَّى أَصِلَ إِلَيْكَ وَ اجْذِبْنِي بِمَنِّكَ حَتَّى أُقْبِلَ عَلَيْكَإِلَهِي إِنَّ رَجَائِي لاَ يَنْقَطِعُ عَنْكَ وَ إِنْ عَصَيْتُكَ كَمَا أَنَّ خَوْفِي لاَ يُزَايِلُنِي وَ إِنْ أَطَعْتُكَفَقَدْ دَفَعَتْنِي الْعَوَالِمُ إِلَيْكَ وَ قَدْ أَوْقَعَنِي عِلْمِي بِكَرَمِكَ عَلَيْكَإِلَهِي كَيْفَ أَخِيبُ وَ أَنْتَ أَمَلِي أَمْ كَيْفَ أُهَانُ وَ عَلَيْكَ مُتَّكَلِيإِلَهِي كَيْفَ أَسْتَعِزُّ وَ فِي الذِّلَّةِ أَرْكَزْتَنِي أَمْ كَيْفَ لاَ أَسْتَعِزُّ وَ إِلَيْكَ نَسَبْتَنِيإِلَهِي كَيْفَ لاَ أَفْتَقِرُ وَ أَنْتَ الَّذِي فِي الْفُقَرَاءِ أَقَمْتَنِيأَمْ كَيْفَ أَفْتَقِرُ وَ أَنْتَ الَّذِي بِجُودِكَ أَغْنَيْتَنِي وَ أَنْتَ الَّذِي لاَ إِلَهَ غَيْرُكَتَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَيْءٍ فَمَا جَهِلَكَ شَيْءٌوَ أَنْتَ الَّذِي تَعَرَّفْتَ إِلَيَّ فِي كُلِّ شَيْءٍ فَرَأَيْتُكَ ظَاهِراً فِي كُلِّ شَيْءٍ وَ أَنْتَ الظَّاهِرُ لِكُلِّ شَيْءٍيَا مَنِ اسْتَوَى بِرَحْمَانِيَّتِهِ فَصَارَ الْعَرْشُ غَيْباً فِي ذَاتِهِ مَحَقْتَ الْآثَارَ بِالْآثَارِ وَ مَحَوْتَ الْأَغْيَارَ بِمُحِيطَاتِ أَفْلاَكِ الْأَنْوَارِيَا مَنِ احْتَجَبَ فِي سُرَادِقَاتِ عَرْشِهِ عَنْ أَنْ تُدْرِكَهُ الْأَبْصَارُيَا مَنْ تَجَلَّى بِكَمَالِ بَهَائِهِ فَتَحَقَّقَتْ عَظَمَتُهُ الاِسْتِوَاءَ (مِنَ الاِسْتِوَاءِ) كَيْفَ تَخْفَى وَ أَنْتَ الظَّاهِرُأَمْ كَيْفَ تَغِيبُ وَ أَنْتَ الرَّقِيبُ الْحَاضِرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَحْدَه

روزى از روزها نامه اى براى امام محمّد جواد عليه السلام نوشتم و سؤ ال كردم : حضرت ذوالكفل عليه السلام - كه پيامبر الهى است - نامش چه مى باشد؟ و آيا او از پيغمبران مرسل بوده است؟